جمجمه ی شیطان به قلم معصومه علیایی
پارت سی و چهارم :
دست به جیب و ایستاده روی زمین آسفالت که همراه بود با آب و کف سفید رنگ، نگاه جستجوگرش را دور تا دور کارواش چرخاند و به دنبال فردی گشت که به خاطرش آمده بود. سیاهی چشمانش هنوز در حال جست و جو بودند که پسری جوان و حدود بیست ساله کنارش ایستاد.پسر دست بلند کرد و عرق پیشانیش را که گرفت، نگاهی به میثاق نداخت و گفت:
-کاری دارین؟
میثاق سر سمت او چرخاند و نگاهی انداخته به سر تا پای او با آن لبا
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
همون هشتام براش زیاد بود😂
۱۳ ساعت پیشآتانازدلارام
1آخیش دلم خنک شد از کجا میتونم یه میثاق برای خودم سفارش بدم
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شماره یک رو کامنت کن😂
۲ هفته پیشفن همه
2بیستا،پونزدهتا،دهتا،ای بابا همون هشتا،🤣🤣🤣🤣خیییییلی خوب بود یه کم دیگه ادامه می داد دیگه عزت بدهکارشون میشد باید یه چیزیم دستی میداد به میثاق 🤣🤣🤣
۴ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره به خدا😂یکم بیشتر پیش میرفتن عزت بدهکار صحرا میشد😂
۴ ماه پیشکیمیا
0من دقت کردم نویسنده علاقه ی خاصی به رنگ طوسی و کرم داره😁
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
طوسی رو آره ولی کرم نه خیلی، زیاد ازشون استفاده کردم آره؟ ناخودآگاه بوده اصلا دقت نکرده بودم😂
۵ ماه پیشکیمیا
0آره مخصوصا طوسی😁
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پس اینطور😂 خیلی ریز بینی چون خودم خیلی دقت نکرده بودم
۵ ماه پیشاِنیگما
0معصومه جونم من یه میثاق میخوام .میشه؟🥺🥺
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
رمان تموم شد پستش میکنم😂😂
۶ ماه پیشSare
0Woe ن خوشم اومد حسابشو گذاشت کف دستش مرتیکہ پفیوز 🙄🙄🙄۱۰ تا؟؟؟ آرہ ۔۔ پس ھمون ۸ تا🤣🤣🤣🤣🤣🤣😂😂😂😂😂😂
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اون ۸ تا هم براش زیاد بود باور کن😂
۶ ماه پیشفاطی
0سری که درد نمیکند دستمال نمیبندند..اینجوری که پیش رفت به آینده اعتباری نخواهد بود..پوووف.میثاق نمیتونستی پول بدی بدون کتک..عجبا
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
میثاق فقط به خاطر صحرا با عزت در افتاد
۶ ماه پیشالناز
0با این همه هسته تو حلقومت چ میکنی عزت جون هنوز قبلیا رو تف نکرده جدیداش اومدن کههههه😂😂😂 اااااااخخحححح دلم خنک شد 😎😎😎
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
تهش خفه میشه میمیره😂
۷ ماه پیشفیوزپفیوز
0بدهیش چنده؟...بیستا....پونزده ها....بیستا....ده تا؟...آره لعنتی ده تا ارهه....واااایتینثنگیکیتیت صدای آخ عزت آب یخی بود روی دل آتیش گرفتم بنازمممممم بناااازممممممم
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخآخ دل منم خنک شد😂😂 تا اون باشه دیگه سمت صحرا نره
۷ ماه پیشفیوزپفیوز
0وای بهترین دیالوگ قرن بود ایتنستیتی
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
🥺🥺🥺
۷ ماه پیشElina
0سفارش یکی مثل میثاق:))))
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پست میکنم برات
۷ ماه پیشدلارام
0افرین ب میثاق هرچی پارتای قبل غمگین بود این جبران کرد خوشبحالت صحرا خانوم ولی کاش صحرا هم زودتر یه حسی پیدا کنه ب میثاق
۸ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
با وجود شادی، صحرا بخوادم به میثاق حس پیدا نمیکنه، اصلا به خودش اجازه همچین چیزی رو نمیده
۸ ماه پیشمحرابی
0ممنونم زیبا واقعا. خخخ دمت گرم میثاق ازبیست رسوند به هشت حقته عزت پنبه
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عزت تا عمر داره دیگه اسم صحرا رو هم نمیبره😂
۹ ماه پیشسوگند
4ولی همیشه ارزوی داشتن پارتنری مثل میثاق تو دلم میمونه فکر کن یکی باشه وقتی یکی اذیتت کنه بگیره بزنش اخخخخخخ که چقدر به یه همچین ادمی نیاز دارم
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فکر کنم همهی دخترا همچین پارتنر غیرتی دوست داشته باشن، یکی که حواسش بهت باشه و نذاره آب تو دلت تکون بخوره، کسیم اذیتت کرد بره حقشو بذاره کف دستش
۹ ماه پیشسوگند
1مرسی از پارت زیبات معصومه مثله همیشه عالی بود
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🥰
۹ ماه پیشسوگند
0بچها فکر کنید یهوی یه معجزه ای بشه فردا بجای یه پارت دو پارت بهمون بده😇🥺
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
معجزه شده😁🙄
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0وایی🤣🤣عاشق اون (همون هشتا)یی که گفت شدم فقط🤣