پارت شانزده :

هر قدم را با ترس و وحشت برمی‌داشت و نگاهش اطراف را می‌پایید تا مبادا نریمان، شاپور یا عمو حسن از راه برسند و او را ببینند. با هر وزش باد، شلیته میان ساق پایش می‌پیچید و پر روسری‌اش در هوا می‌ر‌قصید. خنجر را به زیر آستین محکم در دست گرفته و چون آهوی تیزپا می‌رمید. نفسش از شدت قدم‌های تند و دویدن‌ها تنگ آمده و عرق بر جبینش نشسته بود. اشک‌هایش پی در پی روی گونه می‌چکید و در دل دعا می‌کر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    3

    خسته نباشی نویسنده جون چرا فکر میکنم داستان اردشیر به آقا بزرگ ربت داره چون خیلی احساسی شده برا همین فک میکنم داستان جیران اردشیر داستان آقا بزرگ

    ۲ سال پیش
  • مهدیه

    2

    چه دیکتاتوریه طیبه!

    ۴ سال پیش
  • یگانه

    2

    فقط میتونم بگم عالیه

    ۵ سال پیش
  • زینب

    9

    عکس شخصیت هاروبزارید

    ۵ سال پیش
  • دنیا

    18

    عالی فقط نگار جون عادت داره یه کاری کنه که یکی از شخصیت های رماناش رو مخ باشه این رمانم چون ۲ تا داستان زندگی تو یه رمانه دوتا رو مخ داره یکی طیبه یکی نریمان 😂♥️

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️