پارت پنجاه و هشتم :




نریمان بار دیگر پرده را کشید. ماشین روی سنگلاخ پیش، می‌رفت.

هر سنگ، چون دندان‌های شکسته زیر لاستیک‌ها می خرامید و در سکوت سنگین، به هم می‌خورد. راننده، را دقیق به خاطر داشتم، مردی با چهره‌ای خسته و چشمانی که گویی سال‌ها آزار را دیده بودند، بدون اینکه نریمان سوالی بپرسد، از همان پشت پرده توضیح داد:

_ شلوغه! دارم میون بر می‌زنم.


نریمان انگار تازه ح

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Helia

    0

    هعی چرا خوب نریمان اذیت میکنن

    ۵ ماه پیش
  • این اهنگه خیلی

    1

    این اهنگه خیلی ترسناکه ساعت ۳ نصف شب😑😑قطعش کردم اهنگ بچه ننه محسن لرستاتی رو پلی کردم😂💔خیلی خوبه

    ۸ ماه پیش
  • م..

    0

    واییی چرااااا؟ خیلی این آهنگ خوبه و به پارتا میاد

    ۵ ماه پیش
  • Zinb

    2

    تو این رمان تشخیص آدم بده از خوبه خیلی دشواره 🤝🏻

    ۸ ماه پیش
  • رها

    2

    بچم نریماان

    ۸ ماه پیش
  • Zinb

    2

    خیلی جنتلمنهههههههه

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    همه ی رمانای ساناز😂😔

    ۸ ماه پیش
  • Zinb

    0

    تو این رمان بیشتر هیچ جوره نمیشه به کسی اعتماد کرد

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    3

    شرمنده یاد جومونگ افتادم که سوسانو رفت جومونگو نجات داد😔😔🎀

    ۸ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    واااای🤣🤣🤣🤣

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    خیلی پارت فوق العاده ای بودد سانااز خستهه نباشییی،همهه چیش عالیی بوددد😭💋

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    باعث خوشحالیه یا ناراحتی که بعدشو نمیتونیم حدس بزنیم؟😂😭

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    بانو دخت و آینه ی سیاه اینجورین که سر هر پارت باید هیجان پارت بعدیو بکشی انقدر که خفن دوتاشون جلو میرن❤️ 🔥❤️ 🔥

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    نریمان اینجاا بایدد بفهمهه با کیی طرفهههه🎀😌

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    3

    حس میکنم هیچی زیر سر قوام نیست،زیر زنش و برادر زنش شاید؟

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    فکر کنمم جرقه ی بینشوننن اینجاا بخورهههه؟🥹😭

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    رخساره بانودخته معلومه که از هیچی نمیترسه🫠

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    اگه نمیرفت که دیگه اسمش بانودخت نبود🫠

    ۸ ماه پیش
  • سیتا

    0

    ای ووااااااااهههه🥲😥

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    ای وای،اینو هم که تنها لب جاده تو تاریکی انداختن،چطور *** نیستن...

    ۸ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    مرسی ساناز این رمانت بییی نظیره ❤️

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️