توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت پانزده :
خیزران از جا برخاست. کنار جیران ایستاد و او را به آغوش کشید. دست نوازش روی موهایش کشید و لب زد:
- با تقدیر و سرنوشت نمیشه جنگید جیران. من برات دعا میکنم. تلاش میکنم نریمان رو راضی کنم ولی...
حرفش ناتمام ماند و جیران آن ناتمام پر از ناامیدی را تا انتها خواند! حوریه در چارچوب در ایستاد. تکهای نان دستش بود و لبخند نمکینی بر لب داشت که چال گونهاش را نمایان میکرد. چشمهایش برق شیط
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
اریل
9بین رمانا زیاد به اسم نویسنده توجه نمیکنم مگر اینکه رمانش جذبم کنه نسترن و نگار یکی از بهترینا هستن فوق العاده مثل همیشه
۵ سال پیشسیتا
5اوه اوه عجب خنجر 🙄🙄🙄 چاقو کشی
۵ سال پیشزینب
5نویسنده جون عکس شخصیت هاروبزار
۵ سال پیش---
14امیدوارم نویسنده طرفدار ازدواج سنتی نباشه وگرنه ته داستان هر دو زوجمون گند تموم میشه.
۵ سال پیشS...
12نویسندمون انقدر غیر قابل پیش بینیه که دو ساله دارم رماناش و میخونم هیچ وقت نمیتونم حدس بزنم آخر رماناش چی میشه😂🥲
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...
دلارام
13حالم از نریمان ب هم میخوره😒 خودش با کسی ک دوس داره ازدواج کنه بعد جیران بیچاره😧