طاووس سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت شانزده :
کمی طول کشید تا از بهت خارج شوم. ضربههای وحشتناک زیادی خورده بودم اما اینیکی دردی خارج از حد تصورم را تحمیل کرده بود. نوعی آستانهی تحمل که با همانیک جمله رد شد. وحشتی جانم را مسخر کرد که شبیه مرثیه پیش گوشم نجوا میشد. از آینه به طاها نگاه کردم که داشت تلوتلوخوران از دور میآمد. حالا دقیقا میدانستم که چرا او اینچنین دیوانهوار سعی دارد مرا برهاند. چیزی فراتر از زندان و ورشکستگÛ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
غزال
0اخ صحرا اخ💔
۷ ماه پیشهلیا
0وای طاهاااا😭💔
۷ ماه پیشNegar
0چی شد که داداش مرد ؟ چون سرش ضربه خورده بود؟
۸ ماه پیشحدیث
1طاها نباید میمرد :(
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1اگه این طناب نجات یه طناب دار باشه چی؟🥲💔
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1تمام نخل ها سوخته بودند...مثل دل من که فاصله به فاصه اتش میگرفت...
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1منم طاها منم باور نمیکنم...
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
2اول پارتو که میخوندم انتظار نداشتم طاها ته پارت بمیره🥲💔
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0هللووووو مننن اومدمممم
۹ ماه پیشمیم کویین
3پارتو نخونده گفتم چه خوب ک برادرشو داره ولی خوشحالیم حتی ب وسطای پارتم نرسید،آخ دخترجان
۹ ماه پیشمیم کویین
0همین داداشش که از خونش نیست نجاتش میده
۹ ماه پیشپرنیا
0اتابک میاد دنبالش که خودش مجازاتش کنه و با چشمای خودش ببینه
۹ ماه پیشپرنیا
0یه آدم چقد میتونه بدشانس باشه واقعا 😐
۹ ماه پیشسیتا
1میاد نجاتش میده ولی چ نجاتی! :/
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

PARNIA
0اتفاقی که برای طاها افتاد غیر منتظره بود..