پارت چهارده :

 آفتاب ظهر، گرم و سوزان می‌تابید و صدای بازی و شیطنت بچه‌ها در فضای خانه پیچیده بود. بوی کله‌جوش و نان گرم به مشام می‌رسید و خیزران آرام آرام سفره را آماده می‌کرد و منتظر رسیدن شاپور بود. 
شکمش کمی بالا آمده و برجستگی اندک آن از زیر پیراهن گلدار و رنگارنگِ تنش نمایان بود. گرمی هوا و بار شیشه‌ای که در بطن داشت؛ نفسش را تنگ آورده و کمی سخت نفس می‌کشید. عرق بر پیشانی‌اش نشسته و موهای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    1

    خیلی عالیه، تشکر ویژه از نویسنده، لطفاً زود زود پارت بزارید،

    ۵ سال پیش
  • یگانه

    3

    وای من طاقت ندارم😥

    ۵ سال پیش
  • نازنین

    17

    هر دو داستان خیلی قشنگن ترکیبشون هم معرکه هست خسته نباشید خانم نویسنده

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️