پارت سیزده :

کمند دلش هزار تکه می‌شد برای دیدن غم جهانیار... جهانیار فقط برای او برادر نبود، حسی که به او داشت فراتر از یک برادر بود. فقط چهار سال از عمرش می‌گذشت که واژه‌ی پدر برایش تنها خلاصه شد در یک کلمه و نامی روی سنگ سرد مزارش! از آن سن به بعد، جهانیار را حامی و پناه خودش دید. جهانیاری که با وجود نوجوان بودن؛ برای جانان، کمند و کامیار به جز برادری، پدری کرد و رفاقت. آه از سینه برکشید و اتاق را ترک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    تا اینجا ک عالیه

    ۱ سال پیش
  • یگانه

    0

    واییییی خیلی هیجان انگیز شده

    ۵ سال پیش
  • سینگل

    7

    هم دم جهانیار گرم هم دم اردشیر👏👏خسته نباشی نویسنده عزیز🌸 حال کردم اصلا🥺😂

    ۵ سال پیش
  • نفس

    5

    واقعا خیلی خوبه ممنون دو داستان سخته تو یه رمان

    ۵ سال پیش
  • صبا

    5

    عالییییی خسته نباشی نویسنده جون

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!