پارت بیست و پنجم :

پایین آمده از دیوار، پاهایش را که با پرشی کوتاه روی زمین گذاشت، لحظه‌ای نگاهش را به در داد و سپس بی معطلی و با قدومی بلند و شبیه به دویدن از کوچه خارج شد.رسیده کنار ماشین، در را باز کرد و سپس روی یک زانویش نشسته، تنش را داخل ماشین کشید. یک دستش زیر صندلی برد و چشمانش را که قدری ریز کرد، دستش اسلحه‌ای که زیر صندلی چسبانده بود لمس کرد. سر چرخانده به اطراف، حضور کسی را که ندید، نفس حبس سینه‌ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آتانازدلارام

    0

    چقدر از این عزت بدم میاد میثاق بزن لهش کن

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی رو مخه

    ۲ هفته پیش
  • اِنیگما

    1

    وا این عزت هم دیوونه ست😕 با صحرا بچم چیکار داری خب🥺🥺

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همینو بگو، دخترم بدهکاره که بدهکاره، حالا یه چاقو کشید برات این دیونه بازیا چیه دیگه😂

    ۶ ماه پیش
  • Sare

    1

    اوہ اسلحہ دارک شد😁😧

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بله خب😌

    ۶ ماه پیش
  • نسیم

    1

    خب تا اینجا شو که حدس میزدم اینجوری میشه😑😑 بریم پارت بعد😉😉

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    برو پارت بعدی

    ۶ ماه پیش
  • الناز

    0

    صحرا بعد بگو میثاق بده

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچه‌ام😂

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    0

    وااا..عزت با چاقو میثاق با اسلحه رو تهدید میکنه

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    گفت که اون اسلحه عملا به درد نمی‌خوره، کافیه یه گلوله شلیک بشه و تو دردسر بیفتن

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    0

    میثاق همه چشم امیدمون به تو زود باش این عزت سر جاش بنشون 😂

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حالا وایسا به حسابش میرسه

    ۷ ماه پیش
  • دریا

    0

    خدایا عزت دیوووووونه اگه صحرا رو بیشتر از این اذیت کنی خودم میکشمتت

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    صحرا چه طرفدار داره ولی😂😂

    ۷ ماه پیش
  • ثریا

    1

    💕💕💕💕💕

    ۸ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنونم وای چه پارت هیجان انگیز ی بود. مردک دیوانه نمیگه رگش *** بشه ابله

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اون دنبال پولش بود فقط

    ۹ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    پس درستهههه آقا عزت خودشم دوست داره یه کپی اضافه بگیرههه.....میثاق جان....یک...دو...سه....برو تو کارشششششش

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آقا عزت خبر نداشت میثاق میاد وگرنه عمرا پاشو تو خونه صحرا میذاشت

    ۹ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    خبر هم نداشته باشه قلم پاشو میشکنم نزدیک دخترکم بشه😔😔دخترکم خودش یار داره همدم و همراااه داره...اهاا..بیا قرش بده

    ۹ ماه پیش
  • راز

    0

    ای بازم جای حساس تموم شد🫣

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    من پارتای هدیه ام هم جای حساس تموم میشن😂

    ۹ ماه پیش
کپی شد!