توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت چهارده :
آفتاب ظهر، گرم و سوزان میتابید و صدای بازی و شیطنت بچهها در فضای خانه پیچیده بود. بوی کلهجوش و نان گرم به مشام میرسید و خیزران آرام آرام سفره را آماده میکرد و منتظر رسیدن شاپور بود.
شکمش کمی بالا آمده و برجستگی اندک آن از زیر پیراهن گلدار و رنگارنگِ تنش نمایان بود. گرمی هوا و بار شیشهای که در بطن داشت؛ نفسش را تنگ آورده و کمی سخت نفس میکشید. عرق بر پیشانیاش نشسته و موهای
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
سارا
1خیلی عالیه، تشکر ویژه از نویسنده، لطفاً زود زود پارت بزارید،