یک جنایت عاشقانه | تیغ به قلم صبا سروین
پارت دوم :
"کیان"
- بگو که پیداش کردی مسعود.
- همه جارو پرس و جو کردیم، دانشگاهش، محل زندگیش، محل کارش، هیچجا نیست...
- ینی میگی آب شده رفته تو زمین؟
- نه یعنی میگم دوساله داریم می گردیم، شاید پیدا کردنش کار ما نباشه
عصبی دستم رو به میز کوبیدم و گفتم: چرا مزخرف میگی؟ من نتونم پیداش کنم کی میتونه؟
کمی من و من کرد و انگار که توی جواب دادن تردید داشته باشه گفت:
- ب..بسپرید به محفل، قطعا مامبا میتونه پیداش کنه.
- برو بیرون.
همه جا رو دنبال اون دختره ی زبون نفهم گشته بودم و هنوز دستم بدون کوچکترین نشونهای خالی بود. احمق انگار از روی زمین غیب شده بود،
فکر کردن به مامبا جزء گزینه های آخرم هم نبود.
اون قطعا بدون جبران، لطفی در حقم نمی کرد.
از طرفی اگر درخواستی میکرد و از پسش بر نمیاومدم در افتادن با محفل اصلا کار آسونی نبود.
همهی اینها رو میدونستم اما، باید اون رو پیدا می کردم. اون با فرار کردن از من، اشتباه بزرگی مرتکب شد و حالا باید میبود تا اشتباهش رو جبران کنه.
هیچ چاره ای نبود، انگار مسعود راست می گفت.
***
جلوی در ایستاده و منتظر بودم. قوانین ساده بود؛ برای دیدن اون باید تنها میاومدی، هر کسی هم میبودی باید بازرسی بدنی میشدی و من هم مستثناء نبودم.
اعضای اونجا من رو گشتند و به داخل فرستادند.
جلوی در اتاقش رسیدم و خواستم تقه ای بزنم که قبل از اون گفت: بیا تو!
پشت به من ایستاده و مثل همیشه دستاش از پشت به هم گره خورده بود، تماما مشکی پوشیده بود و کاملا برازنده ی لقبش بود، دقیقا شکل یک مامبای سیاه...
به سمتم برگشت و با لحن خاص خودش پرسید: چی باعث شده بیای اینجا کیان؟
انقدر نگاه سنگین نافذی داشت، که تو برای چند لحظه توی حرف زدن تعلل کنی!
- درخواست دارم.
روی صندلیش نشست و لبخند کجی زد.
- میدونی که درخواست داشتن از من ممکنه بعد ها باعث دردسرت بشه؟هومم؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: آره باهاش مشکلی ندارم.
نگاه فاتحش رو به برگهی روی میز دوخت و گفت:
- بگو چی میخوای؟
توضیح دادن به کسی مثل اون سخت هم سخت بود و هم نبود.
نبود برای این که به راحتی مشکل رو میفهمید و سخت بود چون نمیدونستی که بعدش چی ازت میخواد.
- دنبال یه دختر می گردم، همه جارو گشتم و هیچ جا نیست، فقط تو میتونی پیداش کنی!
- عاشقشی؟
سوالاش بلافاصله پشت بند حرفم بیان شده بود. تکونی خوردم و نتونستم جوابی بدم. به هر حال اگر دروغ هم میگفتم اون به راحتی میفهمید.
سکوتم رو که دید آروم پلک زد و ادامه داد.
- برات پیداش می کنم، و یادت باشه تا لطفی که کردم جبران نشه و کاری نباشه که تو بتونی انجامش بدی نمیتونی آدرسش رو بگیری و یا درخواست دیگهای داشته باشی.
- میدونم...ممنون.
از اون محیطی که برای من خفه کننده بود بیرون زدم.
توی ون نشستم و همراه آدمهای خود مامبا به سمت بیرون راه افتادیم. یکی از اعضای محفل چشم بند رو جلوم گرفت و من بر خلاف میلم، اون رو روی چشمام گذاشتم.
سرم رو به صندلی تکیه دادم و روز آخرم با نیلین رو یادم اومد.
"فلشبک"
ساعتم رو نگاه میکردم و به شدت عصبی بودم. اون با وجود این که میدونست این مهمونی برای من چقدر مهمه، صرفا به خاطر لج و نرفتنم به دنبالش، دیر کرده بود.
ساعت ده شب بود که از در ورودی وارد شد و چشم من به سرتا پاش و اون لباسی که ازش متنفر بودم افتاد.
صاف به سمتم اومد و لبخند ملیحی زد. دستش رو دور گردنم گرفت و با این که خوب از حالت نگاهم میفهمید که تا خرخره ازش عصبانیام به روی خودش نمیآورد.
به حالت نمایشی دستم دور کمرش حلقه شد و با صدایی که آروم بود اما پر از حرص گفتم: این چیه پوشیدی نیلین؟ میدونی ساعت چنده؟
نگاهی سریع به لباس مشکی و جذبش انداخت و گفت: عه... فکر کردم خوبه! اگه میاومدی دنبالم همونجا میدیدی و میگفتی برم عوض کنم!
بازوش رو گرفتم و طوری که معلوم نباشه فشار دادم. چهرهش از درد توی هم رفت اما حفظ ظاهر کرد و زیر لب گفت: ول کن دستمو کیان.
ول نکردم و بیشتر فشار دادم.
- بهت نشون میدم لج کردن یعنی چی!

لطفا صبر کنید...

هستی (پارمیس)
0سلام عزیزم یه سوال داشتم محفل چیه و در اونجا چه خبر است، من تا اینجا که خوندم عالی بود