توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت سیزده :
کمند دلش هزار تکه میشد برای دیدن غم جهانیار... جهانیار فقط برای او برادر نبود، حسی که به او داشت فراتر از یک برادر بود. فقط چهار سال از عمرش میگذشت که واژهی پدر برایش تنها خلاصه شد در یک کلمه و نامی روی سنگ سرد مزارش! از آن سن به بعد، جهانیار را حامی و پناه خودش دید. جهانیاری که با وجود نوجوان بودن؛ برای جانان، کمند و کامیار به جز برادری، پدری کرد و رفاقت. آه از سینه برکشید و اتاق را ترک
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
لیلی
0تا اینجا ک عالیه