یک جنایت عاشقانه | تیغ به قلم صبا سروین
پارت یازده :
هنوز دو روز بیشتر از اولین دیدارمون که فکر میکردم آخرینش هم باشه نگذشته بود.
بانو الان جلوم ایستاده بود و با پیراهنی پوشیده و شکیل به رنگ سورمهای و عصایی که تمام وزنش رو روش انداخته بود لبخند زده، بهم نگاه میکرد.
با لبخند به سمتش رفتم و سلام گرمی دادم.
- علیک سلام زیبا دختر، خیلی خوش اومدی ولی؛ اینجا چیکار میکنی؟
نمیدونستم چی جواب بدم. مهتاب با بهت به صمیمیت بین ما
لطفا صبر کنید...

راز
0واای چرا دخترا به این زودی بعضی چیزا رو قبول میکنن همه بدبختی از این چیزای کوچیک شروع میشه