پارت بیست و دوم :

نگاه میثاق که روی او دقیق شد، راستین خیره به شادی که حالا به خاطر حضور او، به سمتش چرخیده بود، لحظه‌ای نفس حبس سینه‌اش کرد و سپس گفت:
-میشه چند دقیقه وقت‌تون رو بگیرم خانم بهاور؟
شادی، چینی انداخته به پیشانیش، حینی که دوباره با چشم دنبال میثاق می‌گشت، گفت:
-ببخشید ولی عجله دارم.
نیم قدمی پیش گذاشت برای بهتر دیدن که راستین هم، چون او جلو رفت. حالا که به خود جرات داده و تا آ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    آخخیی راستین بیچارههعه🥲😭

    دیروز
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم خیلی مظلومه😭🥺

    ۲۲ ساعت پیش
  • آتانازدلارام

    0

    راستین پسر نازم چقدر مظلومه وای کاش دلش نشکنه

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آخ دختر مظلوم‌تر از راستین نداریم اصلا🥺

    ۲ هفته پیش
  • Sare

    0

    مرسی عالی💓💓

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰

    ۶ ماه پیش
  • نسیم

    0

    😉😉😉😉 اره درو تخته باهم جورن🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره بدجوری😂

    ۶ ماه پیش
  • نسیم

    0

    اخ الهی بگردم 😣😣 پسرم از چند جهت باید تو منگنه باشه؟ اون از شادی که محلشم نمیده اینم از نگرانی برا پدرش؛ حالا میریم سراغ میثاق، فقط اونجایی که گفت فقط بلدی رو مخ من راه بری🤣🤣 اخ که چه حالی میکنم با صحرا با این دق دادنای میثاق😅🤣

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بگردم براش بچه‌ام از هر طرف تحت فشاره🥲تنها کسی که از پس میثاق برمیاد صحراست و تنها کسی هم که میتونه صحرا رو تحمل کنه میثاقه😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    معین برای پاشا کار میکنه..امکانش هست با میثاق آشنا بشه برای مریضی پدرش کمکش کنه..نمیدونم نویسنده عزیزمون چی برامون در نظر گرفته..ممنون خانم علیایی عزیز..موفق و تندرست باشی

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پدرش نیست پدرزنشه و خب جلوتر میفهمی چه اتفاقی میفته، مرسی عزیزم🥰

    ۷ ماه پیش
  • ...

    0

    تا ساعت هم چون قدم هایش جلو رفته و به غروب برسد... واقعا دمت گرم ، ادم لذت میبره با جملاتت خیلی باعث افتخار و شایان تقدیره که دست به قلم بردی و این اثر هارو خلق کردی دمت گرم🤍

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بابا خب نمیگی یکی اینجا با خوندن نظرت ته دلش کیلو کیلو قند آب میشه و ذوق میکنه😭🥺مرسی آخه🥺

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    0

    دلم برا راستین خیلی میسوزه گناه داره این بچهه 😭

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بگردم براش این بچه خیلی مظلومه🥲

    ۷ ماه پیش
  • ثریا

    1

    شاید راستین و دوست شادی با هم بمونن آخرش

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    راستین خیلی شادی رو دوست داره، فعلا با علاقه‌اش به شادی کار داریم

    ۸ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    وای حس میکنم راستین هم کراشمهههههه😭😭😭😭وای راستینننن راستین عزیزممممم کجا بودی تو تا به حال؟در پی کدامین داروخانه ها برای داروی پدرت گشتی ای عزیزکم؟ تفنسمیننقمینین من غش برای راستین

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دختر تو رو همه کراش زدی فقط پاشا مونده😂 ولی خب حق داری پسر خیلی ماهه

    ۹ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    مو دلوم دریاس خانومی😔😔😔هنوزم جا دارههه....نهههه چون میثاق جونم از پاشا بدش میاد پس منم بدوم میایه🫠🫠

    ۹ ماه پیش
  • محرابی

    1

    خدا قوت نویسنده عزیز عالی بود. پس اون آقا تو داروخونه آقا راستین بود. خداهمه مریضارو شفا بده

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، آره پسرم راستین بود، آمین

    ۹ ماه پیش
  • مهرو

    1

    دوست دارم آخرش خوب تموم بشه

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    تا آخرش داستان‌ها داریم ما😁🙄

    ۹ ماه پیش
کپی شد!