پارت دوازده :

بعد از ظهر سیروان در طبقه ی بالا مشغول درس خواندن بود که صدای پدربزرگ را از بلندگوی مسجد شنید... پدربزرگ مردم روستا را به آماده شدن با سرما و برف و همچنین به تعمیر در و پنجره و ذخیره کردن آب و نفت و نان توصیه می کرد.
سیروان توصیه های پدربزرگ را جدی نمی گرفت با اینکه هوا ابری بود... ولی از نظر سیروان بارش شدید برف آن هم در ماه اول بهار خیلی دور از ذهن به نظر می رسید.
به نظرش حتی اگر برف هم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نرامه

    0

    وژسکوسذاشمضثط. ژزو

    ۱ سال پیش
  • ترانه

    0

    عالی بود من که راضی هستک

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    2

    چه ماجراهایی داره

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    4

    خیلی خیلی وضعیت بدی پیش اومده متاسفانه توی روستاها خیلی بدبختی هست پیش ما برف نمیاد به هر حال خوزستان وگرماش دیگه توی ایران بیشتر از اون نیست بعضی روستاها هنوز لوله کشی آب ندارند روستاها با وجود هوای پاک وغذای سالم اما مشکلاتش بیشتر هست واقعا ممنون که سختی های روستاها رو بیان کردین پارتها عالی

    ۱ سال پیش
  • Sky

    3

    چه پدربزرگ ماهی😊 پارتی زیبا و البته طولانی بود😍 ممنون عزیزم..

    ۱ سال پیش
  • میم

    4

    ای بابا سیروان طفلک از سروصدای دوقلوها اینجا اومد درس بخونه که اینجوری تو برف وبوران پدربزرگ مجروح هم موند رودستش 🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!