لیست کلیه پارتهای رمان ویانا نیوز : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 247
-
رمان ویانا نیوز - پارت 21
با اعصاب خرد سری تکون دادم. - پس چرا انقد دیر؟ خوابت برده بود اون تو؟ صد رحمت به آویز که درسته می خواست زیر آبم رو بزنه و اخراجم کنن ولی تا این حد حرفاش نیش دار و خودش اعصاب خرد کن نبود. - نه، یه بیشعوری اون تو داشت غلط اضافه می کرد... داد زد: چی؟ چی می گفت؟ گرخیده عقب رفتم... این چش شد؟ با...
بروزرسانی در : ۲۰۴۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 22
پوزخندی زد. - بهت انداختنش... جفت کفشارو بالا گرفت و اشاره ای بهشون کرد. - شکستن. به پاشنه های تخت شده اش زل زده بودم... چونه ام لرزید. بغض کردم. اشاره ای به کفشام کردم. - تو... تو پاشنه کفشام رو شکوندی؟ پوفی کرد و انداختش جلوم... با بغض گفتم: هیچ وقت نمی بخشمت! یهو زدم زیر گریه. - من ک...
بروزرسانی در : ۲۰۴۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 23
ملیحه خانوم چشماش گرد شد... نگاهی به آقا کریم انداخت. - چیزه... آقا کریم زود گفت: بیچاره اونم بعد عباس حالش خیلی بده... نه غذای درست حسابی می خوره، کلا دیگه زندگی نمی کنه. این چیزا طبیعی بود، خیلی ناراحت شدم... کسی که می تونست زندگی اش از این بهتر باشه، اونم بعد کلی درس خوندن، الان تو سینه قبر...
بروزرسانی در : ۲۰۴۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 24
پوزخندی زد. - هفته دیگه، می خوان چهلم عباسو بگیرن... نمی دونن با این کارشون دارن تنشو تو گور می لرزونن. مثلا می خوان احترام بذارن. انگشتم سبابه ام رو روی لبم گذاشتم. - چی کار کنیم؟ یهو گفتم: گوشی داری؟ سری تکون داد. - آره دارم، یعنی گوشی عباس هست. - یه کاغذ و خودکار بیار... زود رفت گشت که...
بروزرسانی در : ۲۰۳۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 25
- شما نمی فهمین. سکوت شد، خبری از اون داد و فریاد نبود اما با سکوتشون داد می زدن. دلم برای ساره سوخت... دستش رو به دیوار گرفت و روی یه پله جلوی در خونه اش نشست. دستش رو به صورتش گرفت و گریه کرد. منم دوباره گریه ام گرفت و زدم زیر گریه که فریاد نچ نچی کرد. - باز کارخونه اش کار افتاد. با صدای آ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 26
ساره پوزخندی زد. - دیوونه شدم... دیوونه ام کردن! داره حرف از آبرو می زنه پدر شوهرت که می خواد به زور منو عقد شوهرت کنه. تو چقد می خوای تحمل کنی؟ سوسن پلکش پرید و نگاهی به آقا کریم انداخت. - چی کار کنم؟ باید به خاطر اون سه خاک بر سر و از ترس آبروی پدر مادرم بشینم. بهم گفتن با لباس سفید میری و ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 27
- موهاتو کندم کچل شدی خبر نداری! با تعجب داشتم ثمین و رضوانه رو نگاه می کردم. یهو دست کردن تو موهای هم و محکم کشیدن... هر یه ثانیه یه بارم آژیر می کشیدن. - ایییی عوضی چرا موهامو می کشی؟ دیدی موهام خوشکل تره حسودیت شد؟ رضوانه بیشتر کشید. - موهای تو خوشکله؟ این موهای وزت کجاش خوشکله؟ یهو ثمین...
بروزرسانی در : ۲۰۳۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 28
نفس عمیقی کشیدم و در رو بستم ولی خیلی محکم کوبیده شد و صداش توی اتاق پیچید. خودم تند از جا پریدم و نگاهی بهش انداختم. از ترس اینکه پیش این چیزی بهم بگه، زود رفتم در رو باز کردم و آروم بستم. لبخند دستپاچه ای زدم و چند بار سرم رو تکون دادم. - چیزی نیست، چیزی نیست. آویز با انگشت اشاره کنار لبش رو...
بروزرسانی در : ۲۰۳۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 29
وارد سالن اصلی بیمارستان که شدم، بوی عطر هایی که بوشون باهم ترکیب شده بود و الکل و همه چی به مشامم خورد. نگاهم متعجبانه روی مردم می چرخید. یکی گریون نشسته بود و تند تند اشکاش رو پاک می کرد، اون یکی تسبیح به دست... صدای شیون یه دختر باعث شد از جا بپرم و نگام رو بهش بدوزم. چند نفر محکم بغلش کرده ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 30
قشنگ رو ابرا بودم. گوشیم رو دستش دادم و چند تا سلفی کشیدیم. کلی ژست در آوردم ولی قد اون ازم بزرگتر و اییی... هیکلشم شبیه باربی بود. دوست چشم آبی اش که اسمش دریا بود، چشم و ابرویی براش اومد و یکی تو پهلوش کوبید. - هانا. جواب نداد که این بار با پاش یکی به پاش کوبید. - هانا عباسی. هانا بی حواس ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۳ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 31
نگاه زن پر از غم شد؛ لبش رو توی دهنش برد و به سختی آب دهنش رو قورت داد. - در قید حیات نیستن. نتونست جلوی اشکی که از چشمش چکید رو بگیره. - این بیماری وراثتیه، از پدر پدر شوهرم... نگاهی به پسر بچه انداخت. - متین هم به خاطر همون بیماری قلبی داره. خیلی ترسیدم که مثل پدرش از دستش بدم. احساساتی ش...
بروزرسانی در : ۲۰۳۲ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 32
با چند نفر دیگه مصاحبه انجام دادیم، از پرستارا یه گزارش تهیه کردیم از خود بیمارستان و بالاخره بعد از چند ساعت با کلی خستگی برگشتیم. *** قاب عکس رو کنار گذاشتم و از اتاق بابا بیرون اومدم. خانواده بابامم عجیب غریب بودن، شبیه این سریال ترکی ها! هر بار یه چیز جدیدی می فهمیم که شاخ در میاریم. نچ نچ...
بروزرسانی در : ۲۰۳۱ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 33
بالا سر میز که رسیدم، دیدم حدسم درست بوده، لعنتی یه پوشه پر خبر! با حال زاری پشت صندلی نشستم و مشغول نوشتن شدم. آویز پیداش نبود، شاید خواب مونده... شونه ای بالا انداختم و دوباره مشغول کارم شدم. ساعت یازده شد ولی هنوزم خبری از آویز نبود. خیلی کلافه بودم... نبودنش چقد بده! بهش عادت کردم. گوشی ام...
بروزرسانی در : ۲۰۳۰ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 34
اون کچل ریش مثلثیه، نیشش تا بناگوش باز میشه، عینکش رو در میاره، می اندازه هوا، میاد تو جیبش! خبیثانه می خنده، هاع هاع هاع... - نباید پاتو تو کفش رئیس می کردی... مرد بیچاره داد می زنه نه...! اما فریاد رحمی نداره... حالا بیچاره پاشم تو کفش خودشه، الکی کفش اینم مال فریاد می کنن. یه چیزای عجیبی میگ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۹ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 35
کف دستام زخمی شده و لبامم به سرعت در حال کندن پوستش بودم و تند تند می جویدم. از دفتر تا اون محله تو پایین شهر خیلی راه بود و کلی طول کشید تا وارد محله های پایین شهر بشیم. همه چیز خیلی عجیب بود، زن ها تو کوچه دور هم نشسته بودن و بچه ها بازی می کردن. نمای خارجی خونه ها اصلا شکل خوبی نداشت. یا شاید...
بروزرسانی در : ۲۰۲۸ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 36
- یه چند تا برگه آوردم نگاه کنن، آخه بدون تایید ایشون نمیشه! یکی از خانما با لبخند بلند شد. - من مادرشم دخترم، بیا ببرمت پیشش! بعدم نگاهی با بقیه خانما انداخت. - دیگه وقتی آدم کارش خوب باشه این سختیارم داره دیگه. بدبخت نمی دونه اصلا بحث این چیزا نیست، اومدم خبر بدبختی مون رو به آویز بدم. آهی...
بروزرسانی در : ۲۰۲۷ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 37
با هیجان صدای من هیجان زده داد زد: چی؟! خلافکار؟ قا... تند تند سرم رو تکون دادم که جمله اش رو ناتموم گذاشت و صورتش پوکر شد و اخمی کرد. - منو دست می اندازی؟ تند تند گفتم: نه به خدا! خودم شنیدم گفتن... با تحکم داد زد: ویانا! یکی تو بازوش کوبیدم. - د زهرمار بذار حرفمو بزنم. پتو رو انداخت رو ز...
بروزرسانی در : ۲۰۲۶ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 38
خداحافظی کردم و بیرون اومدم. زنای محل همه یه جوری نگام می کردن... جهنم! غصه نگاه اینارم بخورم. چرا کسی نمی فهمه من در خطرم؟ چرا نمی فهمن این خلافکاره به من چراغ سبز نشون داده، نسبت به من حساسه، روی من یه توجه خاصی داره؟ من بمیرم میام آویز رو می کشم، حالا ببینین کی گفتم! تاکسی هنوز سر کوچه بود ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۵ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 39
مامان این بار محکم تر هلم داد. - فقط مهمونا برن... یک بلایی سرت بیارم، یک بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن. این از تو، اونم از واران که آبرومون رو برد و وسط مهمونی پاشد رفت. نچی کردم و از پله ها بالا رفتم تا به اتاقم برم و لباسام رو عوض کنم. از پله ها به پذیرایی و بلعکس دید نداشت...
بروزرسانی در : ۲۰۲۴ روز پیش
-
رمان ویانا نیوز - پارت 40
چشمام رو گرد و لبام رو جلو دادم و سرم رو یکم عقب بردم. - وا! کجا فهمیدی؟ هنوز که کامل برات نگفتم ببین... تا دوباره خواستم توضیح بدم، دیدم نیست... روی مبل جا به جا شدم و دنبالش گشتم که دیدم رفته ور دل بابا نشسته. خصمانه نگاش کردم که سنگینی نگاهم رو احساس کرد و سرش رو بالا آورد و لبخند اجباری زد ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۳ روز پیش
