لیست کلیه پارتهای رمان توپاز آبی : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان توپاز آبی - پارت 81
زن جوون روبنده داشت. یه جفت چشم مشکی و سرمه کشیده، پر از اضطراب و خواهش به من خیره بود و حرفش مثل پتک توی سرم خورد. حرفش آوار شد روی قلبم و تمام امیدم رو ناامید کرد. اون زن، همسر اسد بود. همسر قانونی و شرعی که میگفت یه بچه هم از اسد داره و حاملهاس. کمند نگاه دلخوری به آقابزرگ انداخت. شاید دلش...
بروزرسانی در : ۱۵۱۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 82
شمیم آهسته لب زد: - قبول کردی؟ - قبول کردم... بچه که دنیا اومد، تحویل دادم و پول گرفتم. اما خیلی زود پشیمون شدم. نه ماه با اون بچه زندگی کرده بودم و بدتر از همه اینکه وقتی دنیا اومد و بغل گرفتمش بیشتر عاشقش شدم. وقتی بچه رو ازم گرفتن، مدام خودم رو سرزنش میکردم که چرا تنها کسی که برام مونده ب...
بروزرسانی در : ۱۵۱۰ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 83
شمیم نگاهش را سمت جهانیار چرخاند و ابرو بالا انداخت، پرسید: - ما به هم نرسیم تو پای من میمونی یا... حرفش را ناتمام رها کرد و جهانیار لب روی هم فشرد، نگاه چپ چپی انداخت: - ما به هم میرسیم... مگه عموصادق دیگه میتونه رو حرف آقابزرگ حرف بزنه؟ شمیم نخودی خندید: - چای نخورده پسرعمو شدی؟! چه زود...
بروزرسانی در : ۱۵۰۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 84
شمیم تمام مسیر تا خانه را سکوت کرده و جرأت نطق کردن مقابل آن همه خشم و عصبانیت پدرش را نداشت. ماشین که مقابل خانه متوقف شد، صادق نگاه تندی به دخترک انداخت و انگشتش را تهدیدوار مقابل او تکان داد: - وای به حالت اگر آزیتا یک کلام از این مزخرفات رو بشنوه! همینجوری هم مدام اون بابا و داداشای تازه به ...
بروزرسانی در : ۱۵۰۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 85
اسد نفسی گرفت تا کمی آرام شود. با اشارهی سر به جهانیار گفت: - برو با مادرت حرف بزن. بگو خانوادهی شمیم رضایت دادن، پنجشنبه شب میریم خواستگاری! جهانیار لپهایش را پر باد و خالی کرد: - هفتخان رستم رو باید بگذرونم تا برسم سر سفرهی عقد! از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد. طیبه لباس عوض کرده و ه...
بروزرسانی در : ۱۵۰۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 86
*** - ساینا... بیا اینجا ببینم. آزیتا بود که دخترش را صدا میزد و ساینا دوان دوان سمتش رفت. موهای لخت و روشنش روی شانهها ریخته و آزیتا بعد از شانه زدن، آنها را دماسبی پشت سرش بست. شمیم روی مبل نشسته و مضطرب به عقربههای ساعت نگاه میکرد؛ دقایقی بیش تا آمدن جهانیار و خانوادهاش نمانده بود. پد...
بروزرسانی در : ۱۴۹۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 87
اسد بلافاصله و قبل از اینکه طیبه فرصت کند با زبان تند و تیزش بیش از این مجلس را متشنج کند، لبخند پررنگی زد و با نگاهی گذرا به شمیم رو به صادق گفت: - ماشالله هزار ماشالله که دخترتون اونقدر برازنده و بیهمتا هست که من به جهانیار حق میدم این همه بیتاب باشه و تلاش کنه برای جواب بله گرفتن. به انتخا...
بروزرسانی در : ۱۴۹۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 88
اسد متبسم گفت: - حتما همینطوره پسرم... و رو به صادق ادامه داد: - مبارکه... پس با اجازهتون شمیمجان شیرینی تعارف کنه؟ صادق سری با تأیید جنباند و دخترک از جا برخاست. سر به زیر ظرف شیرینی را برداشت. بغضی ته گلویش میجنبید و به زحمت آن را حفظ کرده بود. لبهایش لبخند کمرنگی داشت اما برق چشمانش...
بروزرسانی در : ۱۴۹۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 89
ماشین مقابل خانه متوقف شد. طیبه و جانان پیاده شدند و جهانیار دستهایش را روی فرمان گذاشته و سرش را تکیه داده بود. دست اسد روی شانهاش نشست و لب به دلجویی باز کرد: - از مادرت دلگیر نشو جهان... حرفاش بیربط هم نبود. ستون خونهاش بودی و بهت وابستهاس. دلهره داره، دلنگرونه برای تنهایی خودش. میبینه...
بروزرسانی در : ۱۴۹۱ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 90
صدای عاقد در فضای سالن پیچید و شمیم سر به زیر انداخته، پر چادر حریرش را مسترس بین انگشتان میفشرد. حضور مارال در کنارش به او دلگرمی میداد و جای خالی مادرش را پر میکرد. نگاهی به آینهی مقابلش در سفره انداخت تا جهانیار را ببیند. شیرینی وصال به جهانیار میارزید به تمام دلهرهها، تنهاییها و سختیه...
بروزرسانی در : ۱۴۸۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 91
عنوان: #۱۲۶ ت آ شرح: *** آزیتا غرولندکنان از اتاق دخترش بیرون آمد و با دیدن صادق که روی کاناپه نشسته بود صدایش را کمی بلندتر کرد: - یعنی چی که ما رسم داریم؟ مسخرهها... جلوشون رو نمیگرفتیم میخواستن کل ایل و تبارشون بیان اینجا که اون دو تا تحفه از خیابونگردی برگشتن واسهشون کف بزنن کل بکشن....
بروزرسانی در : ۱۴۸۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 92
جهانیار برخاست. نگاهش متوجه شمیم شد و ابرو در هم تنید. - چیزی شده شمیم؟ لبخند کم جانی بر لبهایش نشست. - نگران مارالم. حالش خوب نیست. غصهداره و میدونم فشارش میره بالا وقتی تو خودش میریزه. جهانیار مقابلش ایستاد و به آغوش کشیدش. روی موهایش را بوسید و لب به دلداری باز کرد: - دلنگرون نباش ...
بروزرسانی در : ۱۴۸۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 93
توپاز آبی (فصل دوم ) یک سال بعد... گوشی روی پاتختی بود و مدام زنگ میخورد. با قطع شدن تماس، صدای زنگ تلفن خانه بلند شد. بعد از دقایقی صدای آزیتا بلند شد: - شمیم... این جهان دیوونه کرد منو اینقدر زنگ زد. در حمام باز شد و شمیم با حولهی تنی سفیدش از حمام بیرون آمد. قطرات ریز آب روی صورتش بود و...
بروزرسانی در : ۱۴۸۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 94
با هزار خواهش و التماس پدرش را راضی کرده بود که خانوادهی جهانیار را به مناسبت عقد اسد و مارال دعوت کند. هرچند مهمانی با نیش و کنایههای آزیتا و نیامدن طیبه، به کامش زهر شد. همان شب سر و کلهی شاهین پیدا شد. سالی یک بار اگر به سرش میزد و میآمد، آن هم سرزده! یاد پرحرفیهای جانان افتاد و خندهه...
بروزرسانی در : ۱۴۷۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 95
جهانیار نگاهی به آینه انداخت. متوجه پچپچ دخترها شده بود. ابروهایش گره افتاد و پرسید: - چی میگین شما دو تا؟ تو جمع در گوشی حرف زدن نداریمآ! شمیم صافتر نشست و لبخند زد: - چیزی نیست. خواهرانه بود حرفامون. کمند لب کج کرد و با قهری مصنوعی گفت: - منم که هیچی... نامحرمم! شمیم لبخندش عمیق شد...
بروزرسانی در : ۱۴۷۷ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 96
شمیم ناچار و درمانده نگاهش کرد. شک و تردید در نگاه جهانیار هویدا بود و دخترک هر چه با دلش کلنجار میرفت، جرأت گفتن حقیقت را نداشت. لبهایش بر هم لرزید و سر جنباند: - قسم میخورم. چیزی ازت پنهون نیست! این را گفت و دردی که توی قلبش پیچید را حس کرد. بغض به گلویش چنگ زد و صدایی ملامتوار توی گوشش...
بروزرسانی در : ۱۴۷۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 97
کامیار با فاصلهی اندکی کنار شمیم نشست و لبخند کجی زد: - مخلص زنداداش... میدونستم نشستی گوش بدی یه قشنگترش رو میزدم نه این آهنگ سوزناک رو! شمیم آهی کشید و گفت: - اتفاقا همین آهنگ بیشتر به حال و روزم میخورد... کامیار خندید و لب زد: - شما که به عشقت رسیدی زنداداش، حال روز دل شما چرا بای...
بروزرسانی در : ۱۴۷۱ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 98
ساعتی از غروب میگذشت و قرص کامل ماه در آسمان میدرخشید. هوا نسبت به روز، سردتر شده و لرز به تن مینشاند. کامیار مقابل بیمارستان از تاکسی پیاده شد و دوان دوان سمت اورژانس رفت. جلوی در اورژانس، شمیم را دید که بیقرار و مضطرب قدم میزند. - زنداداش... چی شده؟ شمیم با دیدن کامیار، بغضش ترکید و لب ...
بروزرسانی در : ۱۴۷۰ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 99
*** صدای بلند تلویزیون در خانه پیچیده بود و طیبه کلافه از بگومگوی سریالی که در حال پخش بود رو به جانان تشر زد: - کم کن صدای اون بیصاحاب رو... انگار نه انگار مغازهی داداشش خاکستر شده! ککش نمیگزه... لنگاشو انداخته رو هم سریال میبینه؟ یه زنگ به اون کمند ورپریده بزن ببین کدوم گوری دنبال نامزدب...
بروزرسانی در : ۱۴۶۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 100
لبهای دخترک لرزید و سعی داشت بغض نشسته در گلویش را سفت و سخت نگه دارد اما حریف اشکهای سرتق نشد و تا پشت پلکهایش آمدند. با درماندگی لب باز کرد: - وقتی تصمیمت قرار باشه خوشی رو از من بگیره به من ربط داره. چند وقت دیگه جانان رو مثل همهی دخترای دیگه که باهاشون بودی ول میکنی و میری؛ اونوقت منم ...
بروزرسانی در : ۱۴۶۴ روز پیش