پارت سوم :
مریم کلی از نجات زنبور خوشحال شد ... بالا و پایین پرید و زنبوری را که به دورش می چرخید را نگاه می کرد.
ـ بلاخره نجاتت دادم.... بلاخره به یکی کمک کردم .... دیدی زنبور کوچولو .... آخ جون .... آخ جون
در این حین که مریم از خوشحالی بالا و پایین می پرید ،زنبور به مریم نزدیک شد و آرام روی دستش نشست.
مریم هم سر جایش ایستاد و به زنبور خیره شد .... مادر از خانه بیرون آمد و با دیدن زنبور داد زد:
ـ مریم پرتش کن اونور .... الان نیشت میزنه.
مریم رو به مادرش لبخندی زد و گفت:
ـ نیش نمیزنه .... من به اون کمک کردم .... میخواد ازم تشکر کنه.
و زنبور را نزدیک تر آورد و مقابل صورتش گرفت .... هر دو به چشمهای هم خیره شده بودند.
مادر به یمت مریم دویدتازنبورراازاودورکندولی زنبور انگشت مریم را نیش زد.
مریم از ته دل داد میزد و گریه می کرد ....از درد و سوزش نیش زنبور ....و مادرش سعی می کرد مریم را آرام کند.
مریم هم انگشتش می سوخت و هم دلش....
ـ زنبور بد جنس ....چرا این کار رو با من کردی ؟؟!!........چرا؟؟؟!!
وقتی مادرش او را در آغوش گرفت تا به داخل خانه ببرد ،مریم دید که زنبور نیز مرده است ... و روی زمین افتاده است.
مریم بعد از اینکه آرام تر شد برای دفن کردن زنبور اقدامی نکرد .... از زنبور متنفر بود و اینکه چرا جواب خوبی اش را این گونه داده بود.
شب با درد سوزش انگشتش تولدش را جشن گرفت و تمام مدت بغض داشت و از زنبور متنفر بود.
*******************
چند سالی از آن ماجرا می گذشت .....
مریم حالا یک دختر دبیرستانی بود .... امروز یک مقاله ی علمی درباره ی فواید نیش زنبورها خوانده بود و کلی حالش دگرگون شده بود.
محتویات مقاله حاکی از این بود که نیش زنبور ها برای بسیاری از امراض و مخصوصا حساسیت ها مفید است و مریم به خاطر آورد که بعد از گزیده شدنش توسط آن زنبور حساسیتش به مرور زمان کم تر و کم تر شده بود.
مریم آهی کشید... که تمام این سالها از زنبورها متنفر بود.
یک تنفر اشتباهی ....
و حالا نمی دانست نام این احساسش را چه بگذارد .... تلخ تر از تنفر چه میشد؟
و مریم حالا با صدای بلند گریه کرد.
گریه به حال زنبوری که مردولی حال اورابرای همیشه خوب کرد.
حالا معنای سکوت زنبور را می فهمید ...زنبور در حال جدال با خودش بود ،که اگر می گذاشت و می رفت زنده می ماند ولی زنبور نرفت و مریم را نیش زد و درمانش کرد و خودش مرد.
زنبور کوچک مریم معنای رفاقت را فهمیده بود.............
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
دستمرد
0بنده هیچ پیش فکری در مورد این پارت ندارم.
۱ سال پیشلیانا
0بابا ولم کنید اه
۱ سال پیشفریده
1بسیار خوب است
۱ سال پیشآنیا
4جان دلم عزیزم🥺
۱ سال پیشآمنه
2ممنون سعیده بانو هم اطلاعات خوبی بود وهم پارت عالی بود حالا من یک چیزی میگم زمانی که مجرد بودم و توی روستا همیشه برق نبود یک شب که برقها رفت روی زمین نشستیم یکباره احساس سوزش کردم و وقتی برق اومد روی زمین عقرب مرده بود چرا مرد نمیدونم ولی تا الان اگه عقرب ببینم آنقدر میترسم که تشنج میکنم
۱ سال پیشزهرا
2این اتفاق برا پسرمن هم افتادپسرحساسیت داشت طوری که تمام بدنش قرمز میشدوخارش شدید میگرفت با امپول وقرص خوب میشد تااینکه یه روززنبور نیشش زدزنبور مردولی من خیلی ترسیدم پسرم طوریش نشد بعدازاون دیگه بدن پسرم قرمز نشدامامن نمیدونستم مال نیش زنبور داستان شماراخواندم متوجه شدم واقعاخدا چه موجوداتی خلق کرد
۱ سال پیشreyhane
3ایجان چه جالب:)
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Nil
0منم بچه بودم سه چهار بار زنبور نیشم زده... این داستان رو دوست داشتم.