طاووس سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت دوم :
سعی کردم آرام رفتار کنم، تشکری کردم و پیاده شدم.
با دست به ماشین خودم تعارف کرد. خدایا کاش میتوانستم بزنم توی صورتش!
سرم را پایین انداختم و خشمم را فرو خوردم.
برقی از تحسین نگاهش را روشن کرد و این تحسین باز جای خود را به تمسخر داد . درحالی که سوار میشد با لبخند گفت:
-نمیخواد لگنتون رو قفل کنید. شبیه کفشهای حاجی نوروزه
اگر شرایط عادی بود اهانتهایش را بیجواب نمیگذاشتم اما در آن ورطه از زمان وقت جروبحث نبود. با آرامش گویی اصلاً نشنیدهام سوار ماشین شدم و تمام تلاشم را کردم نگاهم از زنده شدن خاطراتم، رنگ حسرت نگیرد. هنوز زنجیر با پلاک فرشته از آینهیجلو آویزان بود. عطر تلخش ماشین را پر کرده بود. اینکه صندلی عقب بنشینم و او پشت فرمان ماشینم باشد برایم نامعمول و غریب بود.
احتمالا برای اینکه به گریه بیفتم لحظهشماری میکرد. در تمام تنشهایی که تا به امروز با او تجربه کرده بودم؛ هیچگاه بغضی که در گلویم سنگینی میکرد نشکسته بود و قصد هم نداشتم اجازه دهم این مرحله از شکستنم را نیز به دست آورد.
آینه را جوری صاف کرد که صورتم را ببیند. ناخودآگاه چادرم را کمی جلو کشیدم. در حال استارت زدن پرسید:
-عادت دارم در حین جیغوداد ببینمت.
اینطوری فکر میکنم عوضت کردن.
دلم میخواست داد بکشم که حق ندارد با ضمیر اول شخص حرف بزند و دوباره شرخر خطابش کنم اما ترجیح دادم صبر پیشه کنم. بنا به شان خودم صحبت کنم و لجام افسار تنفری که در وجودم جولان میداد را به دست بگیرم. زیر لب گفتم:
_ آقای رادفر سربازی رو که تا آخرین تیرش میجنگه اسیر نمیگیرن.
جا خورد، ابرویی را که شکستگی داشت کمی بالا داد و از آینه برق خاص چشمان پرشرارتش را دیدم و برای بار هزارم احساس کردم که این مرد قطعاً خود شیطان است. برخلاف انتظارم افاضات سرشار از تحقیر و توهین را ادامه نداد.
در سکوت به حجم خاکستری خیابان پیش از غروب خیره شدم و خاطره ای از ذهنم گذشت. سالها تلاش کرده بودم گذشته را فراموش کنم و هرچه به اتابک نزدیکتر میشدم گذشته بیشتر چنگ و دندان نشان میداد. گذشته چنان پیش چشمم جان گرفت که زمان حال را گم کردم. شبیه یک باتلاق که مرا درون خود فرو کشید.
آمیرزا لحافدوز گوشهی حیاط پنبه میزد. صدایِ گنجشکها با صدای پنبهزنی میآمیخت. عطر بهار فضا را احاطه کرده بود و هر طرف را که نگاه میکردیم ملافههای سفید بند به بند پهن شده و با وزش باد خنک مرتفع میشدند.
صدای در خانه که آمد قلبم تیر کشید. از شدت وحشت دستم را به دهانم گرفتم و نفهمیدم چهطور از میان عطر خوشبوی ملافهها گذشتم و خودم را به در رساندم. ریتم ضربان ناهمانگ قلبم که تا شقیقههایم ضرب میگرفت، هشدار میداد که خودش است.
در را باز کردم و با دیدن دو چشم قهوهای رنگش قلبم برای ثانیه ای نزد. به محض دیدنش تازه احساس کردم بیش از آنکه فکر میکردم، دلتنگش هستم. نوعی خاص از خشم و ناباوری نگاهش را روشن کرده بود. لباس سربازی بر تنش زار میزد و سر از ته تراشیده شدهاش به خاطرم آورد که آن سبو شکسته و آن پیمانه ریخت. صدایش مثل سیلی زیر گوشم خورد. دیگر رنگ مهر نداشت. لبخندی ترسناک زد و گفت:
_ شاید بتونی خودتو پشت پدرت قایم کنی اما خدا میدونه که تو قاتلی. تقاص خونی رو که ریختی باید پس بدی دختر...
حدس زدم آنقدر عصبانیست که نمیداند چه صفتی را به من نسبت دهد. یک قدم عقب برداشت. چشمانم آنقدر از اشک تار شد که نفهمیدم کی ناپدید شد. در را بستم. روی سکوی پشت در نشستم و دیوانهوار تکرار کردم.
_ من قاتلم...من قاتلم...من قاتلم...
با صدای رادفر به خودم آمدم، که صدایم میزد و سعی میکرد با تکان دادن دستش، خط مسیر مستقیم نگاه خیرهام را بشکند.
آب دهانم رابه سختی قورت دادم و نگاهش کردم. کمی نگران گفت:
_ حالتون خوبه؟
به در ورودی شرکت خیره شدم. بیاختیار تصویر اتابک پیش چشمم جان گرفته بود. انگار آن دو چشم قهوهای پرکینه جلوی در ایستاده بودند. انگار تمام فضای پیش رویم همان قرینهی ترسناک قهوای رنگ بود که شماتتبار و پرکینه وراندازم می کرد. با لکنت گفتم:
-من...من ...من...نمیتونم...چی باید بگم...به خدا که حق داره...به خدا که بدترش حقمه...
مثل دیوانهها از ماشین پیاده شدم و با اضطراب چند قدم به عقب برداشتم. رادفر پیاده شد و گنگ نگاهم کرد.
او هم مثل بقیه مرا مهندس سرسختی میدید که یک کارخانه را روی انگشتش میچرخاند، کوه غرور است و نفوذ ناپذیریش ورد زبانهاست.
او صحرایی که دو سال را درتیمارستان بستری بود، چندین آرامبخش میخورد و هنوز که هنوزه گاه تمام وجودش را رعشه میگرفت نمیشناخت.
میلرزیدم و این رعشهی ناخواسته بیشتر به دیوانگیام دامن میزد. روی جدول کنار خیابان نشستم وبه طرز رقتآوری در خودم جمع شدم. بالای سرم ایستاده بود و برای اولینبار به وضوح میدیدم که این شیطان میتواند گاهی هم نگران شود.
نامم را صدا میزد و سوالاتی میپرسید که چیزی سر در نمیآوردم. گوشهایم کیپ شده بود و منزجر کنندهترین خاطرات، پیش چشمم جولان میدادند. پالتویش را در آورد و دورم پیچید. نفهمیدم چهقدر طول کشید اما کم کم به زمان و مکان برگشتم. نفسهایم منظم شد و آرام گرفتم. بعد از فارغ شدن از استیصال تازه فهمیدم جلویم روی زمین زانو زده و نفسهای مضطربش به صورتم میخورد. نگاهش نگران دو دو میزد و چنان بود که عبث تلاش میکند حقیقت یک ماجرا را واکاوی کند. سربه زیر بردم و سعی کردم مانع از ریزش قطرات اشک شوم.
از جابلند شدم، سرم گیج میرفت. پالتو را به سمتش گرفتم و زیر لب گفتم:
_ ممنونم.
بدون اینکه پالتو را بگیرد متفکرانه نگاهم کرد و پرسید:
_ اتابک آدم آرومیه، پدرت چهطوری نقره داغش کرده که هرکاری میکنه خنک نمیشه؟
پالتو را از دستم که همانطور خشک شده بود گرفت و بدون پوشیدن منتظر جواب شد.
دلم نمیخواست از مسئلهای حرف بزنم که سالها برای فراموشیاش تلاش کرده بودم اما هیچ انگشت اتهامی حق نداشت به سمت پدر معصومم دراز شود. با صدایی که عجیب گرفته شده بود گفتم:
_ پدرم نیست. اتابک حساب کتابش بامنه
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
Negar
5چرا من از اقا وکیله خوشم میاد
۶ ماه پیشyou tries to puah me
0You tried to push me out... but I found my way back here...
۷ ماه پیشMedusa
0this things i wanna say to you but i just let you live🙃🦋
۷ ماه پیشMedusa
3بدترین حس لحظه ای که چشم های پر عشق یه نفر حالا فقط نفرت و خشمه...صحرا حق داره بترسه از دیدن دوباره ی اتابک
۷ ماه پیشMedusa
5*شیطان میتواند گاهی هم نگران شود* جمله ی قشنگی بود:)
۷ ماه پیشMedusa
0خیلی دوست دارم بدونم صحرا واقعا چیکار کرده با خواهرش که اتابک اینطوری میخواد بسوزونتش
۷ ماه پیشMedusa
2بین عشق و نفرت مرز باریکیه...چقدر تلخ که با اون همه عشق، تا این حد ازش متنفره
۷ ماه پیشMedusa
0غرور صحرا و مقاومتش قشنگه شبیه الماس...سرسخت، ظاهر شکننده، زیبا
۷ ماه پیشMedusa
0چقدر حس و حال عجیبی داره این رمان...یه جور آرامش و دلهره همزمان
۷ ماه پیشMedusa
0دارم بین موزیک و کلمات غرق میشم🌊🎼
۷ ماه پیشMedusa
3_سربازی که تا آخرین تیرش جنگیده رو اسیر نمیگیرن_دیالوگش🙂
۷ ماه پیشMedusa
0وای آهنگ های این رمان محشرن💖
۷ ماه پیشدینا
5نمیدونم ولی یه لحظه احساس کردم رو وکیله کراش زدم در حالی که میدونم توی رمان های ساناز جون کراش زدن رو شخصیت ها شروع درگیری های احساسی شدید برای خواننده اس 😂😭🤌🏼
۷ ماه پیشاکرم بانو
2من رو وکیله کراشم
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هلیا
0عشق و نفرت :)