لیست کلیه پارتهای رمان طاووس سیاه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان طاووس سیاه - پارت 1
**♤مقدمه:* ☆مادرم عادت داشت قصه ی پری فرش را برایم بگوید باید دستبند فرشی که برایم بافته بود را سه بار میچرخاندم و منتظر میماندم معجزه اتفاق بیفتد.♡ ◇هیچ وقت معجزه ای اتفاق نیفتاد.◇ ♡من همیشه دستبند را چرخاندم. مادرم برایم قصه میگفت.♡ ♡وقتی پای دار قالی می نشست تا رنگ ها را رج به رج به هم بیامی...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 2
سعی کردم آرام رفتار کنم، تشکری کردم و پیاده شدم. با دست به ماشین خودم تعارف کرد. خدایا کاش میتوانستم بزنم توی صورتش! سرم را پایین انداختم و خشمم را فرو خوردم. برقی از تحسین نگاهش را روشن کرد و این تحسین باز جای خود را به تمسخر داد . درحالی که سوار میشد با لبخند گفت: -نمیخواد لگنتون رو قفل ک...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 3
بدون اینکه صبر کنم تا حیرت را در چشمانی که لحظه به لحظه گردتر میشد جستوجو کنم، برگشتم و با قدمهایی بلند از ماشین فاصله گرفتم. پلک چپم میپرید و این اصلاً نشانهی خوبی نبود. احتمالاً فشارهای عصبی بیماریام را رو به تشدید پیش میبرد و اگر هزینهها را قلم میگرفتم هم شروع دوبارهی درمان آخرین چ...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 4
روبهروی مسئول پذیرش که سرگرم نگاه کردن به مانیتور روبهرویش بود ایستادم و زیرلب گفتم: _ سلام... گویی صدایم را نشنیده سر بلند نکرد و با صدای بلند رادفر هر دو از جا پریدیم. _ یه ساعت توی ماشین منتظرم، راننده شخصیت که نیستم . زود باش بریم، حساب کردم. بهت زده برگشتم و نگاهش کردم. بدون اینکه نگا...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 5
باید خودم را به طاها میرساندم. دلم تنگ بود و جایی برای ماندن نداشتم. او همیشه خوب فکر میکرد، شاید چارهای به ذهنش میرسید و چارهای برای این اوضاع پریشان پیدا میکرد. باید اوضاع را سروسامان میدادم و بعد راهی میشدم. لاجرم سری به نشانهی تایید تکان دادم و گفتم: _ چند جا کار دارم. انجام بدم بعد...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 6
نفسم بالا نمیآمد. ذهنم قدرت تحلیلش را از دست داده بود. نمیتوانستم حلاجی کنم چه خبر است. ناخودگاه همان کاری که کامران رادفر گفته بود انجام دادم. به سمت توالت فرنگی رفتم. میخواستم پلاستیک را پاره کنم اما نشد. دستانم به طرز وحشتناکی میلرزید. بسته از دستم افتاد و خیس شد. با عجله پلاستیکش را پاره...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 7
پلهها را به تعجیل بالا رفتم. در اتاقم نشستم. همهچیز به طرز آزاردهندهای پشت سرهم روی داده بود. باید تحلیل میکردم، سعی میکردم حلاجی کنم چه روی داده است. انگار در اتاق بمب منفجر کرده باشند، همهچیز آشفته بود. پلیسها رسما خانه را زیر و رو کرده بودند. روی زمین نشستم تا چند تا از وسیلهها را از ...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 8
واقعاً منظورش را نمیفهمیدم وحس کردم این مرد یا دیوانه است ویا زبان فارسی را جوری حرف می زند که ظاهراً برای من نیاز به ترجمه دارد. از هر رنگ قرص دوعدد برداشتم چیزی بیشتر از دوبرابر تجویز پزشکم و بعد از اینکه همه را با هم در دهانم گذاشتم به زحمت با آب پرتقال قورتشان دادم.به طرز مسخره ای آرام شدم حت...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 9
میدانستم که نباید به کسی اعتماد کنم. نباید روی حمایت کسی حساب کنم خصوصاً او که دشمنیاش عیان بود و تا آن حد متغییر وناپایدار به نظر میرسید. وقتی به راه افتاد، با قدمهایی کوتاه تا ماشین پشت سرش رفتم. در عقب را باز کرد واین پااز حد فرانگذاشتنش به دلم نشست. پشت فرمان نشست و بدون اینکه ماشین را ر...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 10
دکتر بهادی چنان با عجله قطع کرد که چیزی از خداحافظی نامفهومشان نفهمیدم. عجلهاش به حتم آمیخته به بهت بود و من در لحظه بیش از بهتزدگی به این اندیشیدم که مرد باز چه نیت شرورانهای را در سرش پرورانده است. کامران گوشی را به جای پس دادن روی داشبورد گذاشت و ماشین را روشن کرد. میخواستم بر سرش جیغ بک...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 11
اینکه پارچه را از دیوار پایین بکشم کاملا ناخودآگاه بود. با دیدن روکش ماشین سرمهای رنگ مشهاشم لبخند زدم. مرد جانش به ماشینش بسته بود. با یالله که اتابک گفت با عجله پارچهی کمی خاکی را سرم کشیدم. از دیوار پایین پرید. ۳۸ او پایین پرید و من با مصداق حقیقی احساسی آشنا شدم که سالها بعد دانستم عش...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 12
اتاق بازداشتگاه زیادی سیاه به نظر میرسید. هر بار که یک نفر شلوغش میکرد و آب میخواست یا وقتی نیاز داشت از سرویس بهداشتی استفاده کند؛ پنجرهی آهنی که لولایش قیژقیژ میکرد را پایین میدادند و بعد یک نور مورب میافتاد کف سلول. به دیوار سیمانی پشت سرم تکیه دادم و در دلم نالیدم چرا همیشه لحظههای ط...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 13
برگشت و نگاهم کرد. از برق وحشت نگاهش ترسیدم. یک نوع استیصال آمیخته به اضطراب در عمق نگاهش نینی زد. ماشین را شتابزده کنار زد و به سمتم متمایل شد. مردمک چشمان میشی رنگش تا سرحد ممکن گشاد شده بود و دستی که با آن صورتم را کمی بالا آورد کمی رعشه داشت. از ماشین پیاده شد و جعبهی کمکهای اولیه را آور...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 14
ماشین از سنگی بزرگ گذشت. چرخهای جلو لحظهای از زمین بلند شدند و بعد شبیه یک فرود ناشیانه محکم زمین خوردند و کنترل ماشین از دست طاها خارج شد. آنقدر به جلو پرتاب شدیم که نزدیکی شیشهی جلوی ماشین را حس کردم. اینکه جیغ بکشم ناخوداگاه بود. اگر کمربند را نبسته بودم قطعا به شیشه جلو میخوردم. طاها ب...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 15
او مرا دیوانهوار دوست داشت. خودش گفته بود در نامهی دوم... -اجازه بده تو را صحرا صدا بزنم چون تو تنها صحرای جهانی که مامنگاه است و میتواند خانه باشد و عزیز جان اتابک؛ خانه همان خانواده است برای من... آن روز نامهی لای کتاب را زیردرخت گذاشت و هنگام برداشتنش نگران شدم که نمیتواند هزاران کتاب بر...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 16
کمی طول کشید تا از بهت خارج شوم. ضربههای وحشتناک زیادی خورده بودم اما اینیکی دردی خارج از حد تصورم را تحمیل کرده بود. نوعی آستانهی تحمل که با همانیک جمله رد شد. وحشتی جانم را مسخر کرد که شبیه مرثیه پیش گوشم نجوا میشد. از آینه به طاها نگاه کردم که داشت تلوتلوخوران از دور میآمد. حالا دقیقا می...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 17
وارد ساختمان شدیم.دیوارهای سیاه. پنجرههای پوشانده و تجسم ترسناک یک دخمه. اینکه تلو تلو بخورم و روی زمین بیفتم اصلا ارادی نبود. مرد دیگری آمد. دستم را گرفت و به سمت صندلی بزرگی میانهی اتاق برد. حالم به شدت بد بود. دوصندلی آهنی تنها وسایل اتاق بود. نور از درزحائل پنجره داخل میزد و روی زمین نقش ...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 18
حالتش شبیه یک شکارچی درنده بود که دارد با شکارش بازی میکند و غرق لذت است. رمز طاها چه میتوانست باشد.وقتی دوباره کارت کشید یخ کردم. داشتم بالا میآوردم. سرم گیج میرفت. محتویات بدطعم استفراغی که توی گلویم آمده بود را فرودادم و سعی کردم درست فکر کنم. رمز...رمز...رمز...لعنتی چه میتوانست باشد. خدا...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 19
توی سرم صدایی پیچید و تکرار کرد که من رمز را درست گفتم و بسیارغیرعادلانه است اما ظاهراً معادلات این بازی از پیش تعیین شده و به جبر بود. اینکه رمز کارت طاها سال تولد من بود؛ به یک پس لرزه میماند که بعد از زلزله اصلی می آید تا هرچه بر جا مانده را ویران کند. دلم آتش گرفت. به کاوه خیره ماندم. دس...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان طاووس سیاه - پارت 20
خیلی زود از یک دخمه سردر آوردم که تنها روشناییاش نور کم سویی بود که از درز دیوار داخل میریخت. بوی فاضلاب می آمد حالم به شدت بد بود. این سرداب را به تخت گرم کاوه ترجیح داده بودم و رویایی در سرم میچرخید، چه میشود اگر محقق شود و اتابک برسد. کارم به جایی رسیده بود که از عقرب به مار غاشیه پناه ب...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
