پارت صد و هفتم :

****
نگاهم رو بالا کشیدم ،در اتاقم باز بود و لوکا رو میان چهار چوب در دیدم.
در حالی که شانه‌اش را به در تکیه داده بود ،گفت:
_میشه بیام داخل ؟
سرم رو به نشانه مثبت تکان دادم و اون آروم به سمت من قدم برداشت.
چند لحظه بعد تخت تکان ریزی خورد.اون بافاصله کنارم نشست.
_حالت خوبه؟
نگاهم رو به سمتش سوق دادم.صورتش پر از کنجکاوی بود اما تنها چیزی که گفت،پرسیدن حالم بود.
برای لحظÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    فرگل من پارت بعدی رو میخوام😭

    ۵ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    تا شنبه‌ی دیگر بدرود🥹

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    الارای احمق😭😭😭😭 نکرد یه خداحافظی کنه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ای ریون طفلکم😭😭😭😭 بگردمت عزیزکم😭😭😭😭😭😭

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️