لیست کلیه پارتهای رمان توپاز آبی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان توپاز آبی - پارت 1
مقدمه: تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید. دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید. نشستم، باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادم تحمل میرود اما شب غم سر نمیآید چه سود از شرح این دیوانگیها بیقراریها؟ تو مه بیمهری و حرف مَنَت باور نمیآید فصل اول جمعیت در سالن موج میزد و همهمهای بپا بود. چن...
بروزرسانی در : ۱۷۱۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 2
گوشی را داخل جیب نگذاشته بود که صدای زنگش بلند شد. نگاهی به صفحهی گوشی انداخت. شمارهی مغازه بود و وصل کرد: - الو... صدای شاگرد مغازه به گوش رسید: - سلام اوستا. مغازه نمیاین؟ تای ابرویش را بالا داد و گفت: - خیلی شلوغه مغازه؟! اگه نیام از پسش برمیاین؟ - الان که خوبه اوستا ولی امشب شب جمعهاس، حتم...
بروزرسانی در : ۱۷۱۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 3
نگاه کمند به جهانیار افتاد که پلک روی هم گذاشته و خوابش برده بود. کتاب را بست و کنار تخت گذاشت. آهسته پتو را روی برادرش کشید و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفت. *** صدای جلز ولز روغن به گوش میرسید و تینا مشغول آشپزی بود. شمیم روی مبل نشسته و لپتاپ مقابلش باز بود و تایپ میکرد. دخترک نگاهی گ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 4
شمیم سر به زیر انداخت و محزون لب زد: - میدونم، همون روز که گفتی مادرم به وفاداری خیلی اهمیت میده و بعد فوت پدرت ازدواج نکرده شستم خبردار شد که این قضیه سنگ جلو پامون میندازه! - خیالی نیست، راضیش میکنم. تو غصه نخور! *** ساعت از دوازده شب گذشته و خانه غرق در سکوت بود. کمند کتاب درسیاش را بست و ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 5
جهانیار پلک بر هم گذاشت و نفسش را بیرون داد. - صبحونه بخورم با هم حرف میزنیم مامان. سری به طرفین تکان داد و سمت توالت رفت. طیبه از جا برخاست و سمت آشپزخانه رفت. تا آمدن جهانیار، میز صبحانه را برایش آماده کرد. لحظهای بعد، جهانیار برگشت و روی صندلی نشست. قلوپی از چای نخورده بود که مادرش صندلی ر...
بروزرسانی در : ۱۷۰۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 6
دمی تا غروب مانده و نور نارنجی و سرخ آفتاب، آسمان روستا را پوشانده و خورشید خودش را گوشهی حیاط جمع کرده بود، آرام آرام از دیوار بالا میرفت. جیران دلش بیتاب آهو بود و از جا برخاست. سمت مطبخ رفت و مادرش را مشغول کار دید. - خونهی عمو کار نداری؟ میخوام یه سر برم پیش آهو. گلنسا کوزهی آب را از لب...
بروزرسانی در : ۱۷۰۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 7
طیبه با تأسف سرش را به طرفین تکان داد و گفت: - دختره ظاهرش فرشته هم که باشه باز من دلم راضی نمیشه آقابزرگ! چطور توو فامیل بگم مادرش شوهر داره، باباش زن داره! آقابزرگ نفس سنگینی از سینه بیرون داد و سکوت کرد. طیبه بیتفاوت به نارضایتی او، اتاق را ترک کرد. *** تاکسی زرد رنگ پشت چراغقرمز ایستاده ...
بروزرسانی در : ۱۷۰۱ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 8
جهانیار با کلافگی میان اتاق قدم میزد و مدام شمارهی شمیم را میگرفت، اما خبری نبود! در اتاق آهسته باز شد و کمند به داخل اتاق سرک کشید؛ متبسم پرسید: - بیام توو داداش؟ جهانیار ایستاد و دست بر کمر زد. چپ چپ نگاهش کرد و لب به تندی گشود: - اصل کار چشماته که اومده توو و همه جا رو داره دید میزنه. دیگه...
بروزرسانی در : ۱۶۹۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 9
اردشیر مقابلش ایستاد از اسب پیاده شد. لبخند ملایمی که بر چهره داشت دل کوچک جیران را لرزاند و لبهایش را به لبخندی شیرین باز کرد. - سلام، خوبی؟ - سلام... تا قبل از اینکه بیای نه، اصلا خوب نبودم! اردشیر ابرو در هم تنید و لب زد: - چطور؟ باز دلآشوبه سمتش هجوم آورد و سگرمههایش در هم رفت: - نگرانم ار...
بروزرسانی در : ۱۶۹۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 10
صدای فریاد کر کنندهی شاهرخ در اتاق پیچید: - با توام... میگم اون یارو کیه که صد دفعه بهت زنگ زده؟ حرف بزن! شمیم در خودش جمع شد و زانوهایش را محکمتر بغل گرفت. تینا روبرویش ایستاد و ملتمسانه لب باز کرد: - شاهرخ آروم باش. الان حالش خوب نیست. فقط چند ساعته مادرتون کشته... حرفش به اتمام نرسیده بود ...
بروزرسانی در : ۱۶۹۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 11
جهانیار ماتزده نگاهش کرد. ابروهایش رفته رفته به هم نزدیک و نزدیکتر میشد. با ارتیاب و تأنی پرسید: - یعنی چی؟ سر شب که رفت خونه مامانش مهمونی! شاهرخ حرصی شد و نگاه شاکیاش را به جهانیار دوخت. لب به کنایه باز کرد: - خوبه... خوب آمار داری! خجالتم نمیکشه بچه پررو... جهانیار بداخم و جدی انگشت اشار...
بروزرسانی در : ۱۶۹۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 12
صدای باز شدن در و ورود ماشین جهانیار به حیاط به گوش رسید. کمند با نیمنگاهی به پنجره گفت: - خوبه که خودت میگی فکر و ذکر جهان ما بودیم، که زندگیش رو برای ما گذاشته، حالا که دلش رفته برای یه دختر، حقش نیست سنگ جلو پاش بندازی مامان. برو خواستگاری و واسش جبران کن! طیبه چین به دماغش انداخت و با انزجار...
بروزرسانی در : ۱۶۸۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 13
کمند دلش هزار تکه میشد برای دیدن غم جهانیار... جهانیار فقط برای او برادر نبود، حسی که به او داشت فراتر از یک برادر بود. فقط چهار سال از عمرش میگذشت که واژهی پدر برایش تنها خلاصه شد در یک کلمه و نامی روی سنگ سرد مزارش! از آن سن به بعد، جهانیار را حامی و پناه خودش دید. جهانیاری که با وجود نوجوان...
بروزرسانی در : ۱۶۸۷ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 14
آفتاب ظهر، گرم و سوزان میتابید و صدای بازی و شیطنت بچهها در فضای خانه پیچیده بود. بوی کلهجوش و نان گرم به مشام میرسید و خیزران آرام آرام سفره را آماده میکرد و منتظر رسیدن شاپور بود. شکمش کمی بالا آمده و برجستگی اندک آن از زیر پیراهن گلدار و رنگارنگِ تنش نمایان بود. گرمی هوا و بار شیشهای ک...
بروزرسانی در : ۱۶۸۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 15
خیزران از جا برخاست. کنار جیران ایستاد و او را به آغوش کشید. دست نوازش روی موهایش کشید و لب زد: - با تقدیر و سرنوشت نمیشه جنگید جیران. من برات دعا میکنم. تلاش میکنم نریمان رو راضی کنم ولی... حرفش ناتمام ماند و جیران آن ناتمام پر از ناامیدی را تا انتها خواند! حوریه در چارچوب در ایستاد. تکهای...
بروزرسانی در : ۱۶۸۱ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 16
هر قدم را با ترس و وحشت برمیداشت و نگاهش اطراف را میپایید تا مبادا نریمان، شاپور یا عمو حسن از راه برسند و او را ببینند. با هر وزش باد، شلیته میان ساق پایش میپیچید و پر روسریاش در هوا میرقصید. خنجر را به زیر آستین محکم در دست گرفته و چون آهوی تیزپا میرمید. نفسش از شدت قدمهای تند و دویدن...
بروزرسانی در : ۱۶۸۰ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 17
نگاه متأثر کمند بدرقهی راهش شد. پا به خانه نگذاشته بود که صدای زنگ خانه بلند شد. در آستانهی در بود و نگاهش بین در حیاط و آیفون چرخید. با اندک تعللی سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت: - بله؟ صدای فرشته به گوشش رسید: - منم، باز کن. دکمه را فشرد و به حیاط برگشت. فرشته کولهی خاکستری رنگش را روی د...
بروزرسانی در : ۱۶۷۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 18
بوی کباب، نان سنگک داغ و تازه و عطر ریحان در فضا پیچیده بود. جهانیار روی صندلی فرفورژهی مغازه لمیده و به دور از هیاهوی اطراف، آرنجش را لبهی میز گذاشته و خیره به شیشهی میز گرد مقابلش بود. سوئیچ را در دست میفشرد و گاهی تقهای به میز میزد. اخمهایش بیشتر از هر وقت دیگری در هم فرو رفته و سوک لب...
بروزرسانی در : ۱۶۷۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 19
دخترک نگاهش به برگهای خشکیدهی روی سنگفرش پیادهرو بود و با لحنی ملایم ادامه داد: - انشالله سر راه هیچ عاشق و معشوقی سنگ نیفته! دو نفر که همو میخوان، خب میخوان دیگه. خدا رو خوش نمیاد اینجوری عذاب بکشن. جهانیار ابروهایش را به هم نزدیک کرد و یک تای ابرو بالا انداخت. چشم باریک کرد و لب زد: ...
بروزرسانی در : ۱۶۷۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 20
وارد خانه شدند. جیران دستش را از حصار دست اردشیر آزاد کرد و کناری نشست. زانوهایش را بغل گرفته بود و چشمهایش خیال دست کشیدن از باریدن را نداشت. اردشیر مقابلش نشست و سر روی شانه خماند. نگاهش متألم و درمانده بود. دست پیش برد و آهسته با دل انگشت، اشک از گونهی دخترک برداشت: - جیران... دخترک نگاهش...
بروزرسانی در : ۱۶۷۱ روز پیش