پارت صد و سوم :


*
یک هفته بعد.
ریون

از ماشین پیاده شدم ،در حالی که گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم بودم و منتظر بودم اِلارا تماسم رو جواب بده از پارکینگ خارج شدم.
چند بوق خورد وبعد قطع شد.گوشی رو از کنار گوشم پایین آوردم و دوباره شماره‌‌ی اِلارا رو گرفتم..
به در خونه که فاصله‌ی زیادی باهاش نداشتم ,نگاه انداختم..
در همون حین اریک رو دیدم که پشت سرم ایستاد.
گردنم رو کمی به طرفش کج

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    پارت امروز کی میذارررررریییییی

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    سر موقعش یه بیست دقیقه دیگه میاد

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    وای چه پارت کیوتی😂😍

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    قربونت😭😍 پارت بعدی از دلتون در میارم 😔🧑‍🦯

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    وای ینی چییییییییییی، قراره چی کارمون کنیییییییی

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    خواهیم دید چه خواهد شد🧑‍🦯

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    پسرم بچه شده از بردبون میره بالا😂

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    پسرت؟پس از مادری واسه اِلارا استعفا دادی!که این طور🙂‍↔️

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    😂😂😂😂 نه ولی ریون کیوت تر و بچه تر شده بود اینجا

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    اون همیشه کیوته😍🥹

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    مرسی فرگل جون 😍

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️