لیست کلیه پارتهای رمان توپاز آبی : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان توپاز آبی - پارت 41
چهرهاش بیشباهت به جهانیار نبود. بیشتر که دقت میکرد انگار نسخهی پیر شدهی جهانیار را مقابل خودش میدید با کمی تفاوت در رنگ چشم و پوست. آهسته «سلام» کرد. اسد سر جنباند و با لبخند ملایمی جوابش را داد و گفت: - الان که دارم میبینمت بیشتر از قبل به جهانیار حق میدم دل و دینش رو باخته باشه. ق...
بروزرسانی در : ۱۶۱۷ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 42
ساعتی بعد اسد و کمند، صندلی عقب تاکسی نشسته بودند و به خانه بر میگشتند. اسد دلتنگ توپاز آبی شده بود که هنوز هم توی صندوقچهی قدیمیاش به یادگار نگه داشته بود. قلبش بیقرار دیدن مارال بود. آن دخترک زیباروی دلفریب حالا هم حتما با گیسهای سفید و چند چین زیر چشمهایش هنوز همان اندازه دوستداشتنی و خ...
بروزرسانی در : ۱۶۱۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 43
هر دو سمت خانه رفتند. همین که زن پا به اتاق گذاشت، صدای گریههای مادر و دختر بلند شد. خیزران با ابروهایی در هم و چهرهای مغموم پشت در ایستاده بود. افسانه بغضی که در گلو داشت را بلعید و برای اینکه حواسشان از صدای گریه پرت شود، پرسید: - خوبی خیزران؟ بهتری؟ با شاپور، با این دختر... خیزران لبخند ...
بروزرسانی در : ۱۶۱۱ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 44
- سلام مارال بانو... ملکهی برفی... شمیم این را با صدای بلند و پر اشتیاق گفت و از پشت صندلی، دستهایش را دور شانههای پیرزن حلقه کرد. مارال لبخند نمکینی زد و دست روی دست شمیم گذاشت. - دورت بگردم، توو این هوای سرد چرا اومدی اینجا؟ - دلم گرم باشه خاله، هوا مهم نیست. دلم به دیدن شما گرمه، به ب...
بروزرسانی در : ۱۶۱۰ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 45
لحظاتی بعد مارال کمی آرام شد. با اصرارهای او، شمیم کنارش مانده بود. پیرزن روی تخت دراز کشیده و دخترک آهسته موهای سفیدش را نوازش میکرد. همانطور که مارال نگاهش به پنجرهی اتاق بود با صدایی ضعیف لب باز کرد: - به تو حرفی از ادامهی داستان نگفتم چون میخواستم اون گذشتهی کثیف پاک بشه. چون میخواستم...
بروزرسانی در : ۱۶۰۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 46
سوده آهسته و با قدمهای کوتاه از اتاق بیرون آمد؛ سر به زیر و با انگشتهایی که از فرط اضطراب پَر روسری را محکم میفشردند لب زد: - بله خانوم؟ نگاه خیزران سر تا پای دخترک چرخید و از جا برخاست. مقابلش ایستاد و همانطور که پر از خشم و کینه نگاهش میکرد گفت: - میدونی یه خونبس چجوری زندگی میکنه؟ تا...
بروزرسانی در : ۱۶۰۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 47
کمند پوفی کشید و فورا برای آماده کردن چای از جا برخاست. چای را دم گذاشت که باز صدای مادرش در خانه پیچید: - تا آقابزرگ میاد اتاقش رو یه کم مرتب کن. دخترک زیر لب« چشم » گفت و سمت اتاق رفت. دلش بیقرار خواندن کتاب بود و با عجله قفسهی کتابها را مرتب کرد. روتختی را صاف کرد؛ روی زانوها نشست تا زیر ...
بروزرسانی در : ۱۶۰۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 48
گریهها و التماسهای آهو بیفایده بود. همه چیز آمادهی جشن عروسی شده که شاهبرزین تدارکش را دیده بود. دخترک در لباس محلی و سفیدرنگ عروسی با دلی سیاه و پر از نفرت و کینه کنار سفرهی تزئین شدهی عقد نشسته بود. آسمان کبود و ارغوانی بود. برگهای خشکیدهی درختان با هر وزش باد از آغوش درخت جدا میشدند...
بروزرسانی در : ۱۶۰۱ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 49
سوده سر به زیر انداخت و سکوت اختیار کرد. ساعتی بعد خانههای کاهگلی آبادی با پنجرههای چوبی و آبیرنگ از لا به لای درختان کوتاه و بلندی که به استقبال پاییز رفته بودند؛ نمایان شد و دل دخترک لرزید. دلتنگ آبادی و خانوادهاش بود. مرد میانسالی که افسار خر سفید رنگش را گرفته و پشتهای از هیزم روی خر بست...
بروزرسانی در : ۱۵۹۷ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 50
سوده سر به دیوار مطبخ تکیه داده و رفتن مادرش را نگاه میکرد. دلش ولولهای بپا بود و افکار آشفته از هر سمت به ذهنش هجوم میآورد. شاپور مردی که نگاه خشن و جدی داشت، با دو فرزند و زنی که میدانست دیوانهوار دوستش دارد. آفتاب بیابان صورتش را سبزه و تیره کرده بود و نگاهش را عبوستر. قربان صدقهی خیزرا...
بروزرسانی در : ۱۵۹۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 51
با قطع کردن تماس، نگاهی به ساعت انداخت. با کمی تأمل، از جا برخاست و مشغول عوض کردن لباس شد. همانطور که پالتواش را میپوشید از اتاق بیرون رفت. آزیتا مقابل تلوزیون روی مبل نشسته و ظرفی از پاپکرن دستش بود. همانطور که نگاهش به فیلم بود و پاپکرن میجوید گفت: - باز کجا شال و کلاه کردی؟ من حوصلهی ج...
بروزرسانی در : ۱۵۹۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 52
صدا روی بلندگو بود و « الو » گفتن اسد، قلب مارال را لرزاند. شمیم لب باز کرد: - سلام بابا اسد، خوبی؟ شمیم هستم. - سلام دختر گلم. من خوبم، تو چطوری بابا؟ چه خبر؟ مارال هر لحظه نفسهایش عمیقتر و سینهاش تنگتر میشد. صدای اسد گرچه کمی خشدار و ضعیف شده بود، اما آهنگ صدایش هنوز همان بود. همانقدر ...
بروزرسانی در : ۱۵۹۰ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 53
دخترک آب دهانش را با ترس قورت داد و قلبش تند میتپید. زبان روی لب خشکیدهاش کشید و با تته پته گفت: - ب... ب... ببخشید... من... اسد با نگاهی خشمگین و سرخفام تشر زد: - با اجازهی کی به وسایل شخصی من دست زدی؟ به چه حقی سرک کشیدی توو زندگی من؟ - آقابزرگ... به خدا من... حرفش تمام نشده بود که اسد ...
بروزرسانی در : ۱۵۸۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 54
در چوبی، قیژ قیژ کنان باز شد و نگاه آهو و کاوه سمت در چرخید. شاهبرزین پا به ایوان گذاشته و کفش میپوشید. کاوه از جا برخاست و آهو نیز با اکراه و به اجبار بلند شد. شاهبرزین ابرو در هم تنیده و مثل همیشه عبوس و جدی بود؛ رو به کاوه گفت: - میرم چند جایی کار دارم، تو برو سراغ مشمریم بیارش اینجا. ...
بروزرسانی در : ۱۵۸۷ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 55
خیزران به فکر فرو رفته و مردد بود. دلش برای سفر و کمی دوری از خانه و مشکلات پَر میکشید، اما از طرفی به سوده حسادت میکرد که تمام آن مدت با شاپور تنها باشد و اختیار خانه را دست بگیرد. تا ساعتها بعد از رفتن آهو، همانجا کنار کرسی نشسته و فکر و خیال میکرد... کمند دلنگران آقابزرگ بود و نمیتوانس...
بروزرسانی در : ۱۵۸۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 56
کمند با ذهنی پر از سؤال و سردرگمی، اتاق را ترک کرد. دیگر رغبتی به خواندن کتاب نداشت. میدانست ته این قصهی عاشقانه، ناعادلانه است و اردشیر و جیران هیچوقت به هم نمیرسند. حُکما حیلهی خیزران و سوده این دو را برای همیشه از هم جدا کرده است! ولی چرا اردشیر دوباره به روستا برنگشت؟ پدربزرگش را آدم بیم...
بروزرسانی در : ۱۵۸۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 57
کمند و شمیم توی سالن روی صندلیها نشسته و هر دو در سکوت نگاهشان به رو به برو خیره بود. کمند نفسی بیرون داد و گفت: - فکر کنم حالا حالاها باید منتظر بمونیم. بعد از این همه سال مگه حرفاشون تموم شدنیه؟ شمیم نگاهش غصهدار بود و با گفتن« هوم » سر جنباند. کمند سمتش چرخید و ادامه داد: - میگم شمیم... ت...
بروزرسانی در : ۱۵۸۰ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 58
مقابل نگاه ماتزدهی خیزران از جا برخاست و سمت حیاط رفت. زن، زانوهایش را بغل گرفت و سر روی زانوها گذاشت. بیصدا اشک میریخت و درمانده از هر تصمیمگیری بود. شب دامن سیاه و نقرهگونش را بر خانههای کاهگلی روستا پهن کرده و سوسوی فانوسها و لامپا از پنجرهی خانهها به چشم میخورد. تقهای به در اتا...
بروزرسانی در : ۱۵۷۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 59
سوده سفرهی شام را که جمع کرد به اتاقش برگشت. شاپور همانجا ماند و مثل شبهای دیگر به اتاق خیزران نرفت. باران باریدن گرفته بود و صدای بارش تند و پایکوبی باران بر زمین به گوش میرسید. مَرد بر سر دو راهی احساسش مانده بود. تا ساعاتی پیش مصمم بود سوده را طلاق دهد و حالا دلش برای سوده میسوخت. برای ک...
بروزرسانی در : ۱۵۷۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 60
ده روزی میشد که از افسانه هم بیخبر بود. صدای در بلند شد و با رخوت از جا برخاست. شالی روی شانههایش انداخت و از خانه بیرون رفت. در را که باز کرد با دیدن افسانه گل از گلش شکفت و لبخند عمیقی بر لب نشاند. دستهایش را از هم باز کرد و در آغوش کشیدش: - سلام افسانهجان... بالاخره اومدی. خیلی دلتنگت ب...
بروزرسانی در : ۱۵۷۳ روز پیش