پارت سیزده :
ـ الو سیروانم
با شنیدن صدایش لبخندی روی لبانش نقش بست و آرام گرفت.
ـ بله مامان
ـ خوبی پسرم؟... خوبی عزیزم؟
ـ ممنون... خوبم مامان
ـ دلم برای شنیدن صدات یه ذره شده بود... مرسی که زنگ زدی پسرم
ـ وظیفه ام بود، باید زودتر زنگ میزدم... منم دلم برای شما خیلی تنگ شده
ـ سیروان جان اوضاع روستا چطوره؟... اینجا خیلی برف اومده، اونجا چطور؟
ـ اینجام خیلی برف اومده... همه چی خوبه ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
هاکوب وارطانیان
0ببخشید زاغه یعنی همون طویله؟؟
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
بله
۱ سال پیشآنیا
0ممنون سعیده بانوبخاطررمان زیباتون قشنگ وآموزنده بودالان دیگه سیروان ب راحتی میتونه باسروصدای دوقلوهاهم درس بخونه وهم ب پدرمادرش کمک کنه☺️
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
بله آنیا😍
۱ سال پیشآمنه
2ممنون عالی بود خوش بدرخشی بانو
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون آمنه عزیز
۱ سال پیشمیم
1خیلی عالی وطولانی،پدربزرگ واقعا شانس آورده تواین موقعیت سیروان پیشش بودممکن بود همون جا یخ بزنه،سیروانم تجربه زیادی پیدا کرد حالا بدون توجه به شلوغیها میتونه درسش رو بخونه
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون که همیشه نظرت رومیگی
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
2واقعا عالی سیروان کم نزاشت دمش گرم ، ناراحت شدم به خاطر کم اهمیت داده شدن روستا ها توسط مسولین