توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت شانزده :
هر قدم را با ترس و وحشت برمیداشت و نگاهش اطراف را میپایید تا مبادا نریمان، شاپور یا عمو حسن از راه برسند و او را ببینند. با هر وزش باد، شلیته میان ساق پایش میپیچید و پر روسریاش در هوا میرقصید. خنجر را به زیر آستین محکم در دست گرفته و چون آهوی تیزپا میرمید. نفسش از شدت قدمهای تند و دویدنها تنگ آمده و عرق بر جبینش نشسته بود. اشکهایش پی در پی روی گونه میچکید و در دل دعا میکر
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهدیه
1چه دیکتاتوریه طیبه!
۳ سال پیشیگانه
2فقط میتونم بگم عالیه
۵ سال پیشزینب
8عکس شخصیت هاروبزارید
۵ سال پیشدنیا
17عالی فقط نگار جون عادت داره یه کاری کنه که یکی از شخصیت های رماناش رو مخ باشه این رمانم چون ۲ تا داستان زندگی تو یه رمانه دوتا رو مخ داره یکی طیبه یکی نریمان 😂♥️
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...
زهرا
2خسته نباشی نویسنده جون چرا فکر میکنم داستان اردشیر به آقا بزرگ ربت داره چون خیلی احساسی شده برا همین فک میکنم داستان جیران اردشیر داستان آقا بزرگ