دوست داشتی؟
رمان سرنوشت یک مرد اثر سامان

رمان سرنوشت یک مرد

  • به قلم سامان
  • ⏱️۲ ساعت و ۱۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 58.4K 👁
  • 35 ❤️
  • 27 💬

خلاصه رمان :

تمام آدم ها برای هدفی به دنیا پا میزارند. سرنوشت هریک از ما تا حدودی هم از پیش تعیین شده است ، هم در اختیار خود. خداوند برای تک تک انسان ها راه هایی برای رستگاری پیش پایش گذاشته است. اما... گاه حوادثی به وجود می آیند که مسیر انسان را از راه رستگاری به فرو رفتن داخل مرداب تغییر می دهند...

قسمتی از متن رمان سرنوشت یک مرد

بزرگمهر نگاه سریع بهم انداخت و گفت : <سامان به نظر خسته میای؟>
و دستم را اهسته ول کرد ، به سمت میزش به راه افتاد ، در حین راه رفتن گفت : <خستگی تو کار ما معنا نداره.>
نگاه ارشام رو صورتم قفل شده بود ، تک تک حرکاتم را زیر نظر داشت.
با لحن محکمی گفتم :< من به شغلم علاقه دارم جناب بزرگمهر و هیچوقت ازش خسته نمیشم>.
بزرگمهر خنده ای کرد و زیر لب گفت : <خوبه<.
ارشام با لحن بی تفاوتی گفت :< چی پرسیدن ازت>؟
نگاهم را تو چشمانش قفل کردم و گفتم :< میگفتن مدارکی بر علیه جناب بزرگمهر دارن و اینکه میدونند که کار اصلی ما چیه.>
بزرگمهر نفس عمیقی کشید ، ارشام ادامه داد :< و‌ تو بهشون چی گفتی>؟
-من گفتم اگه مدرکی دارین دستگیرم کنید وگرنه کلی کار انجام نشده دارم باید برم.
ارشام نگاه موشکافانه ای بهم انداخت و گفت :< به نظرت راست گفته؟>
نگاه سردی بهش انداختم و گفتم :< مطمعنا جاسوس بینمون دارن و هنوز مدرک درست حسابی پیدا نکردن.>
بزرگمهر با لحن ارومی گفت : <میخوام سریع تر جاسوسشون رو پیدا کنید>.
نگاهم را به بزرگمهر دوختم ، ابرویی بالا انداختم و با لحن تمسخر امیزی گفتم :< من فقط یه محافظ ساده ام.>
ارشام نگاه تیزی بهم انداخت و گفت :< دیشب حضورت رسمی شد اما چون‌مدت زیادی اینجا بودی و از همه مهم تر قابل اعتمادی رئیس محافظای خونه شدی ، هر کوتاهی رو از این به بعد از چشم تو میبینیم>.
سرم را تکان دادم و زیر لب زمزمه کردم :< متشکرم.>
ارشام سرش را تکان داد و گفت : <میتونی بری.>
نگاهی به بزرگمهر کردم که با سرش تایید کرد.
سرم را تکان دادم و عقب گرد کردم و از در خارج شدم.
یقینا مقام جدید مزایایی بهتری خواهد داشت و به همان اندازه هم مضراتی.
مسیرم را به پشت عمارت ادامه دادم ، میخواستم چندساعتی از زیبایی باغ اینجا استفاده کنم.
زیر لب زمزمه کردم : <تنها نکته مثبت این عمارت جهنمی ، بهشت کوچیکیه که داخلش داره>.
به پشت عمارت که رسیدم ، فضای سر سبزش روحیه ام را کمی بهتر کرد ، بوی گل های رز سرخ رنگی که کنار درختان بلند و سرسبز باغ قرار گرفته بود ، فضا را معطر کرده بود.
روی چمن ها زیر سایه درختی نشستم و تکیه ام را به درخت پشتم دادم.
نگاه ام را به عمارت دوختم ، واقعا باشکوه بود اما حیف که آدمایی امثال بزرگمهر در آن زندگی می کنند.
سرم را به درخت تکیه دادم و چشمانم بستم.
آرامشی زاید الوصف به جانم تزریق شد.
کمی استراحت بعد از آن همه هیاهو واقعا لذت بخش بود.
-به به آقا سامان،راحتین جناب؟
آهسته چشمانم را باز کردم و به فردی که صدایم زده بود نگاهی انداختم.
با دیدن چهره اش حس نفرت در رگ هایم جاری شد.
چهره ی منزجری گرفتم و با لحن تسمخر آمیزی گفتم : <حالم از خودم بهم میخوره وقتی تو صدام میزنی.>
نگاه خشمگینی نثارم کرد و گفت :< پاشو برو سر پستت مگه اومدی خونه خاله؟>
پوزخندی بهش زدم و گفتم : <برگرد سر پستت این فوضولیا به تو نیومده.>
با فک منقبض شده ای آهسته گفت :< اگه دوست داری بمیری بگو با یه تیر خلاصت کنم این حرفای گنده تر از دهنت نزن.>
نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و آهسته خندیدم و زمزمه کردم :< آدم چه حرفا که نمیشنوه>.
نگاهم را به چشمانش دوختم و گفتم : <برو از آرشام جونت بپرس رئیس کیه ؟>
چشمانش را ریز کرد و آهسته گفت:< تو چی<
پریدم وسط حرف اش و با لحن جدی گفتم :< گورتو گم کن نبینمت.<
نگاه خصمانه ای بهم انداخت و مشتش را فشرد، عقب گرد کرد و به سمت عمارت به راه افتاد.
پوزخندی روی لبم نقش بست که رضایتم را نشان می داد.
صدای خنده بلندی از طرف راستم ، پشت درختی بلند شد.
کیان از پشت درخت بیرون آمد و همانطور که می خندید بلند بلند دست می زد.
-آفرین سامان خیلی حال کردم ،‌زیادی شاخ شده بود خوب شاخش رو شکستی>.
لبخند کوتاهی زدم و به چال روی گونش خیره شدم.
-سامان چیزی شده؟ عصبی هستی چرا؟
نگاه متعجبی بهش انداختم و گفتم :< عصبی؟ نه چرا عصبی باشم>؟
-چون با میلاد اینطور تحقیر آمیز حرف زدی
-آهان این بوزینه رو میگی؟
خنده ای کرد و گفت :< الان میره پیش آرشام چوقولیت رو میکنه>
-هر کاری دلش میخواد بکنه من رئیس محافظای خونه ام آرشامم نمیتونه کاری کنه.
کیان با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفت :< چی میگی سامان ؟ رئیس محافظا چیه>؟
چشمانم را بستم و سرم را به پشت تکیه دادم و زیر لب جوابش را دادم : <بزرگمهر دستور داده>.
چند دقیقه ای گذشت و کیان هیچ عکس العملی نشان نداد.
چشمانم را باز کردم و نگاهی بهش انداختم.
روی درخت رو به رویش خیره شده بود و هیچ کاری نمی کرد.
کمی با تعجب نگاهش کردم اما عکس العملی نشان نداد ، سرم را کنار سرش بردم و مسیر نگاهش را دنبال کردم اما چیزی ندیدم.
صورتم را برگرداندم که نوک بینی ام به بینی کیان خورد.
آهسته و با لحن شگفت زده ای گفت : <رئیس محافظا؟>
با لحن مشکوکی گفتم : <آره خب چطور؟>


بیشتر بخوانید

نظرات رمان سرنوشت یک مرد

  • YYM

    1

    رمان خیلی خوب و تقریبا جدیدی بود سبک قلم و زاویه دید نویسنده واقعا جذاب بود امیدوارم نویسنده عزیز جلد دوم و قوی تر ادامه بده

    ۶ ماه پیش
  • سوگل

    3

    سلام خدمت نویسنده عزیز خواهش می کنم که جلد دومش را بنویسید من بی صبرانه منتظرم که جلد دومش را بنویسید

    ۱۰ ماه پیش
  • مهسا

    3

    جلد دوم رمانو چطوری میتونم پیداکنم؟واقعا اگه جلد دومش نباشه غم انگیزه

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    1

    سلام نویسنده عزیز نظر بقیه خوانندگان رمانو قبول دارم جلد اولشو خوندیم جلد دومش چرانیست؟جسارتا خیلی غلط املایی داشتین ومیتونستین بعضی جاها متنها رو اصلاح کنید که اصلاح نکردین امیدوارم تلاشتون جواب بده

    ۲ سال پیش
  • راز

    4

    توی اکثر رمانهامون حرکات غیر اخلاقی و مشروبات الکلی و روابط و گاها فحش میبینیم. همش اون عاشق اون میشه که بهتره بگیم حرکات و روابط بی بند باری راحت نوشته میشه! هنر نویسندگی باید مفید و آموزنده باشه!

    ۲ سال پیش
  • اااااا

    4

    متاسفم به خاطر نوشتن غیر اخلاقی ای مثل مشروب و روابط و حرکات سامان باسارا و میترا و تارا وفلوراو یکی از نویسنده محترم نویسندگی یه هنره وجای تأسف داره که نویسنده اینارو بنویسه وتاسف نسبت به ارشاد!

    ۲ سال پیش
  • .....

    3

    یعنی واقعا هیچ رمان باموضوع عاشقانه نمیشه نوشت که چیزای چرت و غیر اخلاقی ندا باشه؟ مشروبات الکلی وحرکاتی که سامان مثلا با سارا و میترا و تارا یا اشاره شهریار به دوست دخترام! جالب اینه ارشاد مجوز داده

    ۲ سال پیش
  • جلو دومش میخوام نیس

    3

    جلد دوم میخوام نیست میشه بگید از کجا دانلود کنم ممنون میشم

    ۳ سال پیش
  • رمان مشتی بود

    0

    رمان مشتی بود فصل دومش ام بزارید ما رو تو نسخی نزارید

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    1

    واقعا خیلی خیلی خیلی عالی بود من واقعا کیف کردم 👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻 آفرین منتظر جلد دومش هستم

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    2

    بسیار عالی ممنون از نویسنده منتظر جلد دوم هستم

    ۴ سال پیش
  • پرنیان

    2

    عالی بود پیشنهاد می کنم بخونید بی صبرانه منتظر جلد 2 هستم

    ۴ سال پیش
  • فاطی

    1

    رمان فوق العاده قشنگی بود😍

    ۵ سال پیش
  • زینب

    9

    جلد دومش چیشد پس؟؟؟ وقتی میدونید منتظریم خواهشا سریع بذارید یا حداقل میتونید وقتی جلد دوم نیست اصلا جلد اولو منتشر نکنید که بمونیم توو خماری

    ۶ سال پیش
  • فلورا

    1

    اره👌

    ۵ سال پیش
  • فلورا

    3

    منتظر جلد دومشم لطفا بفرستید خیلی رومان باحالب بود آدم رو مجبور به خوندن ادامه رومان میکنه😀🌷

    ۵ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️