جمجمه ی شیطان به قلم معصومه علیایی
پارت سی و نهم :
جملهاش را در ظاهر در آن نقطه تمام کرد ولی مابقیاش را در دل زمزمه کرد که میگفت برایش کلیه پیدا میکنم!ذهنش سمت یزدان و گفتههایش چرخیده بود که انتهای جملهاش را آنطور در دل ادا کرد. تمام فکرش درگیر او بود و حتی لحظهای از فکرش بیرون نیامده بود.هنوز هم درگیر بود با چرایی کمک او، نمیدانست چرا غریبهای باید چنین پیشنهادی به او دهد. اصلا برای یزدان، زنده ماندن یا مردن پدر آن دو، چه فر
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
درگیر اینا نشو کاراکترای فرعی بودن خیلی خیلی خیلی فرعی😂صرفا واسه نشون دادن اینکه از اون بچهها چه استفادهای میکنن
۶ ماه پیشانیگما
0خاک تو سرشون آخه دختر بچه ی شش ساله؟
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
برای اونا این چیزا ذرهای مهم نیست فقط فکر کار خودشونن
۶ ماه پیشSare
1بیچارہ فواد نمیدونہ باباییش چ آشغالیہ💔 و کاش ھیچوقت نفھمہ، نفھمہ تا مثل میثاق ب این شدت از پدرش متنفر نشہ😫
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
امیدوارم هیچ وقت نفهمه وگرنه بچه ضربهی بدی میخوره
۶ ماه پیشفاطی
0بعضی آدمها بازیچه دست دیگرانند بازی میکنند تا کار دیگری پیش برود و چه بد که کودکان بازیگر باشند روح و روان را بر هم میریزد و خاطره هایش به جا میماند
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بیچاره اون بچهها که افتادن دست همچین آدمایی🥲
۶ ماه پیشالناز
0راستین میدونه معین پیش پاشا کار میکنه؟؟؟
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اگه منظورت کار اصلیه معینه که نه هیشکی نمیدونه ولی خب راستین میدونه معین تو یه شرکت حمل و نقل کار میکنه ولی خبر نداره پاشا بابای شادیه
۷ ماه پیشافسون
0عزیزم خسته نباشی قلمت خیلی رو راست و واقعی هستش کاش امثال صحرا کمتر بودن تا اینهمه درد و احساس نمی کردیم دنیای تاریک دو تا دور مون سفید تر میشد اگه چشمامون بیشتر میدی خوبی ها
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🥺🥺آره واقعا همینطوره
۷ ماه پیشElina
1طبیعیه صحرا میاد لبخند رو لبام میاد ؟! خیلی شخصیتش دوست داشتنیه احتمالا بچه رو دارن میفروشن برای صحرا سخته دیدن این صحنه ها خودشم تجربه شو داشته💔
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی ذوق میکنم وقتی میبینم صحرا رو انقدر دوست دارین🥺اون بچه یه پوشش واسه بردن موادا بود💔
۷ ماه پیشElina
0فرنوش خبر نداره شوهرش چیکاره اس بیچاره اینا چه آدمای پاکی هستن باز شوهر فرنوش چی هست😑
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه فرنوش خبر نداره
۷ ماه پیشمحرابی
0خدا قوت عالی بود. ای بابا یعنی بااون بچه چیکاردارن این ظالما
۸ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کلی بچه مثل همین بچه افتادن دست این آدما🥲
۸ ماه پیشفاطیما
1میبینم که شخصیت های جدید تری داریم😎rnوای شخصیت صحرا برای من هم خفنه هم مهربون خوشم اومد عالی بود مشتاق خوندن پارت بعدم 🥹✨️
۸ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره ولی کاراکترای مهمی نیستن، صرفا واسه نشون دادن کاریه که جمال و بقیه اونجا انجام میدن، دختر منه دیگه😎مرسی عزیزم🥰
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

انیگما
0تو رو خدا نگو که مسعود رو گلی کراش داره😐😐😐🤔🤔🤣🤣