دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان یک جنایت عاشقانه اثر صبا سروین، رمانی عاشقانه و دارک رمنس و جنایی

رمان یک جنایت عاشقانه | تیغ

  • زبان فارسی
  • 1.4K 👁
  • 30 ❤️
  • 29 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان یک جنایت عاشقانه (تیغ) نوشته صبا سروین، رمانی جنایی، عاشقانه و دارک رومنس درباره نیلین و گذشته پرتنش او با کیان است. نیلین که پس از پایان رابطه‌اش زندگی آرامی را دنبال می‌کند، در یک گالری نقاشی با تابلویی ترسناک روبه‌رو می‌شود؛ تصویری از مردی که گردنش بریده شده است. اما وقتی همان شب متوجه می‌شود تصویر داخل تابلو به یک قتل واقعی مربوط است، زندگی او وارد مسیری تاریک و خطرناک می‌شود.

نیلین که دو سال پیش رابطه‌ی پر تنشش با کیان را، به دلیل سخت‌گیری‌ها و تندخویی های او به پایان رسانده، حالا به تنهایی مشغول لذت بردن از زندگی و علایقش است. علاقه‌ی او به هنر و دیدن آثار مختلف، باعث شده که همیشه از نمایشگاه‌ها و گالری‌های جدید دیدار کند. در کمال آرامش و وقتی که فکر می‌کند همه‌چیز بر وفق مرادش است، زندگی‌اش دگرگون می‌شود و آسایش از او سلب. همه‌چیز از یک گالری نقاشی شروع می‌شود، زمانی که او به همراه دوستش به گالری نقاشی‌ای که اثر نقاش‌های مختلف در آن‌جاست می‌رود. در آن‌جا مکالمه‌ی کوتاه با مردی غریبه برای او رخ می‌دهد و چشمش به تابلوی نقاشیِ ترسناکی می‌خورد، که تصویر قتل یک مرد گردن بریده را به نمایش گذاشته است. همه‌چیز وقتی عجیب‌تر می‌شود که شب، پس از بازگشتش به خانه متوجه می‌شود که همان تابلو، تبدیل به یک تیتر خبری بزرگ شده.

پارت اول

"گالری نقاشی آوا"
"راوی، دانای کل"
سالن نه‌چندان بزرگ نمایشگاه، به‌هم ریخته بود. همه در هیاهو و دویدن برای انجام دادن کارها بودند و از آن‌جایی که تا چند ساعت دیگر، افتتاحیه بود، هیچ‌کس وقت سر خاراندن هم نداشت.
آثار مختلف، در سبک‌ها و اندازه‌های متفاوت روی دیوار نصب می‌شد و کنار هر کدام مشخصات هنرمند به همراه قیمت پیشنهادی قرار می‌گرفت.
مستخدمین کف را جارو می‌زدند و گردگیری می‌کردند.
دختر جوانی مشغول جای‌گذاری عود در دو سر سالن بود و با نگاه به ساعتش منتظر روشن کردنشان.
همه‌ی آثار ثبت شده بود و همه ففط منتظر افتتاحیه بودند.
یک ساعت به بازگشایی مانده بود که مرد مسنی با تابلوی نه چندان بزرگی وارد شد.
مسئولان با تعجب به دستش نگاه کردند و بعد از سلام دادن علت مراجعه‌ی اورا پرسیدند.
مرد کاغذ کاهی رنگ دور تابلو را پاره کرد و گفت: اومدم این اثر رو ثبت کنم.
زنی که مسئول آن‌جا بود با تعجب به تابلویی که نقاشی کشیده شده رویش، زیادی خشن و ترسناک بود نگاه کرد و گفت: ولی الان فرصت تموم شده. دیر کردید.
مرد بیخیال نشد و ادامه داد. این اثر نقاش ناشناسه، فقط برای چند ساعت بذاریدش و بردارید. گفتن حتی فروشش هم مهم نیست.
زن که در چند نمایشگاه قبلی هم آثاری با نام هنرمندی ناشناس را قبول کرده بود، قبول کرد و گفت: خیلی خب باشه.
و سپس با اشاره به پسری که مشغول کار بود گفت: سیاوش، این رو نصب کنید روی اون دیوار جلو.
و بعد دوباره رو به مرد پرسید: ولی هر دفعه یه حروف لاتین به عنوان نام هنرمند ثبت می‌شد.
مرد در حال بیرون رفتن گفت: بله، ثبت کنید "S.S".
تابلو نصب شد و نام اختصاری هنرمندش نیز کنارش قرار گرفت.
پسر بعد از چسباندن برگه‌ی نام نقاشی را با دقت نگاه کرد و به همکارش گفت: جدی تو مغز بعضیا چی می‌گذره؟
پسر که مشغول سابیدن کف بود، سر بلند کرد و نقاشی را نگاه کرد.
- چرا؟ خیلی قشنگه که!
هر دو با نگاه به‌هم خندیدند و به سر کار خود برگشتند.
****
هوا سرد بود و سوز اواخر زمستان تا مغز استخوان راه پیدا می‌کرد. دمدمه‌های غروب بود که جلوی در گالری شلوغ شد و علاقه‌مندان با صبر و حوصله منتظر بازگشایی در بودند.
بالاخره در باز شد و سالن تمیز و زیبای آن‌جا که نتیجه زحمات گروه بود مشخص شد.
همه آرام وارد شدند و با علاقه مشغول تماشا. مسئول گالری چند نیرو که در چند روز اخیر بی‌وقفه در حال کار کردن بودند را مرخص کرد و خود نیز با سپردن آنجا به همکار تازه نفسش بیرون زد.
****
"صبح همان روز"
"نیلین"
چشمم به زور باز شد و با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد. هنوز خیلی خوابم می‌اومد و متاسفانه وقتی که نمونده بود هیچ؛ بلکه دیرم هم شده بود.
از اونجایی که به خاطر اون مردک شیطون‌صفت چند روز قبل، که قصد تعرض داشت تمام این شب‌ها رو کابوس دیده بودم، هنوز حالم بد بود و به این حال بد بی‌خوابی هم اضافه شده بود.
سریع از جا بلند شدم و شروع به آماده شدن کردم.
پد پنکک رو تند تند روی پوستم می‌زدم که چشمم به تقویم روی میز و عددی که دورش خط کشیده بودم خورد.
ذوق ریزی توی وجودم نشست و خواب‌آلودگیِ چند دقیقه پیشم رو از سرم پروند.
امروز، روز افتتاحیه‌ی نمایشگاه سالیانه‌ی هنر بود. تنها نمایشگاهی که فضاش رو به شدت دوست داشتم و همیشه برای رفتن بهش مشتاق بودم.
لباس‌های مناسب اونجا رو برداشتم و با پوشیدن لباس فرمم سریع از خونه بیرون زدم.
سوز هوا توی صورتم خورد و باعث شد زندگی کاری رو لعنت کنم و برای بار هزارم آرزو کنم که سریعتر بازنشست بشم.
بر خلاف دیروز که حال میزونی نداشتم امروز حالم بهتر بود. هرچند سالی که گذرونده بودم سال خیلی خوبی نبود اما به هر حال، از دو سال پیشم و اون رابطه‌ی سمیم با کیانِ عوضی بهتر بود.
ماشین رو روشن کردم تا گرم شه و پنجه‌هام به دور فرمون سفت شد. هنوز به یادش که می‌افتادم تمام تنم رو حرص و خشم می‌گرفت.
اون بهم آسیب زده بود، نه یک بار و دوبار... بلکه بارها!
دنده رو جا زدم و راه افتادم. امسال که میگذشت دقیقا میشد دو سال که راحت شده بودم و ظالمی به اسم کیان توی زندگیم نبود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

5.0 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 9 رای
5 ★
100%
4 ★
0%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان یک جنایت عاشقانه | تیغ

  • ستایش

    در پارت 50

    صبا جون لطفاً زود زود و طولانی تر. پارت گذاری کن و تا اینجا رمان که شروع بوده خیلی خوب بود،همینطور ادامه بده خوشگلم ♥️

    ۴ ساعت پیش
  • هلنا

    0

    ببین چند روز نبودمم صباا خانمم چه کار کردههخ 😍😍 یک شاهکار بی نقص دیگههخ🤩🤩

    ۵ ساعت پیش
  • آرا

    0

    عزیزم تبریک میگم شروع رمان جدیدت رو من هنوز نخوندم ک نظر بدم ولی اینو بگم قلمت حرفه ای و شاهکاره

    ۷ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    مرسی ارای قشنگم، امیدوارم اگر خواستی بخونی خوشت بیاد♥️

    ۵ ساعت پیش
  • دلارام

    0

    وای صباجان چیکار کردی باز هنوز شروع نکردم به خوندن ولی میدونم اینم قراره معتادم کنه قراره بترکونیش

    ۹ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    لطف داری دلارام جانم♥️😍

    ۶ ساعت پیش
  • فاطمه

    در پارت 50

    حالا این مرده به مامبای سیاه مرتبطه یا نه؟

    ۱۲ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    نه، مامبا فقط در حد اشاره در اول و اخر رمان میاد تا سر رمان خودش

    ۶ ساعت پیش
  • هستی (پارمیس)

    در پارت 50

    اخ که چقدر دلم می خواهد جای نیلین باشم یه مشت بزنم به فکش و بگم خب آخه مردک فوضول به تو چه که من ریمل دارم یا نه باز بابامی ننه می که بهت ربطی داشته باشد

    ۱۳ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ولی نیلین ترسیده!

    ۶ ساعت پیش
  • هستی (پارمیس)

    در پارت 20

    سلام عزیزم یه سوال داشتم محفل چیه و در اونجا چه خبر است، من تا اینجا که خوندم عالی بود

    ۱۳ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    سلام قشنگم. محفل اینجا گذری اشاره شده و به صورت کامل در رمان بعدی یعنی "محفل" راجع بهش می‌فهمید

    ۶ ساعت پیش
  • شهرا

    1

    وای صبا این رمانت😍😍😭 سهند قشنگم😭❤️

    دیروز
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    عزیزممم😍🤌

    ۶ ساعت پیش
  • شی شی

    در پارت 51

    وایی صبا جونم باور نمیکنم که این رمان شروع شد این رمان شروع شد و غش کردن ما براش هم همینطور.. عشقیی

    دیروز
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    پروای قشنگم. تو عزیز منی♥️😍🫂

    ۶ ساعت پیش
  • دبه دوغ

    در پارت 53

    اهه عجب رمان باحالیهه شخصیتا خیلی واقع گرایانه هستن دوسدارم بفیش هم بخونمم

    دیروز
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    خوشحالم دوست داشتی😍

    ۶ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    وایی صبا رمان جدید شروع کردیی😍😍❤️🤗

    دیروز
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    اره لیلای عزیزم، جنایت کامل بود ولی بعضی‌جاهاش با ویرایش جدید گذاشته میشه♥️

    ۶ ساعت پیش
  • ریحان

    در پارت 52

    وای مامبای سیاه خیلی خفنه اسمشم بهش میاد لامصب صبا جون رمانت خیلی خیلی عالیه عاشق سبک نوشتن رمانتون شدم

    دیروز
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ممنونم ازت، ولی مامبا برای این داستان نیست، رمان جداگانه‌ای داره به نام "محفل"

    ۶ ساعت پیش
  • sarena

    0

    تروخدا سریع تر بزارید خیبی خفنه دمتون گرمم

    دیروز
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    چشم قشنگم

    ۶ ساعت پیش
  • ریحان

    در پارت 11

    رمانتون خیلی جالبه خیلی از رمانتون خوشم اومد فقط اینکه اگه رایگان باشه دیگه از عالی هن عالی ترع بازم ممنون بابت رمانتون

    دیروز
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    رایگانه عزیزم😍

    ۶ ساعت پیش
  • مریم جاری

    0

    انتشار اثر جدیدت مبارک باشه صبای عزیز😍پرمخاطب باشه عزیزم💚

    دیروز
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ممنونم همکار عزیز🤍🙏

    ۶ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    همچنین کارهای شما عزیز دل🤍

    ۶ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️