پارت چهارده :

سیروان کوله اش را روی دوشش انداخت تا به سراغ مردم روستا برود، اما قبل از رفتن برای گوسفندها و مرغ های داخل راهرو غذا ریخت و بعد رفت... به نظرش آمد یکی از گوسفندها حالش زیاد خوب نیست و شکمش هم ورم کرده بود... حتی موقعی که علوفه را جلویش گذاشت تمایلی به خوردن نداشت.
سیروان به تک تک خانه ها سر زد و وسایلی را که از او خواسته بودند را برایشان برد... آنها هم برای تشکر در حد توان چیزی به سیروان می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مولایی

    1

    ببخشید شما چند داستان کوتاه نوشتید چون اصلا به هم ربط ندارن

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    4

    رمانی زیباوپرازتجربه های قشنگ بود❤ الکی که نیست وقتی میگن بهشت زیرپای مادران است جون میدیم تابچه ب دنیابیاد🥺

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    زیبا بود بانو😍

    ۱ سال پیش
  • میم

    4

    خیلی آموزنده،گاهی باید اتفاقاتی بیفته تا بفهمیم شرایطمون زیادم سخت یاغیر قابل تحمل نیست 👏👏

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    3

    خیلی عالی و پر معنا بود🥹🥹

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️