لیست کلیه پارتهای رمان ویانا نیوز : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان ویانا نیوز - پارت 41
بین حرف زدن و بحث با مامان بودم که به طرف در رفتن و خداحافظی از در بیرون رفتن من دستام رو به نشونه دعا بالا بردم. - خدایا شکرت، خدایا مرسی! - ویانا؟! با صدای داد بابا از جا پریدم و دیدم که با اخم داره به سمتم میاد. یا قمر بنی هاشم کجا قایم شم؟ تا تصمیم بگیرم بهم رسید. - چرا تو آدم نمیشی؟ چرا؟...
بروزرسانی در : ۲۰۲۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 42
همه از بچگیای بابا بود؛ چیز خاصی نداشت. همش کلی بچه و یه روستا و باغ و... چند صفحه ای مونده و نگاه منتظر بابا و مامان خیره من بود و اما من ناامید شده بودم. هیچی اون طور که می خواستم نبود... احساس می کردم یاد آوریش زیادی سخته. می ترسیدم تو یکی از صفحه ها دیده باشم و به یاد نیارم. صفحه یکی مونده ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 43
با افزایش سن قد بلندش هم داشت رو به کوتاهی می رفت. - خوبه، خودت می دونی عمو، نمی خوام مشکلی پیش بیاد. فرامرز دست های چروکیده اش را بالا آورد و چند بار روی شانه مصطفی کوبید. - نمیاد پسرم نمیاد. جواب مصطفی در تکان دادن سر خلاصه شد. مسیر خود را به سمت ماشین کج کرد و چند قدمی از فرامرز دور شد و پ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 44
نفسش را به شدت بیرون داد و رو به روی آینه کنار در ایستاد و دستی به موهایش کشید و راست و ریستشان کرد. هر چه که باید می گفت را در ذهنش آماده کرده بود و لحظه شماری می کرد برای دیدن آن ها! کنار در سیروس را صدا زد که دوان دوان به سمتش آمد. - جانم آقا؟ اشاره ای به ماشین کرد. - بیا سوار شو میریم رو...
بروزرسانی در : ۲۰۱۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 45
- اسلحه بهت قدرت توخالی میده، انقد برای قوی بودن به چیزی تکیه نکن، تکیه گاه ها به مو بندن! آدم باید خودش تکیه گاه خودش باشه و در این صورت ضعیف کردن و زمین زدنش کار هر کسی نیست. به هر حال! قدمی جلو رفت و رو به رویش ایستاد. - فقط اومدم بهت اخطار بدم. شنیدم دستت کج رفته و اومدی دزدی، چیزی کم داشتی...
بروزرسانی در : ۲۰۱۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 46
سکسکه ام باز اومد که با هق هق گفتم: آویزو می خوام... پوکر شد و چند لحظه بی صدا نگام کرد. از نگاهش دست پاچه شدم... سکسکه پشت سکسکه می اومد و هر بار یه متر بالا می پریدم. دستی دور لبش کشید و اطرافش رو نگاه کرد، چند لحظه بعد خم شد و دستاش رو روی میز گذاشت و تکیه گاه خودش کرد. با چشمای ریز شده اش آر...
بروزرسانی در : ۲۰۱۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 47
دایره شکل بود و وقتی وارد می شدی، وسطش همون به شکل دایره که از سطح زمین یه متری فاصله داشت روش چند تا میز گذاشته بودن. یکی مال من، کناری مال آویز و یکی هم مال مهستی بود. اتاق ها و دراشون هم هم سطح اون دایره شکله، بالا بودن و جلوشون به اندازه چند متر جلو اومده بود و وقتی می خواستی وارد اتاقی بشی، ...
بروزرسانی در : ۲۰۱۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 48
- ویانا تو خوبی؟ جوابم فقط تکون دادن سرم بود... این مغرور بودنم جذابه ها! با نگات منو بازی دادی هعی، چه جذبه خاصی داری بیب! احساس این دخترای توی فیلم ترکی ها رو داشتم. - دیگه پرونده هات رو روی میزم نبینم. تا الانشم چیزی نگفتم خیلیه دفعه بعدی مجبور میشم راپورتتون رو به آقای مفتاحی بدم. نمی خواس...
بروزرسانی در : ۲۰۱۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 49
تند تند پشت سر هم نفس عمیق می کشیدم. چونه ام لرزید و با اشکایی که می ریختن پیرهنش رو تو مشتم گرفتم. دستام به طور فجیعی از ترس می لرزید... - آویز تورو خدا، دارم قسمت میدم... نگو! دلت برام نمی سوزه؟ مچ دستام رو تو دستش گرفت و سرش رو خم کرد. - دلم برا این ترسیدنای الکی و گیج بازیات می سوزه. این...
بروزرسانی در : ۲۰۱۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 50
چشمام رو با ترس باز کردم. کله هاشون تو چند سانتی متری صورتم بود... نگام رو بینشون گردوندم و با بغض و صدایی لرزون گفتم: میشه منو نکشین؟ جامعه به من نیاز داره... سوفیا نچی کرد و دو دستش رو دور بازوهام حلقه و از روی زمین بلندم کرد. فریاد پا شد و یه دستش رو به کمرش گرفت و با یه دستش چنگی به موهاش ...
بروزرسانی در : ۲۰۱۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 51
آروم از کنار فریاد رد شدم. تا آخرین لحظه با یه ژست خیلی خلافکارانه نشسته و آرنج یه دستش روی دسته صندلی بود و انگشت سبابه اش روی شقیقه اش قرار داشت. پای راستش رو روی پای چپش انداخته بود و بدون اینکه سرش رو حرکت بده با مردمک چشماش دنبالم می کرد. نخوری من رو گرگ بد! وارد دستشویی شدم و متفکر وایسا...
بروزرسانی در : ۲۰۱۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 52
خودم رو جمع و جور کردم و بعد رفتن پرستار، با این دو تا بیرون رفتم. بینشون بودم و هر از گاهی نگاهی به دو طرفم می انداختم. یعنی هیچ وقت به فکرمم نمی رسید یه روزی اینجوری بشه. هعیی خدا... بازم شکرت! از بیمارستان بیرون رفتیم و سوار ماشین فریاد شدیم. تا حرکت کرد، گوشی توی کیفم لرزید... کیفم رو از کنا...
بروزرسانی در : ۲۰۱۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 53
کیفم رو روی تخت انداختم و مشغول عوض کردن لباس هام شدم. مانتو و شلوار رو توی سبد لباس چرکا انداختم و یه تاب و شلوارک زرد میکی موس پوشیدم. متفکر روی تخت نشستم و به زمین زل زدم... ژینوس چرا چند وقته خبری ازم نگرفته؟ مستانه هم خیلی وقته بهم زنگ نزده. گوشی رو از توی کیفم در آوردم و به مستانه زنگ زدم. ...
بروزرسانی در : ۲۰۱۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 54
گوشی رو قطع کردم و با ذوق از روی تخت پایین پریدم. در کمد رو باز کردم و زود چند تا لباس بیرون کشیدم و پوشیدمشون. کیفم رو برداشتم و گوشی رو توش انداختم بعدم به سرعت از اتاق بیرون زدم. صدای مامان رو شنیدم که داد زد:کجا ویانا؟ نیومده داری میری؟ - مامان کار دارم. منتظر جوابش نموندم و از خونه بیرون ...
بروزرسانی در : ۲۰۰۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 55
سرم رو بلند کردم و نگاهی به آویز انداختم. خیلی ازش کوتاه تر بودم و تقریبا به زور تا سر شونه اش می رسیدم. - می دونی با اینکه هنوز قبول نکردی دوستم باشی ولی احساس می کنم با لیاقت ترین آدمی هستی که دورمه؟ لبخندی زد. - دیگه ناچارا از یه هفته بعد اومدنت به دفتر رفیق شدیم. حالا از کجا می دونی با لیا...
بروزرسانی در : ۲۰۰۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 56
با تعجب گفت: چرا؟ صدای سوفیا تو سرم پیچید: «دارم بهت اخطار میدم! تکرار نمی کنم... اگر، اگر آویز یا کس دیگه ای از این قضیه خبر دار بشه، چاره ای جز کشتن تو و تموم کسایی که این رو فهمیدن نداریم! رواله؟» این حرفه نوک زبونمه آخه چیکار کنم من؟ آخرش بگم، نگم... چرا این چیزارو به من بدبخت میگن و تنها...
بروزرسانی در : ۲۰۰۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 57
به حرفش گوش ندادم اصلا به من چه بذار نامرد باشم. الان این همه وایسم چی میشه؟ من رو نمی رسونه که. شونه ای بالا انداختم. - خب چی کار کنم؟ - هیچی برو، بیا یه تاکسی برات بگیرم. ای پسر عموی ناز خودم... نگاه چقدر این پسر جنتلمنه خدایا! مرسی که بعد اون همه ایکبیری این پسر عموم شد. همون جوری با نیش با...
بروزرسانی در : ۲۰۰۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 58
از اونجا بیرون اومدیم و واران یه دستش رو به کمرش گرفت و یه دستش رو روی صورتش کشید. برگشت سمت من و لبخند مهربونی زد. - مرسی که ازم دفاع کردی. با حرص و بغض بهش زل زدم، کاش زبونم لال می شد دفاع نمی کردم. سری تکون داد و پرسید: چی شده؟ با انگشتم اشاره کردم. - بیا! جفت ابروهاش رو بالا انداخت و با ...
بروزرسانی در : ۲۰۰۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 59
پریسا آشنا دور خانوادگیمونه... خواهر شوخ من! انگار سطل آب یخ روم خالی کردن. من ننه مو می خوام... ننه بیا من رو از اینجا ببر. خدایا! چطور محو شم الان؟ کاش یه قدرت داشتم یه بشکن می زدم و نامرئی می شدم. پوزخند روی لب پریسا رو مخم بود. چطور این من رو می شناسه من نمی شناسم؟ چرا فامیل های پدری ما انت...
بروزرسانی در : ۲۰۰۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 60
مامان با یه سینی چای برگشت و سر جاش نشست. بابا تو این مدت باز سکوت کرده بود و متفکر به یه جایی نگاه می کرد. انگار براش گفتن اینا سخت بود. دستی به ریشاش که بیشتریش سفید شده بود، کشید. - دو طایفه آماده صلح بودن. یه عروسی بزرگ در خور دو طایفه تشکیل دادن و همه اهالی روستا و خان روستا های اطراف شرکت...
بروزرسانی در : ۲۰۰۳ روز پیش
