لیست کلیه پارتهای رمان طاووس سیاه : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان طاووس سیاه - پارت 81
دست کامران که به بازویم نشست برایم هجوم یک موج سرما بود حالی که مرا به سمت اتاق برمی گرداند گفت: _ معذرت می خوام هوا سرده میترسم مریض بشه وقتی سر بلند کردم متوجه شدم اتابک اصلا به من نگاه نمیکند اما ثانیهای قبل در تنهایی نگاه مستقیمش همانی بود که می شناختم برایم عجیب بود! خیلی عجیب! چطور می توا...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 82
درختچنار،کتابفروغفرخزاد، ... باران هنگامه کرده بود. من یخ کرده زیر باران، با پوشش جدیدم بدون چادر با یک پالتوی یشمی ضخیم زیر درخت ایستاده بودم. چون توی قرصهای اتابک یک یادداشت بود که در آن نوشته بود درختچنار، کتابفروغفرخزاد. وقتی قوطی قرصی که داده بود را باز کردم به طرز مذبوحانهای تنها به...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 83
کت گلآلودش را از زمین بلند کردم و دستانم دور پارچهی مازارتی بینوا مشت شده بود. کلافه گفتم: _ منو بردی توی اون باغ ول کردی انتظار داشتی چی بشه. وقتی طلبکار داد کشید که انتظار داشته به جز خودش به کسی اجازهی ورود به حریمم را ندهم و حتی فکرش را نمیکرده به کامران جواب مثبت دهم. دقیقا همان لحظه ا...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 84
_ باز کن در داشبورد رو ببین. مردد نگاهش کردم و آرام کاری که خواست را کردم. یک شناسنامه ی قدیمی پیش رویم بود. شناسنامهی قدیمی را برداشتم و با دستانی لرزان باز کردم. صفحه اول عکس سیاه و سفید مادر کامران بود منظورش را نمیفهمیدم سر بلند کردم و نگاهش کردم با دست اشاره کرد ورق بزنم صفحه دوم چیزی ب...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 85
بوی عطر تلخ و مردانهاش که با بوی نم باران و دود سیگار آمیخته بود، در مشامم پیچید و کمی از آن وحشتِ فلجکننده کاست. پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان دهم یا حرفی بزنم، دستش را از روی دیوار برداشت و کمی از من فاصله گرفت. در میان زوزهی باد و شرشر بیامان ناودانها، کاپشن سنگینش را از تنش بیرون کشید....
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 86
گرمای بخاری که با شدت به صورتم میخورد، کمکم لرزش ظاهری تنم را آرام میکرد، اما لرزش درونم تمامی نداشت. سکوت سنگین و خفهکنندهای در ماشین حاکم بود؛ سکوتی که فقط با صدای دمیده شدن هوای داغ شکسته میشد. کامران بیهیچ حرفی، دستش را داخل جیب کاپشن خیسی که حالا روی شانههای من بود برد. دست بزرگش جل...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 87
بوسهاش که تمام شد، انگار بخشی از روحم و تمامِ حرارتِ تنم را هم با خودش عقب کشید. سینه ستبرش به شدت بالا و پایین میرفت و صدای نفسهای عمیق و مقطعش، تنها موسیقیِ آن اتاقکِ نیمهتاریک بود. نگاه ملتهبش را به سختی از چشمانِ خیس و مبهوت من گرفت. دستِ بزرگش که تا ثانیهای پیش با آن ظرافت صورت یخزده...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 88
فضای ماشین در پیِ آن اعترافِ هولناک، در سکوتی مرگبار غرق شد. نفسهایم به شماره افتاده بود و چشمانم روی صورت کامران که حالا در نیمتاریکی، سرد و نفوذناپذیر به نظر میرسید، قفل شده بود. او دستش را دوباره به سمت کلید ماشین برد و این بار آن را چرخاند. صدای روشن شدن موتور، سکوت را شکست و بلافاصله پس ا...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 89
سکوت، سنگینتر از هر فریادی، بین ما دیوار کشیده بود. در تمام طول مسیر، هیچ کلمهای رد و بدل نشد. تنها صدای یکنواخت و خوابآور برفپاککنها بود که مثل پاندول ساعت، زمان را روی شیشهی خیس ماشین میشمرد و غرشِ موتوری که ما را به اعماقِ ناشناختهی این شبِ بارانی میبرد. من به بیرون خیره شده بودم، ام...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 90
کامران منتظر پاسخِ من نماند. انگار خودش هم میدانست که در برابرِ این آوارِ اطلاعات، هیچ کلمهای برایِ گفتن ندارم. چشمانِ بهتزدهام هنوز روی تختههایِ خالیِ فرشها قفل بود که او ناگهان از من رو گرداند. با قدمهایی سریع و عصبی به سمتِ انتهایِ سالن رفت؛ جایی که درِ فلزیِ بزرگ و خاکستریرنگی، شبیهِ ...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 91
سرم گیج میرفت. هوایِ خفه و غبارآلودِ سوله، حالا مثلِ سربی سنگین در ریههایم تهنشین شده بود. نمیتوانستم... نمیخواستم این حجم از جنون را هضم کنم. دوقلوهای کوتولهی حبسشده در انبار، مظلومیتِ به سرقترفتهی توکا، و حالا انگشتِ اتهامی که به سمتِ اتابک نشانه رفته بود؛ همه و همه برای ویران کردنِ ب...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 92
پلکهایم که از هم فاصله گرفتند، تیغِ آفتابِ نزدیکِ ظهر، بیرحمانه از شیشهی ماشین تو زد و در چشمهایم فرو رفت. بویِ گسِ چرم و عرقِ سرد در فضایِ بسته پیچیده بود. سرم با حرکاتِ ماشین رویِ پشتیِ صندلی تاب میخورد. هنوز گیجِ خواب و بیهوشی بودم که نالهی خفه و خشداری از میانِ لبهایم فرار کرد و دست...
بروزرسانی در : ۲۲۴ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 93
پارادوس عاشقانه: دستگیرهی ماشین را که کشیدم، هوایِ غروب با خنکیِ گزنده و سیلیوارش به داخل هجوم آورد و حصارِ گرم و خفهکنندهی کابین را در هم شکست. کامران با تکانِ نامحسوسِ سر اشاره کرد که بروم. وقتی پاهایم خاکِ پیادهرو را لمس کرد و از ماشین پیاده شدم، حسِ سنگینِ کالبدی را داشتم که تازه از گور ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 94
بلاتکلیف و مسخشده در آستانهی آن درِ چوبیِ نیمهباز ایستاده بودم. پایِ رفتنم نبود. تاریکیِ آن اتاقِ پرو، دیگر تنها یک مسیرِ فرارِ ساده به حساب نمیآمد؛ بلکه دهانهی آتشفشانی بود که در آستانهی فوران قرار داشت. ذهنم با سرعتی سرسامآور و دردی فلجکننده شروع به محاسبهی عواقبِ این قدمِ رو به جلو کر...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 95
سرم هنوز از ضربهی سهمگینِ کلماتِ اتابک گیج میرفت. «کامران رهبر فرقهست...» این جمله مثلِ ناقوسِ مرگ در جمجمهام طنین میانداخت و هر بار با شدتِ بیشتری به دیوارههایِ عقلم میکوبید. تمامِ فداکاریها، تمامِ آن نگاههایِ عمیق و نقشههایِ فرار، تنها پردهای از یک نمایشِ بیرحمانه بود که منِ احمق در...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 96
جملهاش که تمام شد، به سمتم خیز برداشت. دیگر آن اتابکِ چند دقیقه پیش نبود؛ انگار پوست انداخته بود و هیولایِ درونش بیدار شده بود. از چشمهایش آتش میبارید. پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان دهم، چنگ انداخت و مشتی از موهایم را با خشونتی حیوانی در دست گرفت. جیغِ خفهای کشیدم، اما او بیرحمانه مرا رویِ ...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 97
انگار تماشایِ وحشتِ خالصِ درونِ چشمانم و کش دادنِ این شکنجهی روانی برایِ ارضایِ جنونِ لحظهایاش لذتبخشتر بود. با یک تکانِ ناگهانی و خشن، بازویم را چنگ زد و مرا به موازاتِ میلهها، به سمتِ درِ آهنی و زنگزدهی ورودیِ قفس کشاند. قدمهایش بلند، سنگین و عصبی بود. من، نیمهخیز و تلوتلوخوران، رو...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 98
در حالی که طاها با حرص و شتاب در تلاش بود تا گرهِ کورِ چرم را از دورِ مچهایم باز کند، سرش را کمی پایین آورد. نفسِ گرمش به صورتم خورد و با لحنی که بویِ گذشتهها و روزهایِ دور را میداد، زیرِ لب زمزمه کرد: «من اینجام، خواهر کوچولو...» این آخرین جملهای بود که از زبانِ طاها شنیدم؛ کلماتی که برایِ...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 99
طاها هرچقدر هم گناهکار بود، هرچقدر هم روحش به تباهی و سیاهی آلوده شده بود، باز هم برادرم بود؛ تکهای از گوشت و خونم که حالا بیجان رویِ خاکِ سرد افتاده بود. هقهقِ گریه امانم را بریده بود. شانههایم از شدتِ ضجههایِ بیصدایی که در گلویم خفه میشد، به شدت میلرزید. در میانِ چنگالِ زمخت و بیرحمِ ...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 100
آسمانِ کینهتوزِ شب، سرانجام بغضِ سنگینش را در هم شکست. قطراتِ درشت، یخی و شلاقیِ باران با خشمی بیامان بر کفِ موزاییکهایِ سرد و سیمانیِ پشتبام کوبیده میشدند. بادِ وحشی و زوزهکش، از لابهلای ساختمانهایِ تاریک میپیچید و با سیلیهایِ نامرئی و بیرحمش، هرچه بر سر راه داشت را میکوبید. در میانِ...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
