پارت یک :

**♤مقدمه:*
☆مادرم عادت داشت قصه ی پری فرش را برایم بگوید
باید دستبند فرشی که برایم بافته بود را سه بار می‌چرخاندم و منتظر می‌ماندم معجزه اتفاق بیفتد.♡
◇هیچ وقت معجزه ای اتفاق نیفتاد.◇
♡من همیشه دستبند را چرخاندم.
مادرم برایم قصه میگفت.♡
♡وقتی پای دار قالی می نشست
تا رنگ ها را رج به رج به هم بیامیزد◇
♡♡و به زندگیم رنگ بپاشد
میگفت مادر! پری فرش رنگ به زندگی می دهد♡◇
♡♤♤رنگ زندگی عشق است.♤♤
من همیشه منتظرش ماندم.
هر بار در مخمصه به این اندیشیده ام
☆☆☆به معجزه☆☆☆
■بالای سر جسد آن دخترک طفل معصوم■
◇سه بار دستبند فرشی را چرخاندم
◇تا نجاتم دهم
◇تا قاتل نشوم
◇معجزه اتفاق نیفتاد
●و من حالا قاتل پاره ی تن کسی هستم●
♤که یک سایه است♤
♡♡سایه ای که آمده رنگ های زندگی مرا بگیرد♡♡
☆☆سایه ای که سال‌ها پیش عشقم بود و حالا
☆خود جنون است.
♤و پادشاهی هست...♤
☆شهریاران بی رحم هزارو یک شب...☆
☆☆☆☆سایه یا شهریار شرور☆☆☆☆
♧چه کسی مرگ رنگ من خواهد شد♧
☆♤◇☆♤♡《》♡♤☆◇♤☆
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به چنین حال اسفناکی بیفتیم.
دستبند طرح فرش دور دستم را چرخاندم. از کودکی عادت داشتم بچرخانم و منتظر معجزه بمانم و هیچ وقت هم هیچ معجزه ای نمیشد...
مادر میگفت فقط یکبار اتفاق می افتد و من هر بار در بدترین حوادث منتظرش میماندم
حتی در متروک‌ترین بخش ذهنم هم نمی‌گنجید که شیرازه‌ی همه‌چیز از هم بپاشد
و دقیقا وقتی پشت صندلی ملاقات زندان نشستم تازه فهمیدم تقدیر به ظرفیت من برای نزول باران حوادث اعتنایی ندارد. فضای زندان برایم شبیه یک سورئال ترسناک بود.
قلبم زیادی تند می‌زد. دیدن مردی که فکر می‌کردم مستحکم‌ترین کوه دنیاست پشت میله‌های زندان، چیزی را درونم شکسته بود و رو به فاسد شدن پیش‌ می‌برد. در اعماق حوادث ذره ذره فرورفته بودیم و این‌که جوری سوال پرسیدم که انگار از ماهیت هیچ‌چیز خبر ندارم کمی اغراق بود. کاملا ناخودآگاه بود که پرسیدم:
_ آقاجون چه خبره شده؟
کوه غرورم، مایه‌ی مباهات کل محل، مرشد زورخانه و بزرگِ هر کسی که می‌شناختم در پشت حصار شیشه‌ای سالن ملاقات زندان شکسته به نظر می‌رسید. لبخندی زد و گفت:
_ چیزی نیست بابا توی تجارت پیش میاد.
پشت نگاهش حقیقتی نی‌نی می‌زد که در ورای سکوتش فریاد می‌کشید "نه به همین سادگی‌ها نیست". لبم را به عادت قدیمی جویدم و زیرلب گفتم:
_ وکیل‌تون می‌گفت پیش نیومده، پیش آوردن. هرکی هست ده تومن ضرر کرده تا شما یه تومن ضرر کنید، کیه که با ما پدرکشتگی داره؟
-تو دخالت نکن باباجان.
آن‌قدر آقاجان را می‌شناختم که بدانم اصرار جز کدورت حاصلی نخواهد داشت و به خودم امید دادم که به وقتش سر از کار مار دو سری که این‌گونه زهر به کام‌مان ریخته بود درخواهم آورد. لبخندی تصنعی زدم و به طرح قرمز و لاکی دستبند فرشم خیره شدم تا آرام بگیرم. گفتم:
-باشه آقاجون، خودتون چه‌طورید؟
نوعی خاص از آگاهی چشمان محصور در چین و چروکش را روشن کرد، به پیشانی‌اش چینی داد و خیره چنان نگاهم کرد که گویی تمام افکار مگویم را می‌داند. زیرلب گفت:
_ فکرشم نکن خودتو وارد این بلوا کنی صحرا، برای این‌که حواست باشه چه‌قدر مهمه که خودتو دور کنی از این اوضاع بهت می‌گم کیه که ده تومن ضرر کرد تا من یه تومن ضرر کنم و زمینم بزنه. بهت می‌گم که اگه کلاهتم سمتِ دم و دستگاهش افتاد نری برش داری...اتابکه.
وقتی مادرم مرد تنها هشت سال داشتم وهنگام مراسم تدفینش یک لحظه نگاهم به کفنش افتاد، برقی از وجودم گذشت که بعد از آن مراسم دوباره با شنیدن نام اتابک تکرار شد.
آه اتابک!
همه‌چیز در هاله‌ای محو فرورفت گویی در آب افتاده باشم گوش‌هایم کیپ شد و احساس خلا کردم.
خدا را شکر که وقت ملاقات تمام شده بود و قبل از آن‌که آقاجان به سر درونم پی ببرد، تنها شدم. نام اتابک مثل یک زنگ هشدار در گوشم طنین می‌انداخت.
قدم‌هایم سست شده بود و چنان راه می‌رفتم که انگار طلسم شده‌ام. پایین چادرم رها روی زمین پشت سرم کشیده می‌شد و صدای خش‌خش می‌داد و انعکاس صدای افکارم فاصله به فاصله شدت می‌گرفت؛ اتابک پسر تنها خلافکار محل بود، پدرش یک خط در میان مابین زندان وخانه در رفت وآمد بود و نامادریش هم می‌گفتند سرو گوشش می‌جنبد. البته نمی‌شد راست ودروغ را به درستی فهمید. آن روزها شایعه زیاد درست می‌کردند وآسمان ریسمان می‌بافتند و نمی‌شد فهمید چه چیزی را می‌دانند وچه چیزی را خیال می‌کنند.
از وقتی به خاطر داشتم سایه‌ی پسر قد بلند وچشم ابرو مشکیِ آن خانواده‌ی بدنام همیشه دنبالم بود. برایم نامه می‌نوشت. سال‌های سال، و من همه را دانه به دانه نگه می داشتم و صدبار می‌خواندم.
ازنوجوانی برای مدت‌ها به حضورش عادت کرده بودم. به پسری که حتی یک‌بار پا از حریمش فراتر نگذاشت ودرهمان سن هم می‌توانستم صداقتِ عشقی پاک را در چشمان سیاهش بیابم و شاید او تنها فردی در دنیا بود که، حقش را ناحق کرده بودم. در سرنوشت من واتابک ظالم من بودم واین ظلم تا مغز استخوانم را به رعشه وامی‌داشت.
با ترمز ماشین جلوی پایم وحشت زده یک قدم به عقب برداشتم و چند ثانیه طول کشید تا زمان و مکان را به خاطر بیاورم. برف دانه دانه می‌بارید و اواخر دی ماه جلوی زندان پدرم بودم.
دیوارهای کبود و بلند با تاج سیم خاردار چون سیلی به صورتم خورد و کودکی که شیون کنان دست مادرش را به سمت در زندان می‌کشید چنان افکارم را به هم ریخت که زهر تلخ ضجه‌هایش را ته گلویم احساس کردم .
نفس عمیقی کشیدم و به سمت ماشین رنوی درب و داغان پدرم رفتم. این روزها که طلبکارها حتی به پادری‌های خانه‌مان هم رحم نکرده بودند، غنیمت به حساب می‌آمد.
در ماشین را به زحمت باز کردم و طبق عادت آیه‌الکرسی خواندم که روشن شود و خدا را شکر که سر سازگاری گذاشت و حال خرابم را فهمید.
از شدت اضطراب آن‌قدر عرق کرده بودم که سرما را حس نمی‌کردم. برف دانه دانه روی شیشه می‌خورد و من عملا پیش رو را نمی‌دیدم.
مغزم این معادله را استنتاج نمی‌کرد و سردرگمی به همراه سردرد جانم را به ستوه می‌آورد. نفهمیدم کی به خانه رسیدم اما با دیدن وکیل اتابک؛ کامران رادفر که با یک مامور جلوی در ایستاده بود، کمافی‌السابق از کوره در نرفتم.
آماده بود خانه را هم مصادره کند و خلاص. به طرز انزجار آوری احساس آرامش می‌کردم چون دیگر می‌دانستم این بازی ترسناک، ظلم کائنات نیست بلکه نوعی تقاص است که آن را به شدت حق خود می‌دانستم.
رادفر وکیل، زورگیر و مباشری بود که ذره ذره تمام دار و ندارمان را مصادره کرده بود. او در ذهن من مصداق عینی شمر بود. خودش به همراه مامور، حکم جلب پدرم را آورده و از وسط کارخانه به مفتضحانه‌ترین وضع ممکن او را روانه‌ی زندان کرده بود. شخصاً سوییچ ماشینم را گرفته بود و گاهی فکر می‌کردم اگر می‌توانست کلیه‌هایم را هم در‌می‌آورد و در عوض بدهی برمی‌داشت.
با آرامش از ماشین پیاده شدم و نگاهش کردم، شمر نه به راستی که او خود شیطان بود. شر از سر و رویش می‌بارید.
چشمان مشکی رنگ، ابروی هشت با خط شکستگی، بینی ایتالیایی و لبان ضخیم و نگاه ترسناکش، او را با شمایل خدایان کافر کیش بدوی نمایان می‌کرد و برقی خاص از میل به مجادله در فرم کلی چهره‌اش رخ می‌نمایاند. موهای صاف و مشکی رنگش را با یک حرکت دست عقب داد و لبخندی تمسخرآمیز زد.
تقریباً همیشه ملاقات‌مان با تنش همراه بود همیشه می‌آمد تا یک بخش از زندگی‌مان را ببرد و همیشه بعد ازجروبحث‌های بی‌حاصل من موفق می‌شد.
تنها برخورد شدیدمان هنگام بردن پدرم از کارخانه بود، نه این‌که دلم نخواهد او را بزنم اما یک قدمی پیش آمدن برخورد فیزیکی حس کردم که این مرد قدبلند هیچ ابایی از برخورد فیزیکی ندارد و هر چه‌قدر هم خوش‌بینانه قدرت مقابله نداشتم، عطای وسوسه‌ی دردساز را به لقایش بخشیدم تا اوضاع را بغرنج‌تر نکنم.
چادرم را روی سرم مرتب کردم و روبه‌رویش ایستادم. سرش را به نشانه‌ی سلام پایین آورد و مغرورانه وراندازم کرد، در اوج بیچارگی تصور کردم آیا روزی می‌رسد که تمام این رفتار متهورانه‌اش را تلافی کنم یا نه.
برگه را به سمتم گرفت بدون خواندن می‌دانستم چیست. به جای وقت تلف کردن کلید خانه را از کیفم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم.
کمی تعلل کرد، جا خورده بود و طول کشید تا تمرکز کند و کلید را بگیرد. آخرین تکه از دارایی‌های‌مان هم برباد رفت.
حالا بی‌خانمانی هم به کلکسیون مصائبم اضافه شده بود و وقتی زهر اثر کرد، چه فرقی می‌کند چند شوکران دیگر را به کامت بریزند. ناخواسته گفتم:
_ می‌خوام اتابک رو ببینم.
با خونسردی سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و گفت:
_ چه عجب بالاخره فهمیدی باید به اون التماس کنی نه من.
هیچ‌گاه به او التماس نکرده بودم اما اگر پایش می‌افتاد حاضر بودم به خاطر آزادی پدرم به او اتابک یا هر کس دیگری که می‌توانست خلاصش کند التماس کنم. لبخندی زد و در جواب سکوتم ادامه داد:
-الان باید می‌گفتی من کی بهت التماس کردم شرخر.
شرخر! هنگام دستگیری پدرم او را با این لقب مخاطب قرار داده بودم و گویی تیرم درست به هدف خورده بود که هنوز این تحقیر رابه خاطر داشت. خسته بودم و به هیچ وجه قصد مجادله نداشتم، از سکوتم فتوای پیام را دریافت، سرباز را رد کرد و در حالی که به سمت ماشینش می‌رفت گفت:
_ روشن کن بریم.
هیچ ایده‌ای برای این‌که چه می‌خواهم به اتابک بگویم نداشتم و پشت فرمان آن‌قدر گیج بودم که نفهمیدم چند بار استارت زدم و روشن نشد. به شیشه که زد، از افکار درهم وبرهم بیرون پرتاب شدم و آن‌قدر جا خورم که وحشت زده خودم را عقب کشیدم.
-خانوم مهندس لگن‌تون روشن نمی‌شه. با ماشین من بریم.
دلم می‌خواست گردنش را بشکنم. ادبیات منزجر کننده و لحن تحقیرآمیزش تمامی نداشت و وقتی به ماشینش نگاه کردم، می‌خواستم واقعاً خرخره‌اش را بجوم. مگان سفید رنگی که تعارف کرده بود، ماشین خودم بود و عاجزانه حس کردم از چزاندنم به شدت لذت می‌برد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    1

    اتابک شبیه میمونه ک😭

    ۵ ماه پیش
  • Parmida

    0

    این رمان ادامه رمان ایینه سیاه ؟

    ۶ ماه پیش
  • هلیا

    0

    شروع عالییی👌✨

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    لطفا اسم اهنگو بهم بگید 😭😭😭

    ۸ ماه پیش
  • Medusa

    0

    وای من خودمو کشتم این آهنگو پیدا نکردم اسمش چیه؟😭

    ۹ ماه پیش
  • حدیث

    0

    نزدیکه ماشین خودشو سوار شدی خب راست میگه دیگ شرخری

    ۹ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    1

    مرتیکه قوزمیت تو چه رویی داری که ماشین دخترمون و سوار شدی و پزش رو به خودش میدی 😏

    ۹ ماه پیش
  • ملورین

    4

    کاش میشد الا و اریش تو این رمانم میومدن یکم😂

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    0

    وکیل اتابک انگار از خودش شاکی تره کاسه ی داغ تر از آش🗿

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    3

    وای اینکه ماشین قبلیش دست اونه و داره بهش پز میده خیلی حرص داره

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    1

    شروع❌طوفان✅

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    1

    بیچاره صحرا تو چه شرایطی گیر افتاده

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    1

    *وقتی زهر اثر کند چه فرقی میکند، چند شوکران دیگر به کامت بریزند*

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    2

    همه میگن enemies to lovers جذابه ولی رمان های ساناز loves to enemies :) خیلیی این سبکو بیشتر دوست دارمم

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    0

    اتابک...مردی که فقط سایه اش مونده

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️