پارت سوم :

بدون این‌که صبر کنم تا حیرت را در چشمانی که لحظه به لحظه گردتر می‌شد جست‌وجو کنم، برگشتم و با قدم‌هایی بلند از ماشین فاصله گرفتم. پلک چپم می‌پرید و این اصلاً نشانه‌ی خوبی نبود.
احتمالاً فشارهای عصبی بیماری‌ام را رو به تشدید پیش می‌برد و اگر هزینه‌ها را قلم می‌گرفتم هم شروع دوباره‌ی درمان آخرین چیزی بود که می‌توانستم به آن بیندیشم. با قدم‌هایی بلند به سمتی می‌رفتم که حتی نمی‌دانستم کجاست، برف و مه رقیق دست به دست هم داد تا از آن‌چه بودم عاجزتر شوم. کنار جدول نشستم و به درخت خشکیده‌ی پیش رویم خیره شدم.
می‌دانستم گوش‌هایم کیپ شده وگرنه این سکوت محض کمی غیر قابل باور به نظر می‌رسید. پرنده‌ای کوچک روی زمین کنار درخت یخ بسته بود و به نحو رقت‌باری احساس همزاد پنداریم را برانگیخت.
دو راه داشتم، یا به تیمارستان پناه ببرم و بستری شوم یا برای یک‌بار هم که شده با واقعیت گذشته و اتابک مواجه شوم و شاید این‌گونه کابوس‌های‌ کش‌دار برای همیشه متوقف می‌شدند.
صورتم را میان دستانم گرفتم و چند نفس عمیق کشیدم. از برخورد داغی نفسم به صورت یخ بسته‌ام کمی آرام گرفتم. صدای باد کم کم درگوشم پیچید و از جا که بلند شدم تازه متوجه رادفر شدم که کمی دورتر در ماشین نشسته ونگاهم می کرد. پیاده شد و به سمتم آمد و قاطعانه گفت:
_ به اندازه‌ی کافی دیونه‌بازی در آوردی، سوارشو برسونمت.
_ کجا برسونیم؟
کلید خانه ام در جیبش بود، کدام گوری می‌خواست مرا برساند. رسماکارتن خواب شده بودم!
لبخند زدم، از آن لبخندهایی که در اوج بیچارگی از سر استیصال محض می‌زنند و بدون این‌که منتظر جوابش باشم، با قدم‌هایی بلند به آن سوی خیابان رفتم و خیلی زود خودم را در کوچه پس کوچه‌های نا آشنا گم وگور کردم و در افکار قلاده پاره کرده‌ای که وحشیانه به ذهنم هجوم می‌آورد، غرق شد.
آن‌قدر غرق در افکار بودم که حتی نمی‌توانستم تمییز دهم در گذشته غوطه‌می‌خورم یا اوهام. تکه‌های گذشته شبیه پلان‌های متفاوت یک فیلم پیش رویم جولان می‌داد. خاطراتی که به بیمارستان روانی برمی‌گشت به حتم تلخ‌ترین بود اما اختیار چین‌خوردگی‌های خاکستری رنگ مغزم از دستم خارج شده بود.
همان‌طور که گیج و بی‌هدف راه می‌رفتم به همان بخش از گذشته برگشتم‌که هیچ دلم نمی‌خواست.
موسیقی ملایمی از ضبط کوچک پخش می‌شد. آفتاب سرد پاییزی از پشت پنجره‌ی تیمارستان اریب می‌تابید. گردنم را دردناک تکان دادم. کم‌کم اثر داروهای آرامبخش روبه زوال می‌رفت و هرچه آگاهیم بیش‌تر می‌شد، وحشت زده‌تر می‌شدم. دکتر بهادی روبه‌رویم روی صندلی نشسته بود، نیم خیز شدم تا سعی کنم بلند شوم. دستان بسته‌ام به تخت دوباره به عقب پرتم کرد.
_ اگه قول بدی دیگه خودت رو نزنی دستات رو باز می‌کنم صحرا.
نمی‌توانستم قول دهم. از آسیب زدن به خودم التیام می‌گرفتم. اگر می‌توانستم دستان به خون نشسته‌ام را می‌سوزاندم. بهادی که می‌دانست این قول ندان یعنی به محض باز کردن دستانم کما فی السابق شروع به خود زنی می‌کنم، از باز کردن دستانم صرف‌نظر کرد وبه جای آن شروع به صحبت کرد درمورد آرامش و این‌که مرگ زود هنگام مادرم معیشت الهی بوده وحرفایی زد که هیچ ربطی به جنونم نداشت و البته این بی‌ربط بودن حرف‌هایش هم بسیار منطقی بود.
به جز اتابک هیچ کس علت تسلسل روحیم رانمی‌دانست و قصد هم نداشتم اجازه دهم کسی بفهمد. کلافه سرچرخاندم و از پنجره به بیرون خیره شدم و دعا کردم هرچه زودتر این روال کسالت‌بار روان درمانی تمام شود. قطرات اشک آرام برگونه‌هایم غلط می‌خورد و دیگر نمی‌توانستم فرق خیال و واقعیت راتمییز دهم. جسد عسل یک لحظه از جلوی چشمانم کنار نمی‌رفت و بعد از ماه‌ها بوی خونی که روی زمین ریخته شده بود حالم را بد می‌‌کرد.
بدنش عریان میان لحاف افتاده بود و خون روی تمام پوست سفیدش دلمه بسته بود. چشم‌هایش مات و وحشت زده به سقف خیره مانده بود و موهای قهوه‌ای رنگش از خون مانده، سیاه دیده می‌شد. عسل در خون مانده و سیاه رنگ خودش احاطه شده بود و این خون را من ریخته بودم. از این انزجار تمام وجودم را لرز فراگرفت...
در بیمارستان به هوش آمدم. رادفر کنار تخت قدم می‌زد و به سرم خیره شده بود. نمی‌خواستم متوجه بیدار شدنم شود اما سرفه‌ای خشک و بدموقع امان نداد. به سمت تخت آمد و زیرلب پرسید:
_ حال‌تون خوبه؟
-من این‌جا چی‌کار می‌کنم؟
کامران رادفر لبخندی سرد زد و سرزنش‌کنان روی مبل نارنجی رنگ کنار تخت نشست و گویی کودکی را سرزنش می‌کند گفت:
_ خدارو شکر که دنبال‌تون اومدم ، یه چند ساعتی راه رفتید و بعد مثل عروسکی که کوکش تموم بشه افتادید.
عجیب مهربان شده بود و از این مهربانی بیش از دل‌گرم شدن مضطرب شدم. در ذهنم سنجیدم که چند ساعت است بیهوش هستم و جز یادآوری طعم تلخ خاطراتی که ناخودآگاه دوباره تجربه کردم هیچ توفیقی حاصل نشد. به ناچار پرسیدم:
_ چند ساعته اینجام؟
سری تکان داد و گفت:
_ تقریباً صبح شده دختر حاجی
روی تخت نشستم و با علامت دست خواستم روی برگرداند، مردد روی صندلی کج شد و به در ورودی خیره شد. محتاطانه دستم را از زیر ملافه‌ی سفید بیرون آوردم و سرم را بیرون کشیدم. قبل از این‌که برگردد آستینم را پایین دادم. از تخت پایین آمدم. برگشت و همگام با رفتنم به سمت چادرم که به چوب رختی آویزان بود نیم خیز بلند شد و باحرص گفت:
-برای چی سرم رو ...
چادر را سرم کشیدم و با حرص نگاهش کردم، لطف دیشبش دلیل نمی‌شد تا آزارهایی که به پدرم رسانده بود را فراموش کنم، گویی این پیام را از فتوای نگاهم دریافته باشد کمی عقب کشید و تنها به پرسیدن این‌که کسی هست که خبرش کند بسنده کرد. تا بود همیشه اطرافم پر از دوستان و آشنایانی بود که هیچ‌گاه رهای‌مان نمی‌کردند اما با این اوصاف ترجیح می‌دادم از تنهایی بمیرم تا این‌که به خانه‌ی خاله و عمه و عمو پناهنده شوم و تشت رسوای‌مان را بیندازم. هر چند این تشت افتاده بود و دیر یا زود صدایش به گوش آشنا و غریبه می‌رسید.
چادر را روی سرم مرتب کردم ودرحالی که کفش می‌پوشیدم گفتم:
_ آقای رادفر تا همینجاش لطف کردید. ممنون
_ یعنی کسی نیست خبر بدم بیاد کمک‌تون.
روبه‌رویش ایستادم و از میان‌دندان با عصبانیتی که بیش‌تر از دست خودم بود تا او گفتم:
_ به کمک نیاز ندارم.
ابروهایش را در هم کشید و باز به حالت مجادله وخصومت برگشت. به سمت مبل رفت، کتش را برداشت و در حالی که بیرون می‌رفت گفت:
-دختره‌ی بی‌لیاقت.
بعد از رفتنش قطره‌ای اشک آرام روی گونه‌ام غلتید، می‌دانستم وقت ضعف نشان دادن نیست اما ضعیف شده بودم. روی تخت نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. واقعا چه‌کار می‌خواستم بکنم، در اوج بیچارگی تصمیم گرفتم دو سه روزی را به خانه‌ی برادرناتنی‌ام بروم.
طاها پسر بهترین دوست پدرم بود که در اهواز زندگی می‌کرد. شش سالش بود که یتیم شده بود و از همان وقت تا زمانی که دانشگاه اهواز قبول شد با ما زندگی می‌کرد. هنر خوانده بود و با آن‌که به چشم پدرم، پسر نداشته‌اش بود اما هیچ‌گاه خودش را در تجارت و امور کارخانه دخیل نمی‌کرد و بعد از اتمام درسش به هیچ وجه کمک مالی پدرم را قبول نکرد. خانه‌ای نقلی خریده بود و در دبیرستان هنری در همان اهواز تدریس می‌کرد.
با عجله اشک‌هایم را پاک کردم. کمی روی تخت نشستم و سعی کردم ذهنم را آرام کنم بعد بند کفش‌هایم را بستم و به سمت پذیرش رفتم.
پول زیادی برایم نمانده بود و اگر هزینه‌ها بیش‌تر ازحد معمول می‌شد، نمی‌دانستم چه خاکی باید به سر بریزم. روبه‌روی مسئول پذیرش که سرگرم نگاه کردن به مانیتور روبه‌رویش بود ایستادم و زیرلب گفتم:
_ سلام...
گویی صدایم را نشنیده سر بلند نکرد و با صدای بلند رادفر هر دو از جا پریدیم.
_ یه ساعت توی ماشین منتظرم، راننده شخصیت که نیستم . زود باش بریم، حساب کردم.
بهت زده برگشتم و نگاهش کردم. بدون این‌که نگاهم کند به سمت بیرون رفت و مرا بلاتکلیف گذاشت. با گام‌هایی آهسته به سمت در رفتم‌. روی پله ایستاده بود و کلافه با تلفنش حرف می‌زد. ناخواسته صدایش را شنیدم.
_ اتابک من چه می‌دونم کی قرارمون با اماراتی‌ها رو لو داده آخه. من بپای چند نفر باشم؟
نه بابا خوبه حالش مرخصش کردم، می‌گم خوبه...هزار و یک کار دارم شرکت، من نمی‌تونم این دختره‌ی لعنتی رو تحمل کنم ...
برگشت و با دیدنم پشت سرش "بعداً تماس میگیرمی" گفت و گوشی را قطع کرد و درجیبش گذاشت و با پررویی تمام بدون این‌که به روی خودش بیاورد مرا دختره‌ی لعنتی خطاب کرده گفت:
-چه عجب می‌خواستی شب بیای...
تمام رفتار متهورانه‌اش را به روی خودم نیاوردم، نه توان مجادله داشتم و نه حوصله‌ی جواب دادن توهینی که روا داشته بود. تنها پرسیدم:
_ هزینه‌ی بیمارستان چه‌قدر شد؟
درحالی که پله ها را پایین می‌رفت گفت:
_ می‌زنم به حساب‌تون بیش‌تر از اینا بهمون بدهکارید. لفتش نده هزار تا کار دارم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • PARNIA

    4

    از قیافه وکیله بیشتر از اتابک خوشم اومده:)

    ۳ ماه پیش
  • هلیا

    0

    طفلی صحراا

    ۵ ماه پیش
  • Medusa

    1

    صحرا خیلی صبر داره تو این حال در برابر طعنه های این وکیله تاب میاره من بودم در ماشین باز میکردم خودمو مینداختم پایین از حرص🗿

    ۷ ماه پیش
  • Medusa

    2

    اینکه اتابک از حال صحرا میپرسید یعنی هنوز دوسش داره؟ :)

    ۷ ماه پیش
  • Medusa

    5

    به نظرم صحرا مستقیم عسل و نکشته ولی یه کاری کرده که باعث مرگش شده و حال بدش از روی عذاب وجدان و شماتت خودشه احتمالا

    ۷ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    2

    مشخصه که دخترمون خیلی مهربونه ولی از قضا یه صورت غیر مستقیم یه کاری کرده و باعث مرگ عسل شده به همین خاطر خیلی عذاب وجدان داره

    ۷ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    0

    این وکیله خیلی رو مخه ،اه چه پروو هست

    ۷ ماه پیش
  • نازی

    2

    صحرا کلا چادر میپوشه؟ فکر کردم چون رفته بود زندان ملاقاتی پوشید

    ۷ ماه پیش
  • yamur

    0

    عاشق داستان شدم که 🥹

    ۷ ماه پیش
  • Maryam

    0

    عاشق اهنگاشممم. از استری کیدزه بچه ها... اسمش REDLIGHTS هست

    ۷ ماه پیش
  • Medusa

    0

    دختر مهندس و کارخونه داری که الان نزدیک کارتون خواب شدنه:) به قول تبسم "جالبه که گاهی آسمون به زمین میرسه"

    ۷ ماه پیش
  • Maryam

    0

    Who's really in control? REDLIGHTS..... واقعا کی اینجا تحت کنترله🌓

    ۷ ماه پیش
  • Medusa

    0

    اتابک اگه اون روزای تاریک تیمارستان و میدید آتیش خشمش خاموش میشد مشکل اینجاست بقیه فکر میکنن صحرا یه بچه پولداره که به اندازه کافی تاوان نداده

    ۷ ماه پیش
  • Medusa

    0

    حال تبسم انقدر افتضاح بوده که می بستنش💀

    ۷ ماه پیش
  • Medusa

    0

    قلاده *** شده ی افکار:) این تشبیه های بی نظیر💗

    ۷ ماه پیش
  • Medusa

    0

    انتخاب موزیک 10/10

    ۷ ماه پیش
کپی شد!