پارت دوازده :

اتاق بازداشتگاه زیادی سیاه به نظر می‌رسید. هر بار که یک نفر شلوغش می‌کرد و آب می‌خواست یا وقتی نیاز داشت از سرویس بهداشتی استفاده کند؛ پنجره‌ی آهنی که لولایش قیژقیژ می‌کرد را پایین می‌دادند و بعد یک نور مورب می‌افتاد کف سلول.
به دیوار سیمانی پشت سرم تکیه دادم و در دلم نالیدم چرا همیشه لحظه‌‌های طلایی عاشقانه با سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام عجین می‌شد.
باید مقهور دستی می‌شدم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • PARNIA

    1

    چه مظلوم گفت ترمز کردی سرم خورد به شیشه:)

    ۵ ماه پیش
  • Negar

    3

    چرا اینقدر داداشای رماناتون مالکانه با خواهراشون رفتار میکنن ؟ یعنی چی اخه ، من جای صحرا یا مثلا شبانه بودم میزدم تو دهنشون

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    چرا طاها نمیخواست صحرا باعسل حرف بزنه؟

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    از دست دادن همچین دوستی خیلی سخته

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    چقد این جمله آخر منو احساساتی کرد 🥺🥺🥺🥺

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    3

    حتی نمیتونم فکر کنم صحرا چقدر زجر کشیده موقعه ای که عسل مرده...همچنین طاها برای عسل🥲ولی چه رابطه ی قشنگی بین طاها و صحرا بوده..

    ۹ ماه پیش
  • Zinb

    4

    هیچ چیز غمگین تر از گذشته ی از دست رفته درد ناک نیست

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️