لیست کلیه پارتهای رمان توپاز آبی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان توپاز آبی - پارت 21
با کلام اردشیر، مشهدیرضا در جا ایستاد و پاهایش خشکید. خیره به نگرانیِ نشسته در چهرهی پسرش، ابرو در هم کشید و گنگ لب زد: - چی؟ چی گفتی؟ شاهبیگم کنج در مطبخ ایستاده و مسترس انگشتها را در هم میپیچید. اردشیر زبان بر لبهای خشکیدهاش کشید. در تلاشی لاطائل برای پنهان کردن اضطرابش، لب از لب باز ...
بروزرسانی در : ۱۶۶۷ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 22
شاهبیگم چون ابر بهار، بیتاب و بیوقفه میبارید و اردشیر افسار اسب را سمت در کشید. قدمهایش را با رخوت برمیداشت و جیران پای درگاه، به پشت سر نگاه کرد. التماس و طلب بخشش در چشمهایش موج میزد و با بیرون رفتن اردشیر از چارچوب در، نگاه از زن گرفت و پا به کوچه گذاشت. کوچههای پر پیچ و خم روستا ساکت...
بروزرسانی در : ۱۶۶۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 23
نگاهش روی جزء جزء صورت دخترک چرخید و دستهایش را قاب گونههای گل انداختهاش کرد. پیشانی، لالهی گوش و گلوی دخترک پذیرای بوسههای ملایم و پی در پیاش شد. دستهای زمخت و مردانهی اردشیر روی گونههای دخترک لغزید و از کنارهی چارقد ریشهدارش به زیر موهای مواج و مشکیاش خزید. موجی متلاطم و خروشان، سا...
بروزرسانی در : ۱۶۶۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 24
صادق انگشت اشارهاش را بالا برد و مقابل شمیم گرفت. با تأکید لب باز کرد: - درسته متأهل نیستی، اما به خودت تعهد داری! به آبرو و عفت و نجابتت! به من که پدرتم تعهد داری تا غیرت و آبروم رو مثل عروسک سر چوب نذاری و بچرخونی. در شأن تو نیست که بری سر قرار با پسر غریبه، که باهاش یواشکی حرف بزنی و پیام رد...
بروزرسانی در : ۱۶۶۰ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 25
تقهای به در اتاق خورد و صدای صادق بلند شد: - شمیم... گوشی لطفا. دخترک بیمیل لب کج کرد و گفت: - جهان باید قطع کنم. زود شماره بابامو یادداشت کن. جهانیار آن سوی خط لب فشرد و حرصآلود جواب داد: - آره، شنیدم صدای باباتو. بگو... - نهصد و دوازده... دخترک شماره را گفت و اندکی مکث کرد: - کاری ...
بروزرسانی در : ۱۶۵۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 26
اردشیر سراسیمه از خانه بیرون رفت و میان ایوان ایستاد. دست بر نردههای چوبی داشت و هاج و واج، هراسان و پرسان چشم به کاظم هم ولایتیاش دوخته بود. سعادت میان درگاه مطبخ نشسته و دستها را بر سر گذاشته بود. با صدایی خفه در خود میجوشید و گریه زاری داشت. حال پریشان عمه سعادت، دلآشوبهی اردشیر را بیشت...
بروزرسانی در : ۱۶۵۷ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 27
نگاه بهتزده و چشمهای از حدقه بیرون زدهی اردشیر و شکور در هم گره خورده بود. نفس هیچ یک بالا نمیآمد و ناباور به یکدیگر خیره بودند. دستها غرق در خون، رنگها به زردی آفتاب و عرق دانه دانه نشسته بر جبین هر دو... یکی از ترس و یکی از درد! تیر پهلوی شکور را دریده بود. اردشیر دستهایش را بالا برد و ...
بروزرسانی در : ۱۶۵۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 28
شمیم هاج و واج پدرش را نگاه کرد و شانه بالا انداخت: - مشخصه... چون من به جهانیار اینجوری که شما نگاه میکنی، نگاه نکردم! آب دهانش را فرو برد و صاف نشست. دستهایش را دو طرف میز گذاشت و ادامه داد: - من به جای یه لاتِ بیپول و پرمشغله، یه مرد میبینم که از نوجوونی یه خانواده رو اداره کرده. نذاش...
بروزرسانی در : ۱۶۵۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 29
طیبه تمام مسیر را با کمند غرولند کرده و دخترک خسته از شماتتهای مادرش، به محض ورود به خانه سمت اتاقش رفت و در را بست. جانان روی تخت دراز کشیده و سرگرم موبایلش بود. کمند حینی که لباس عوض میکرد گفت: - کی اومدی خونه؟ جانان بیآنکه نگاه از گوشی بردارد جواب داد: - نیم ساعتی میشه. کمند مانتویش را...
بروزرسانی در : ۱۶۴۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 30
زمان منجمد شده بود. سرد، ساکت و بیحرکت... نه از خانه صدایی میآمد و نه در حیاط صدایی بود. کسی نمیدانست خیزران پشت دیوارهای کاهگلی خانه و کنار قابلهاش نفس میکشد یا نه؟ اما در حیاط نگاهها مضطرب، منتظر و هولناک در هم گره خورده بود. جیران نایی برای گریه و ناله نداشت. گلنسا ملتمسانه چشم به دامادش...
بروزرسانی در : ۱۶۴۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 31
با هر قدم که بر میداشت جانش از ترس به لب میرسید و لباسهایش از شدت عرق به پوست تن چسبیده بود. به زحمت نفسهای تند و کشدارش را کنترل میکرد تا مبادا کسی از صدای قدمها، نفس زدنها یا خش خش شلیته بیدار شود. میان تاریکی سراپا چشم شده بود و زیر نور ملایمی که از پنجرهها میتابید گامهایش را با احتی...
بروزرسانی در : ۱۶۳۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 32
وقت تنگ بود و هر آن ممکن بود کسی از راه برسد. اردشیر دلخوش به وعدهی گلنسا، از محبوبش دل برید و راهی شد. گلنسا فورا جیران را همراه خود بیرون کشاند. در انبار را غل و زنجیر کرد و همانطور که سمت خانه میرفتند با دلهره و تأکید گفت: - زود برگرد اتاق و بخواب. من و تو مثل بقیه خواب بودیم، فهمیدی؟ خواب ...
بروزرسانی در : ۱۶۳۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 33
شاپور آسیمهسر سمت انبار دوید. جای خالی اردشیر، خون را در رگهایش به جوش و خروش انداخت و فریاد زد: - کجاست؟ جیران کجاست؟ شک ندارم اون فراریش داده. وگرنه اون حرومی چطور میتونسته با دست و پای بسته فرار کنه؟ گلنسا دستپاچه و هولناک جلو آمد. به صورتش چنگ انداخت و لب باز کرد: - خاک به سرم... نه آق...
بروزرسانی در : ۱۶۳۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 34
آهو خشمگین و اخمآلود میان چارچوب در ایستاده و دست بر کمر زده بود. نگاه تند و تیزش را به جیران دوخت و تشر زد: - خوبه... باریکلا... خوب نشستی گل میگی، گل میشنوی صدای هِر و کِرت هم خونه رو برداشته! هیچ خیالت هم نیست با گندی که بالا آوردی خواهرت رو بدبخت کردی. نگاه جیران مات و نگران به آهو بود و...
بروزرسانی در : ۱۶۳۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 35
صدای طیبه، کمند را از عالَم مطالعه بیرون کشید. - کمند... کمند... کجا موندی دختر؟ بیا کمک... کمند ناچار کتاب را بست و از جا بلند شد. - بله مامان؟ طیبه سبدی از لباسهای نیمهخیس دستش بود و با ابروهایی در هم تشر زد: - معلوم هست چکار میکنی یه ساعته توو اتاق موندی؟ بیا برو چای دم بذار. آقابزرگ...
بروزرسانی در : ۱۶۳۱ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 36
مادر مشت گره شدهاش را به تخت سینه کوفت و هق زد: - شیرم رو حلالت نمیکنم شاپور اگر انتقام خون برادرت رو نگیری... خواهرزنت باعث و بانی این آشوب بود. حالا میخوای بذاری راحت زندگی کنن و من و بابات ذره ذره آب بشیم و بسوزیم؟ این بود جواب اون همه خدمت تو به اون خانواده؟ مگه برای خیزران چی کم گذاشتی ...
بروزرسانی در : ۱۶۲۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 37
شماره ناآشنا بود و مردد تماس را وصل کرد: - بله؟ صدای شاد و دخترانهای در گوشش پیچید: - الو... سلام. خانوم شمیم اشراقی، درسته؟ - اوم... بله. خودم هستم بفرمایید. - وای الهی شکر... چقدر خوشحالم بالاخره تونستم باهاتون حرف بزنم. شانسی زنگ زدم دیدم دیگه خط خاموش نیست! البته بازم فکر نمیکردم جوا...
بروزرسانی در : ۱۶۲۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 38
شاهبرزین جلو آمد و با لگد به سر شانهی جیران که روی زانوها نشسته بود، زد و دخترک به پهلو روی خاک افتاد. کدخدا با صدای زمختش غرید: - ببند دهنت رو دخترهی هرزه... همین که بدنام و بدشگونی مثل تو رو توو آبادی نگه داشتیم و خونت رو نریختیم باید خدا رو شکر کنی. اگه تا الان ندادم سگکُشت کنن فقط به خا...
بروزرسانی در : ۱۶۲۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 39
شاپور دستمال را از مادرش گرفت و سر به زیر به حجله رفت. وارد اتاق شد و در را بست. نگاهش به سودهای افتاد که مثل بچه آهویی گرفتار در دست شکارچی، کنج اتاق در خودش جمع شده و بیصدا اشک میریزد. دخترک نحیف و لاغراندام بود. صورت سفید و پوست بلوریاش از شدت شرم و ترس سرخ شده و گونههایش خیس بود. لبهای ...
بروزرسانی در : ۱۶۲۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 40
خیزران روی زانوها نشست و با سر انگشتان آهسته گونهی دخترک را لمس کرد. داغی پوست دخترک دل انگشتان را سوزاند و لب گزید. آسیمهسر از جا برخاست و خودش را با قدمهای تند به اتاق دیگر رساند. - شاپور... آقاشاپور... بیا ببین این دختر چش شده؟ شاپور پلکهایش را چند بار باز و بسته کرد و با دست مالاند. نگا...
بروزرسانی در : ۱۶۱۸ روز پیش