پارت پانزده :
اشتباه من
با لرزش گوشی درون جیبم از فکر کردن دست کشیدم؛ با دیدن اسمش لبخند روی لبم نشست... زیر لب زمزمه کردم:
ـ چیزی نمونده عزیزم.... الان همدیگه رو می بینیم
دسته ی چمدان را به دست دیگرم دادم و به دنبال پلاک خانه شان گشتم؛ همان طور که با یک دست چمدان را به دنبال خود می کشیدم و گوشی هم در دست دیگرم بود،زنگ خانه شان را زدم و لبخند به لب برایش تایپ کردم:
"من اومدم ــ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
سحر
1منم قبلا این رمانوخوندم ولی موضوعش واسم جالبه پس میخوام بازم بخونم دستتون دردنکنه
۱ سال پیشمهسا
1سلام نویسنده عزیز من رمانهات روخیلی دوش دارم و خیلی جالبه اما نمی دوم این رمان رو چرا اینجوری نوشتی اصلا مشخص نیست چی به چیه در پارت 15 هم رمان اشتباه صحرا رو آوردی
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
عزیزمجموعه داستان کوتاه هست هر چندپارت درمورد یه داستانه
۱ سال پیشزهرا
2من با بابای صحرا اصلا موافق نیستم الکی الکی انگ به دخترش میچسبونه ، حداقل میزاشت صحرا بهش میگفت جریان چیه ، چطور همچین پدری احساسی نسبت به بچش داره
۱ سال پیشآنیا
0جانم عزیزدلم💗
۱ سال پیشزهرا
2این رمان اشتباه صحراست
۱ سال پیشم.ر
2این داستان تکراریه
۱ سال پیشصدف
0جالب بود .
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

تران
0عالیلانپ رزلامنخیلیخوظحالملزاینرکامتون