پارت سیزده :

کمند دلش هزار تکه می‌شد برای دیدن غم جهانیار... جهانیار فقط برای او برادر نبود، حسی که به او داشت فراتر از یک برادر بود. فقط چهار سال از عمرش می‌گذشت که واژه‌ی پدر برایش تنها خلاصه شد در یک کلمه و نامی روی سنگ سرد مزارش! از آن سن به بعد، جهانیار را حامی و پناه خودش دید. جهانیاری که با وجود نوجوان بودن؛ برای جانان، کمند و کامیار به جز برادری، پدری کرد و رفاقت. آه از سینه برکشید و اتاق را ترک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    1

    تا اینجا ک عالیه

    ۱ سال پیش
  • یگانه

    0

    واییییی خیلی هیجان انگیز شده

    ۵ سال پیش
  • سینگل

    8

    هم دم جهانیار گرم هم دم اردشیر👏👏خسته نباشی نویسنده عزیز🌸 حال کردم اصلا🥺😂

    ۵ سال پیش
  • نفس

    6

    واقعا خیلی خوبه ممنون دو داستان سخته تو یه رمان

    ۵ سال پیش
  • صبا

    6

    عالییییی خسته نباشی نویسنده جون

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️