توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست :
وارد خانه شدند. جیران دستش را از حصار دست اردشیر آزاد کرد و کناری نشست. زانوهایش را بغل گرفته بود و چشمهایش خیال دست کشیدن از باریدن را نداشت. اردشیر مقابلش نشست و سر روی شانه خماند. نگاهش متألم و درمانده بود. دست پیش برد و آهسته با دل انگشت، اشک از گونهی دخترک برداشت:
- جیران...
دخترک نگاهش را بالا گرفت. زیر نور کمرنگ لامپا صورتش میدرخشید و حریر اشک، چشمان شهلایش را پوشانده بود
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
یگانه
5یا خدا