لیست کلیه پارتهای رمان توپاز آبی : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 134
-
رمان توپاز آبی - پارت 61
وارد حیاط خانه که شد، صدای حرف زدن آهو و مادرش از مطبخ به گوش میرسید. از دریچهی کوچک مطبخ بخار بیرون میآمد و بوی آبگوشتی که مادر برای شام بار گذاشته در فضای حیاط پیچیده بود. سمت مطبخ رفت و با دیدن آهو، لبخند کجی زد: - هنوز اینجایی؟ آهو سبد سبزی را روی تختگاه گذاشت و جواب داد: - دیگه داشتم...
بروزرسانی در : ۱۵۶۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 62
چند ساعتی میشد که خیزران و شاپور از سفر چند روزه و اجباریشان به شهر، برگشته بودند. شاپور زنش را پیش دکترهای شهر برد و دنبال دوا درمان بود. خیزران سرش را با دستمالی بسته و کنار بخاری ذغالی دراز کشیده بود. شاپور چند هیزم داخل شعلههای آتش انداخت و دریچه را بست. کنار خیزران نشست و پنجه لای موهای ...
بروزرسانی در : ۱۵۶۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 63
صادق پشت میز نشسته و با خشم روی برگههای مقابلش خطهای نامفهوم و کج و معوج میکشید. ابروهایش در هم بود و کنج لبش را زیر لب میجوید. آزیتا در را باز کرد و از لای در سرک کشید: - شام آمادهاس! صادق چشمهای خشمگینش را از برگهها گرفت و رو به آزیتا با لحن تندی گفت: - میل ندارم. آزیتا کلافه نفسی ب...
بروزرسانی در : ۱۵۶۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 64
تماس قطع شده بود؛ جهانیار با حرص کنج لبش را میجوید و گوشی در دستش فشرده میشد. خسته از بلاتکلیفی و دوری شمیم، گوشی را روی تخت پرت کرد. چرا در این اوضاع و احوال نمیتوانست کنارش باشد! نگاهش سمت ساعت رومیزی کشیده شد که عقربههایش نزدیک به نه شب را نشان میداد. نفسش را پر صدا بیرون داد و از جا برخ...
بروزرسانی در : ۱۵۶۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 65
جانان تکیهاش را به در زده بود و با پوزخند کجی که کنج لب داشت گفت: - هه... لابد آقابزرگ میخواد بگه غصه نخور، دو تایی میریم خواستگاری. تو دختر رو بگیر من دَدِهی دختر رو! به داخل اتاق برگشت و ادامه داد: - داستان داریم ما هم به خدا... شش تا آدم عذب نشستیم توو یه خونه، مامانم یه تنه میخواد ما...
بروزرسانی در : ۱۵۶۱ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 66
خانه غرق در سکوت نیمهشب بود. شعلهی گردسوزهای مجسمهدار برنجی روی طاقچه بسیار کم بود و نور بیرمقی از آن به اتاق میتابید. آهو ملحفهی سفید را دور تنش پیچیده و چشمهایش زیر آن نور کم و تاریکروشن اتاق میدرخشید. موهای پریشانش را با سرانگشتان پشت گوش هل داد و با لبخند دلفریبی لب باز کرد: - از وق...
بروزرسانی در : ۱۵۵۹ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 67
کمند تته پته کنان لب باز کرد حرفی بزند که جهانیار گوشش را میان دو انگشت شست و اشاره به آرامی فشرد و تشر زد: - خوشم باشه...! گوش وامیستی فسقلی؟! دخترک ملتمسانه گفت: - نه به خدا داداش... اومدم صداتون بزنم برای شام! مامان گفت! کامیار با نیشخند لب زد: - ارواح عمهات... دیدم گوشت رو چسبونده بودی...
بروزرسانی در : ۱۵۵۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 68
کمند دستهی قاشق را توی دست آرام چرخاند و با اخم ملایمی رو به کامیار پرسید: - از کی تا حالا تو عاشق سینهچاک فرشته شدی و من خبر نداشتم؟ - مگه باید به تو میگفتم؟! کمند رو ترش کرد و مشمئز گفت: - ایش... فرشته نگاهتم نمیکنه! - کسی از تو نظر خواست؟ جهانیار چشمهایش را چرخاند و پوفی کشید: -...
بروزرسانی در : ۱۵۵۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 69
افسانه شیری که دوشیده بود را داخل قابلمهی روحی ریخت تا بجوشاند. عجله داشت زودتر کارهایش را تمام کند و سری به جیران بزند. اجاق را روشن کرده بود و میخواست قابلمه را بردارد که صدای در بلند شد. نگاهی سمت در انداخت و دست از کار کشید. سمت در که میرفت روسری را روی سرش مرتب کرد. - بله... کیه؟ - کا...
بروزرسانی در : ۱۵۵۲ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 70
سوده با ترس و محتاطانه قدم برداشت و جلو آمد. مقابل شاپور ایستاد و نگاه خیسش را به او دوخت. لبها و چانهاش از فرط اضطرابی آمیخته به بغض میلرزید و مرتعش گفت: - من میدونم شما میخوای طلاقم بدی. میدونم حالا که فکر میکنید اردشیر مُرده، داغ دلتون آروم شده و بودن منو اینجا بیفایده میدونین. می...
بروزرسانی در : ۱۵۴۸ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 71
نریمان با دیدن شاپور، افسار اسب را کشید و با توقفش از اسب پایین آمد. - شاپور... چرا اینجا نشستی؟ خوبی؟ شاپور اخمآلود و بیحرف نگاهش کرد. سنگریزهی دیگری توی آب انداخت و با اندکی تعلل لب زد: - کاش همون شبی که اردشیر دستمون بود، اسیرمون بود، هم اونو سر به نیست میکردم؛ هم جیران رو. ابروهای...
بروزرسانی در : ۱۵۴۷ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 72
خیزران همیشه برای شاپور همین بود؛ دوستداشتنی، شیرین، آبی روی آتش خشمهایش! دروغ و دورویی که دلش را به درد آورده بود زیر آن کلمات عاشقانه و دُرهای غلتان روی گونههایش پنهان شد، رنگ باخت و سرد شد. حالا به جای خیزرانی که تا چند لحظهی پیش کینه از او به دل داشت و عصبیاش کرده بود، زنی را میدید ک...
بروزرسانی در : ۱۵۴۵ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 73
جیران گیج و گنگ نگاهشان میکرد و آهسته لب زد: - چی شده؟ نگاه نریمان سمتش چرخید و با تندی تشر زد: - هیچی... هنوزم انگار قراره بسوزیم به آتیش تو! انگار تا زندهای و هستی قراره هر نفست ما رو بسوزونه. از جلو چشمهام گمشو دخترهی چشم سفید وگرنه میزنم لهت میکنم. جیران ماتزده و بیخبر از همه جا ...
بروزرسانی در : ۱۵۳۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 74
*** هوا هر لحظه سردتر میشد و ابرها بیشتر در هم میپیچیدند. برف اندک اندک شروع به باریدن کرد. دانههای ریز و درشت برف، در هر وزش باد میچرخیدند و بازیکنان بر زمین مینشستند. حوالی ظهر بود که در خانه را زدند. نریمان این چند روز از خانه بیرون نرفته بود. دل و دماغ انجام هیچ کاری نداشت و مدام در ...
بروزرسانی در : ۱۵۳۳ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 75
نریمان سر به زیر انداخته و انگشتان دستش در هم میپیچید. نفرت از جیران تمام وجودش را پر کرده بود. با سگرمههایی در هم و صدایی محزون لبهایش را از هم باز کرد: - چی بگم که هر چی بگم مثل تف سربالاست! روی این دختره چه اسمی بذارم که یقهی خودمون رو نگیره. از سر خودمون، از خون خودمون و از رگ و ریشهی خ...
بروزرسانی در : ۱۵۳۱ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 76
غلام کنار رفت و نریمان، افسار اسب را به او سپرد؛ پا به حیاط گذاشت. نگاهش زیر زیرکی اطراف را پایید. خبری از آهو، افسانه یا کاوه نبود. بوی خوش غذا در فضا پیچیده بود و بخار غلیظی اطراف دیگهای روی اجاق در سرمای هوا میچرخید. همانطور که به ایوان نزدیک میشد دستش را بالا برد و با شاهبرزین سلامعلیک ک...
بروزرسانی در : ۱۵۲۷ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 77
کمند با حرص و تند تند کتاب را ورق زد و چند صفحهای را جلو رفت. دیدن قسمتهایی از رمان که نوشته بود جیران را به عقد شاهبرزین درآوردند او را حرصی و عصبانی کرد. با خود غرولند کرد: - اه اه اه مزخرف... یعنی چی که جیران رو قربانی دشمنی خودش با آهو کرد! مگه گوسفند معامله میکنن اینا...! اه... کتاب ر...
بروزرسانی در : ۱۵۲۶ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 78
اسد نگاهش به روبرو بود اما پرندهی خیالش پر کشیده بود به سالهایی دور... شبی که به روستا برگشته بود و درست همان شب، کدخدا حجلهای برای عروس جدیدش آماده کرده بود. با یادآوری آن شب، اشک به چشمانش دوید و لب زد: - همه انگار دست به دست هم داده بودن تا خنجر توو قلبم فرو کنن. که من با چشمهای خودم ببین...
بروزرسانی در : ۱۵۲۴ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 79
همونطور با شوق و خوشحالی گفت: - کدخدا میخواد بیاد خونهمون. با خانداداشت حرف زدن. گفته من گذشته رو نادیده میگیرم. نه منتی دارم، نه بعدها به خاطر گذشته ملامتش میکنم. رو چشمام نگهش میدارم. تو رو میگهآ! لبهام از زور حرص، روی هم فشرده میشد و دندونام رو اونقدر محکم فشار میدادم که فکم درد گ...
بروزرسانی در : ۱۵۲۰ روز پیش
-
رمان توپاز آبی - پارت 80
اما هیچکدوم از این نیش و کنایهها و حرف و حدیثها اونقدر منو نسوزوند که حرفهای سوده سوزوند. یه روز اومد خونهی کدخدا و دیدن من؛ نفهمیدم چرا برای اعتراف اومد و همه چی رو گفت؟ خودش که میگفت به خاطر عذاب وجدان و حس گناه اومده. وقتی گفت اسد زندهاس و همهی اینا نقشههای خواهرم و اون بوده، اون موقع ...
بروزرسانی در : ۱۵۱۳ روز پیش