پارت ده :
وقتی حنانه به طور ناگهانی از گریه دست کشید... یحیی سرش را بلند کرد و به او خیره شد... حنانه یک جور خاصی به او نگاه می کرد.
ـ تــو.... تو با من ازدواج میکنی؟
چشمهای یحیی از تعجب گرد شد.
ـ چـــــــی؟!!
ـ میگم با من ازدواج کن ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

آزیتا
0رمان زیبایی بود ممنون نویسنده جان مانند دیگر رمانها یتان زیبا ودلنشین کوتاه وخیلی کامل😘😘😘