پارت سی و ششم :

صفحه که مقابل چشمانش خاموش شد، دم عمیقی گرفت و سر سمت صحرا که روی صندلی لم داده و یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود چرخاند. دستانش را مقابل سینه‌اش در هم قفل کرده بود و سیگاری هم، مابین لب‌هایش قرار داشت، البته خاموش و بی هیچ قصدی برای روشن کردنش.
دیدن او، لبخندی روی لب‌های میثاق نشاند ولی لبخندش با قدری پایین لرزیدن نگاهش و دیدن سیگار، دمی بیشتر ادامه پیدا نکرد. لبخند از چهره پاک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آتانازدلارام

    0

    وای از دست این پدرا متاسفانه همچین پدرایی هنوزم هستن وبچه هوایی مثل میثاق که کودکیشون نابود میشه

    ۲ هفته پیش
  • آتانازدلارام

    0

    عهه بچه هایی رو بچه هوایی نوشتم 😁😁

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    راحت باش عیب نداره

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقااااا

    ۲ هفته پیش
  • Setayesh

    1

    با این پارت همزمان میتونم بخندم و گریه کنم😭

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نصفش باعث خنده‌ست نصفش باعث گریه🥲

    ۴ ماه پیش
  • اِنیگما

    0

    هر پارت که میگذره نفرتم از پاشا بیشتر میشه

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حق میدم بهت، جلوتر نفرتت ازش بیشترم میشه تازه

    ۶ ماه پیش
  • Sare

    1

    چرا ھمہ انقدر مظلومن و در مقابل اون شرور😫😫و یہ چیز دیگہ حالا ک بادقت ب عکس یزدان نگاہ میکنم یہ شرارت و موذی گری خاصی تو چشاش میبینم با اون لبخندلعنتیش😫🤪

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وای آره یه شرارت خاصی تو چشاش موج میزنه😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    و زندگی که تباه شد..بچه ای که نمیداند در این دنیا چه خبر است..احتمالا داره پاشا خواهرش و کشته شایدم مادرش و و خواهری که ندیده رفته..این قصه سرِ دراز دارد

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کم‌کم متوجه همه چی میشیم

    ۶ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    وایاسننیی نمیدونم با این پارتو بخندم،ذوق کنم،گریه کنم،بخندم یا عر بزنم ...الهی بگردم برات میثاقممممم..خدا باباتو لعنت کنههههویتقتیت وااای عرررررر

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پارت هم طنز داشت هم غم😂 آدم میمونه با گذشته ی میثاق ناراحت بشه یا با کل کل های میثاق و صحرا بخنده، دیدی بچه رو چه طوری اذیت میکرد🥲

    ۷ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    اینجاست که شاعر میگه تو دلم دردهه رو لبام خندهههه

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    والا😂

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    0

    میثاق خیلی زخمیه💔 حق داره از سیگار بدش بیاد وقتی اینجوری اذیتش می کرده 💔 پس میثاق یک خواهر یا برادر هم داره

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اون فقط یه بچه بود و باباش اینطوری تنبیهش میکرد🥲💔آره

    ۷ ماه پیش
  • ......

    0

    هرکسی جای اون بود از سیگار بدش می اومد

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره واقعا

    ۷ ماه پیش
  • دلارام

    0

    نمیدونم چرا منم از سیگار بدم اومد واقعا بعضی قسمتاش خیلی غمگینه و ادم عصبی میشه بهترین رمانی ک تا الان خوندم قطعا همینه انقدر قشنگ واقعی نوشتی ک گاهی ادم خودشو کناره اونا حس میکنه

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچه بیچاره رو با سیگار تنبیه میکرد🥲 حق داره انقدر از سیگار متنفر باشه، خیلیییییی ممنون عزیزم‌، ذوق کردم🥺

    ۸ ماه پیش
  • محرابی

    1

    الهی چه سختی کشیده میثاق خدالعنت کنه اینجور پدرو مادرایی که بچه رو اینجوری تنبیه میکنن. ممنونم خداقوت نویسنده عزیز

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره واقعا، مرسی عزیزم🥰

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    یعنی بعد ها با اون خواهر یا برادر میثاق هم آشنا میشیم؟؟؟ این پسر خیلی دوست داشتیه لعنت به پدر بی رحمشش🙄 خسته نباشید ، مثل همیشه عالی و کنجکاو کننده بود🥹

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    با اون بلاهایی که سر میثاق آورده حیفه بهش بابا گفت واقعا، بله پسرم‌ دوست داشتنیه😌 ممنون عزیزم

    ۹ ماه پیش
  • Negar

    0

    وای اخییی ؛ میثاق عزیزممم... وای خیلی دوسش دارم

    ۹ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بگردم بچه‌ام تو بچگیش خیلی اذیت شده، بله پسرم خیلی دوست داشتنیه😁🙄

    ۹ ماه پیش
کپی شد!