بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت چهل و دوم :
از اتاق قمرالملوک که بیرون آمدم، ذهنم آشفته بود و قلبم سنگین. زری، با چهرهای درهم، در انتهای راهرو منتظرم بود. سکوت میان ما در طول راهرو طولانی و پر از سایه، سنگینتر از همیشه بود. پرترههای قدیمی روی دیوار، با آن چشمهای رنگروغن بیروحشان، انگار با سرزنش بدرقهام میکردند. همانطور که از کنار قابهای عکس و اثاثیهی غبارگرفته میگذشتیم، صدای پر از کینهی زری، سکوت را خراشید.<
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
م..
0پس اون آب و نان انتقام یک فرصت بود
۵ ماه پیشهلیا
2نگارین برعکس مادرشه
۶ ماه پیشنفس
0پارت زیبای بود ممنون عزیزم
۷ ماه پیشنگین
2چقدر نگارین خوبه امیدوارم تا اخر همینطوری بمونه
۷ ماه پیشنگین
0ممنونم برای این پارت زیبا❤️
۷ ماه پیشنرگس
2آهنگ میان ستاره ای ، عاشقشم...
۷ ماه پیششیرین
2از هومان خوشم نمیاد حیف فرداد نیست
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
2چرا انقدر قشنگ اهنگا با پارتاا انس داره😭
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
1همه به یه نگارین توی زندگیشون نیاز دارن:)))
۱۰ ماه پیشپرنیا
1آفرین دختر محدودیت رو به فرصت تبدیل کن و ریشه قمر و برادرشو بزن 💪
۱۰ ماه پیشپرنیا
0نگارین و هومان نشون میدن که یک رگ ازین مادر تو وجودشون نیست 😔 این کارا کارا قوام نیست قطعا مهربونی بچه هاش از طرف پدره
۱۰ ماه پیشپرنیا
0زری رو ببین چقد دلش خوشه جای قمر رو بگیره 😒😒😒
۱۰ ماه پیشزهرا
1وای چقدر خوشحال شدم که دوباره پارت گزاشتی😍❤️ ممنون بابت پارت
۱۰ ماه پیشفاطمه
1دم نگارین گرم 👌از یه طرف دلم برای اونم میسوزه که تو این خانواده بزرگ شده... رخساره تو میتونی کولاک کنی من مطمئنم🥲 ساناز ممنون بابت پارت 🌹
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0نگارین هم اسمش قشنگه هم خودش