طاووس سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت نود و چهارم :
بلاتکلیف و مسخشده در آستانهی آن درِ چوبیِ نیمهباز ایستاده بودم. پایِ رفتنم نبود. تاریکیِ آن اتاقِ پرو، دیگر تنها یک مسیرِ فرارِ ساده به حساب نمیآمد؛ بلکه دهانهی آتشفشانی بود که در آستانهی فوران قرار داشت. ذهنم با سرعتی سرسامآور و دردی فلجکننده شروع به محاسبهی عواقبِ این قدمِ رو به جلو کرد: اگر از آن چهارچوب میگذشتم، اتابک که میدانستم سایهبهسایه در تعقیبم است، به د
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
1من دیگه دلم واس هیچکی نمیسوزه تا آخر رمان به بیحسی میگذرونم😕😂
۶ ماه پیشپرنیا
0نه تنها صحرا بلکه همه ما رو هم دیوونه کردید😩😩عاقا من دیگه نمیتونم
۶ ماه پیشغزال
2مغزم رید بابا
۷ ماه پیشهلیا
0وای نههههههه اتابک اینا چیه میگی😭
۷ ماه پیشZinb
2دیونه صحراست که داره حرف شما احمقانه رو باور میکنه .دیونه منممممم😭😑
۷ ماه پیش....
3من دیگه دارم نمی تونم..
۷ ماه پیشمهلا
1دیگههه رددد دادممم,😭😭😂😂😂😂
۷ ماه پیشNegar
3من دیگه بریدم.میترسم فردا کامران بیاد بگه صحرا تو خودت *** فرقه ای و خودت خبر نداشتی.ولی توروخدا کامران آدم بده نباشه ، من خیلی دوسش دارم
۷ ماه پیشسیتا
0هیچی تو رمانای ساناز بعید نیس🤷 ♀️😂احتمالش هست بدبختیای صحرا برا درگیر ذهن ما بوده باشه همه چی زیر سر خودش باشه😵🤣
۷ ماه پیشنیا
14حس میکنم دعه بعد معلوم میشه طاها پلیسه.رئیس فرقه توکاست.تارا بچه کامرانه.جهنم یخ زده.از زمین بارون میاد.درخت پرتقال توت فرنگی داده.مردا باردار میشن
۷ ماه پیش.....
2وایییییی🤣😂.
۷ ماه پیشاکرم بانو
2وای هیچ نظری بهتراز این نمیشد داد😂😂😂😂
۷ ماه پیشسیتا
1واااایییی ینی مردماااا😯🤣🤣🤣
۷ ماه پیشحدیث
2اگ کامران دروغ گفته باشه و رئیس اصلی خودش باشه من ضربه بدی میخورم 🤣🤣💔💔💔🚶🏿✋🏿 چون اصلا از اتابک خوشم نمیاد💔🤣
۷ ماه پیشسیتا
1عااای منم خوشم نیماد ازششش
۷ ماه پیشسیتا
1وای نههه ت رو خدااا کامرانو دوسش دارم🥺🤒
۷ ماه پیشسیتا
1صحرا چرا نرفتی چرااا😪
۷ ماه پیشمین کویین
1این حق ما نبود🤣😂جوری که این رمان با هر پارت ضربه روحی ب من زد اکسم اینکارو نکرد🤣💔
۷ ماه پیشمژده
1ترو قرآن با ما اینجوووووری نکن خانوم نویسنده😮😮😮
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نگین رمان فن
0بله از فردا هم یه *** جدید پیدا میشه. شاید اصلا معلوم شد صحرا *** فرقست اینا همه دروغ میگن