طاووس سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت نود و هشتم :
در حالی که طاها با حرص و شتاب در تلاش بود تا گرهِ کورِ چرم را از دورِ مچهایم باز کند، سرش را کمی پایین آورد. نفسِ گرمش به صورتم خورد و با لحنی که بویِ گذشتهها و روزهایِ دور را میداد، زیرِ لب زمزمه کرد:
«من اینجام، خواهر کوچولو...»
این آخرین جملهای بود که از زبانِ طاها شنیدم؛ کلماتی که برایِ کسری از ثانیه، مرهمی بر وحشتِ مطلقِ درونم شدند. اما پیش از آنکه حتی بتوانم نفسِ ح
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
0آخ صحرای بیچاره دوبار این دردو تجربه کردی😔😔
۶ ماه پیشFa...
0وااای وااای اتابک الهی تیکه تیکه شی اون سگای تو قفس از تو بهترن با اون قیافت
۷ ماه پیشغزال
0ولی من بازم قلبم درد گرفت 💔
۷ ماه پیشهلیا
0الان یاد خواهر کوچولوت افتادی؟
۷ ماه پیشZinb
0ن نه برای بار دوم و واقعا از دستش داد😭💔
۷ ماه پیش...
0پارت قبل بخاطر اینکه فکر می کردم طاها بخاطر قوانین صحرا رو نجات داد نوشتم "خاک تو سر طاها"، واقعا انتظار نداشتم تو پارت بعد هم ببینم مُرده هم پشیمون بشم😂💔
۷ ماه پیشوفا
1اتابک چقد تو پستی چی شد ج ب اینجا رسیدی
۷ ماه پیشسیتا
1واقعن...هر چی فک میکنم هیچ دلیل محکمی پیدا نمیکنم ک انقد بتونه اون پسر شاعر و عوض کنه و تبدیلش کنه ب این سنگ خارا
۷ ماه پیشferferishoonam
1اون پسر شاعر واقعی نبود برای هدفش مجبور بود اینجوری باشه
۷ ماه پیشسیتا
0روحت شاد پسر حامی... :)
۷ ماه پیشسیتا
1لعنت بهت اتابک ک انقدر بدی🥲
۷ ماه پیشسیتا
1نخاستی بمیره ک بشه قاتل برادرت هرررچند برادرت این اخرا بد کرد ولی ببین اتابک با زندگیت چیکار کرد🥲
۷ ماه پیشمبینا
0وای آخرین چیزی که می خواستم اینکه طاهابمیره😐، کاش اتابک میمیردراحت میشدیم ازش 😑
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
2هیچ کلمه ای نمیتونه عمق عوضی بودن اتابک رو نشون بده....
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
1اتابک...همه رفتن...همه رو از دست دادی...هنوز میخوای چکار کنی؟
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0چه مرگ غمناکی...
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1عقده میتونه از آدم چه حیوونی بسازه