پارت چهارده :

سیروان کوله اش را روی دوشش انداخت تا به سراغ مردم روستا برود، اما قبل از رفتن برای گوسفندها و مرغ های داخل راهرو غذا ریخت و بعد رفت... به نظرش آمد یکی از گوسفندها حالش زیاد خوب نیست و شکمش هم ورم کرده بود... حتی موقعی که علوفه را جلویش گذاشت تمایلی به خوردن نداشت.
سیروان به تک تک خانه ها سر زد و وسایلی را که از او خواسته بودند را برایشان برد... آنها هم برای تشکر در حد توان چیزی به سیروان می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مولایی

    1

    ببخشید شما چند داستان کوتاه نوشتید چون اصلا به هم ربط ندارن

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    4

    رمانی زیباوپرازتجربه های قشنگ بود❤ الکی که نیست وقتی میگن بهشت زیرپای مادران است جون میدیم تابچه ب دنیابیاد🥺

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    زیبا بود بانو😍

    ۱ سال پیش
  • میم

    4

    خیلی آموزنده،گاهی باید اتفاقاتی بیفته تا بفهمیم شرایطمون زیادم سخت یاغیر قابل تحمل نیست 👏👏

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    3

    خیلی عالی و پر معنا بود🥹🥹

    ۱ سال پیش
کپی شد!