لیست کلیه پارتهای رمان توپاز آبی : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان توپاز آبی - پارت 101
- باشه، باشه الان میام. فقط اگر اونطوری که میگی از همه چی خبر داره توجیهش کنید که مامانت اومد پیش اون حرفی نزنه. من الان میام. - حله... فقط سر جدت زودتر بیا تا مُخم رو تیلیت نکرده! شمیم باشهای گفت و با خداحافظی سَرسَری، تماس را قطع کرد. اسد سینی چای را روی میز گذاشت و نگاه منتظر او و مارال به...
بروزرسانی در : ۱۴۶۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 102
شمیم متقابلا لبخندی زد و دست پیش برد: - سلام، بله خودم هستم... و شما؟ لبخند دخترک کش آمد و شانه بالا انداخت: - گفتم دیگه... پرنیا! و بلافاصله ابروهایش بالا پرید و طوری که انگار در حرف زدن خیلی عجله داشته باشد تند تند گفت: - آهان... اگر منظورت اینه که کلا کی هستم و از کجا اومدم و چرا اومدم با...
بروزرسانی در : ۱۴۶۱ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 103
شمیم نگاهش به پرنیا بود و فکرش خاطرات گذشته را ورق میزد. پرنیا باز کنجکاوانه پرسید: - چی شد پس؟ میگی این آقابزرگت کجاست یا نه؟ - اول منو ببر پیش مادربزرگت، خودم باهاش حرف بزنم بعد از آقابزرگ میگم واست! دخترک لب کج کرد و با کمی تفکر آهسته جواب داد: - مشکلی نیست؛ راه بیفت بریم. یه نیم ساعت_ چه...
بروزرسانی در : ۱۴۵۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 104
لبخند شاهین عمیقتر شد و دست جانان را فشرد. از جا برخاستند و همراه هم سینما را ترک کردند. هوا سرد بود و ابرهای سیاه با هر وزش باد، نزدیکتر میشدند. آسمان مثل دخترکی بغض کرده بود که منتظر کوچکترین اشارهای برای باریدن باشد. ابرها در هم پیچیدند و صدای رعد بلند شد. بغض آسمان ترکید و باران نرمنرمک ...
بروزرسانی در : ۱۴۵۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 105
چهرهی تکیده و رنجور ماهصنم مقابل چشمانش بود و نمیدانست اسد و مارال با شنیدن حرفهایش چه حالی شوند؟! اصلا حرفی بزند یا نه؟ پشیمانی کژال و ماهصنم و هرکس دیگر چه دردی از آن دو دوا میکرد؟ کدام زخمشان را مرهم بود؟ روزگار جوانیشان را بر میگرداند؟ موهای سفیدشان، چین و چروکی که غم بر صورتشان نشاند...
بروزرسانی در : ۱۴۵۰ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 106
جهانیار برخاست. صدای عصبیاش، محکم و کوبنده بود: - شمیم هیچکجا نمیاد! زنمه... شرعی و قانونی. صادق حتی نگاهش هم نکرد و رو به شمیم گفت: - راه بیفت شمیم! سمت در قدم برداشت. دخترک درمانده و مردد مانده بود. اسد که کنار مارال ایستاده بود، نوک عصایش را به زمین کوبید و تشر زد: - شر به پا نکن صادق....
بروزرسانی در : ۱۴۴۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 107
شمیم کمی خودش را عقب کشید. نگاهش روی صورت جهانیار چرخید. جهانش در نگاه جهانیار خلاصه میشد. دوست داشت این نگاه اخمویی که فقط برای او مهربان بود. پر از حس آرامش و امنیت بود میان بازوهایی که از تلاش و کارگری ایام نوجوانی ورزیده و تنومند شده بودند. خیره به آن تیلههای مشکی که هالهای از اشک خیسشان ...
بروزرسانی در : ۱۴۴۷ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 108
جهانیار تکیهاش را به مبل زده و نگاهش مشوش و مردد به خاکستری نگاه شمیم بود. با تعلل لبهایش از هم باز شد: - نمیتونم شمیم... دلم راضی نمیشه. تو حقت این نیست! اشک از کنج چشم دخترک راه گرفت و زمزمهوار گفت: - حقم در به دری و بلاتکلیفیِ جهان؟ پلکهای جهانیار بر هم فشرده شد. لب زیر دندان فشرد. ...
بروزرسانی در : ۱۴۴۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 109
این روز کذایی انگار در آخرین دقایقش هم میخواست تا در توان دارد از خود، نحسی به جا بگذارد. جهانیار دستپاچه و با قلبی که بیامان میتپید، نام بیمارستان را پرسید و تماس را قطع کرد. بیهیچ تعللی پیراهن و شلوارش را از روی جالباسی چنگ زد و تند لباس میپوشید. شمیم سراسیمهتر از او، دور خودش میچرخید و...
بروزرسانی در : ۱۴۴۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 110
با دیدن صادق که وارد محوطهی بیمارستان شد، تپشهای قلبش شدت گرفت و سر از روی شانهی جهانیار برداشت. آب دهانش را فرو برد و لب زد: - بابام اومد! جهانیار دست دخترک را به آهستگی فشرد و گفت: - آروم باش شمیم... تو کاری نکردی که این همه استرس داشته باشی! صادق جلو آمد و با لحنی طلبکار و حق به جانب ...
بروزرسانی در : ۱۴۴۰ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 111
با صدای شمیم، رشتهی افکارش از هم گسست و نگاهش سمت در چرخید. - سلام... صادق نگاه گذرای چپ چپی به دخترش انداخت و خودش را مشغول مرتب کردن ملافهی روی شاهین کرد. با ترشرویی گفت: - اینجا اومدی چرا؟ واسه سین جیم کردن و به کرسی نشوندن حرف مادرشوهرت؟ شاهین میگه اتفاقی جانان رو دیده، سوار کرده برسونه...
بروزرسانی در : ۱۴۳۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 112
جانان رو گرداند و نگاهش کرد. با کمی تعلل گفت: - تو منو چی فرض کردی شمیم؟ خودت میونهی من و شاهین رو بهم میزنی بعد میای میگی طرف توام؟ به کسی نگفتی چون خودت ضرر میکردی. ابروهای شمیم بالا پرید و چشم درشت کرد: - من بهم زدم؟! چی میگی جانان؟ اشک به چشمهای جانان دوید و با حرص و بغض گفت: - جز ت...
بروزرسانی در : ۱۴۳۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 113
طیبه سر از پنجره بیرون آورد و صدایش را آزاد کرد: - اومدی چرا؟ خب پیشش نمیموندی میگفتی خودم یا کمند میموندیم. شمیم با شنیدن صدای طیبه، فورا از آغوش جهانیار بیرون آمد و کمی دستپاچه گفت: - سلام... بیمارستان دیگه همراهی راه نمیداد. گفتن تا ساعت ملاقات کسی نباشه. طیبه غرولند کرد: - مسخرهها....
بروزرسانی در : ۱۴۳۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 114
سمت در برگشت و پرنیا همچنان با پرحرفی دنبالش قدم برمیداشت. در را هل داد و خواست قدم به حیاط بگذارد که دخترک مچ دستش را گرفت. به سرعت به عقب برگشت و نگاه تلخ و تندش را طوری به چشمهای عسلی پرنیا گره زد که قلبش از ترس هُری فرو ریخت و قدمی عقب برداشت. لبهایش آویزان شد و آهسته گفت: - خب جوابمو ن...
بروزرسانی در : ۱۴۲۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 115
ساعتی به اذان ظهر مانده بود. آفتاب روی گلهای قالی پهن بود و سینی گرد استیل زیر درخشش نور خورشید، برق میزد. عطر چای هلدار در فضا پیچیده بود و اسد ساز کهنه و قدیمیاش را در دست گرفته و با دستمالی که کمی مرطوب بود، لکه و تیرگیهایش را میگرفت. مارال استکان چای را برداشت و داخل نعلبکی گلدار گذاش...
بروزرسانی در : ۱۴۲۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 116
عطر خوش چای تازهدم، در فضا پیچیده بود و صدای آهسته و آمیخته به حسرت اسد به گوش میرسید. غرق در خاطرات گذشته از روزگار جوانی میگفت و شمیم دست زیر چانه گذاشته، گوش به حرفهای او سپرده بود. - بعد از اینکه فهمیدم از رفیقم رکب خوردم و تمام اون مدت، با شوهرخواهرم همدست بوده تا من چیزی از واقعیت ند...
بروزرسانی در : ۱۴۲۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 117
مارال لبهایش روی هم میلرزید و گوشهای از دامنش را با حرص بین انگشتها میفشرد؛ تقلا داشت تا اشک نریزد. با صدایی مرتعش گفت: - چطور اوقات تلخی نکنم؟ تو حداقل یه خاطرخواه داشتی که کنارش موهاتو سفید کنی و عمرت بگذره. یکی بوده که عاشقت بوده و واسهت بچه آورده، زندکی کردین کنار هم... من چی؟ کاش حداق...
بروزرسانی در : ۱۴۱۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 118
حواسش پی شمیم بود و آن آشفتگی آشکارش...! با تأخیر و حواسپرتی جواب داد: - س... سلام. خوبم، شما خوبی آقابزرگ؟ اومدم دنبال شمیم بریم خونهشون. - چیزی تا ناهار نمونده، بعد از ناهار برید. نگاه جهانیار بین شمیم و آقابزرگ گشتی زد. - قربون دستت آقابزرگ؛ دیر میشه. رو به شمیم گفت: - آماده شو بری...
بروزرسانی در : ۱۴۱۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 119
ماشین، مقابل خانهی صادق متوقف شد. شمیم از ماشین پیاده شد و نگاهش را از جهانیار میدزدید. کلید را از کیفش بیرون آورد و خواست در را باز کند، اما کلید توی قفل نرفت. نگاهی متعجب و گنگ به جهانیار انداخت: - به گمونم قفل رو عوض کردن! لب و دندان جهانیار بر هم چفت شد و زنگ خانه را فشرد که شمیم آهسته و...
بروزرسانی در : ۱۴۱۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 120
تماس را قطع کرد. نای ایستادن نداشت و دلهره و وحشت تمام انرژیاش را گرفته بود. با قدمهایی سست خودش را مقابل کمد دیواری رساند تاچمدان کوچکش را بردارد و وسایلش را جمع کند. یکدفعه در اتاق باز شد و دخترک هراسان نگاهش سمت در چرخید. به چشمهایش، به آنچه میدید شک داشت...! شاید دلشورهی زیاد خیالاتیاش ...
بروزرسانی در : ۱۴۱۲ روز پیش