پارت یازده :

جهانیار مات‌زده نگاهش کرد. ابروهایش رفته رفته به هم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. با ارتیاب و تأنی پرسید:
- یعنی چی؟ سر شب که رفت خونه مامانش مهمونی! 
شاهرخ حرصی شد و نگاه شاکی‌اش را به جهانیار دوخت. لب به کنایه باز کرد:
- خوبه... خوب آمار داری! خجالتم نمی‌کشه بچه پررو...
جهانیار بداخم و جدی انگشت اشاره‌اش را تهدیدوار تکان داد و آمرانه گفت:
- بهت گفتم درست حرف بزن! می‌گم زهره خانو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    4

    وقتی دخترپسرهم بخان خانواده دخترپسرنفرین میکنه خانواده پسردخترواین خیلی مسخره الان جهانیارشمیم چکارغیرعرفی کردن که ابنجوررفتارمیشه باهشون

    ۵ سال پیش
  • یگانه

    4

    مادر شوهره دیگه😑🤦 ♀️

    ۵ سال پیش
  • دنیا

    21

    چرا بعضیا تا چیزی رو نمیدونن زود قضاوت میکنن شمیم داره میمیره بعد این نفرینش میکنه 🙃💔

    ۵ سال پیش
  • ساره

    29

    چقد طیبه خودخواهه مگه جهانیار دل نداره یا چون پسر بزرگ خانوادست باید بله قربان گوشون باشه

    ۵ سال پیش
  • S...

    26

    مادرشوهر حسود😒

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️