پارت پنجم :

فلش

از سرمای زیاد بدنش کرخت و بی حس شده بود.... دیگر مالیدن دستهایش به هم فایده ای نداشت و گرم نمیشد.... نمی دانست چه کار کند تا گرم شود.

ناگهان با به خاطر آوردن چیزی از جایش بلند شد ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!