دوست داشتی؟
رمان عشق و اسارت اثر فریبا آرامیان

رمان عشق و اسارت

  • زبان فارسی
  • 78.7K 👁
  • 74 ❤️
  • 167 💬

خلاصه رمان طنز عشق و اسارت

این داستان درمورد دختر مغرور اما شیطونیه به اسم مانیاس که سند قلبش شیش دونگ خورده به نام پسری مغرورتر ازخودش به اسم مانی ،عشقی ناب بین دختر و پسرقصمون به وجود میاد ،به وجود اومدن این عشق ناب همانا و ....

قسمتی از متن رمان عشق و اسارت

مغرور گفتم:
- مطمئن باش کارم مثل همیشه بی‌نظیره!
قهقه ای زد و گفت:
- جز این از تو توقعی نمی‌ره... راستی یادم رفت معرفی کنم، ایشون عشق زیبای من جمیله هستن! که افتخار داده من‌رو امشب تو این جشن همراهی کنن.
بعد رو کرد طرف جمیله و گفت:
- عزیزم ایشون‌هم نگارجان هستن؛ یکی از بهترین های گروه من.
جمیله یه نگاه از بالا تا پایین بهم انداخت، بعد بیشتر از بازوی جمال‌خان آویزون شد و با کلی ناز و ادا دستش‌رو اورد جلو و باهام دست داد؛ و با صدایی که پر از عشوه بود، گفت:
- خوشبختم گلم.
یه چینی به بینیم دادم و گفتم:
- منم همین طور!
جمال‌خان- خوب مهمونی دیگه شروع شد؛ بریم!
باهم رفتیم و روی صندلی‌ها نشستیم...
چند دقیقه بعد دخترا اومدن، اونم چه اومدنی! با زور یه لباس‌‌هایی تنشون کرده بودن که اگه نمی‌پوشیدن، سنگین‌تر بودن! لباس‌هایی که کوتاهی‌‌شون تا بالای زانوهاشون بود، که پاهای لختشون‌رو به نمایش می‌داشت... از بالا هم نگم، سنگین‌ترم! تو چشم‌های خیلی‌ از دخترا اشک نشسته بود؛ ولی پنج-شیش نفری عین خیالشون‌ هم نبود!
با شروع شدن رقصیدنشون از فکرم اومدم بیرون، و مشغول تماشای رقص گروهیشون شدم. اون‌ها می‌رقصیدن و من صدای مردهارو می‌شنیدم که از هیکل و رقص دخترا تعریف می‌کردن... و به فکر خریدنشون بودن.
همه این صداها آزارم می‌داد! اما کاری از دستم برنمی‌اومد؛ این سرنوشتی بود که خودشون برای خودشون رقم زدن، ولی اگه من می‌تونستم و قدرتش رو داشتم کل این گروه رو نابود می‌کردم؛ تا زندگی دخترای دیگه هم مثل اینا نشه! با اینکه به ضرر خودم تموم می‌شد...
جمال‌خان- خانم زیبا چیه؟ تو فکری!
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- تو فکر نیستم! دارم رقص دخترهارو تماشا می‌کنم.
جمال‌خان- تا حالا که خیلی خوب پیش رفتن، همه هم دوست دارن که چند شبی رو با دخترا بگذرونن...
بعد تموم شدن حرفش شروع کرد به حرف مسخره خودش خندیدن... منم با ظاهری خونسرد و بی تفاوت، اما باطنی پر از خشم و نفرت نگاش کردم؛ که وقتی نگاهم‌رو دید خندش‌رو خورد و گفت:
- دختر چرا این‌طوری نگاه می‌کنی ؟ چهارساله می‌شناسمت و نگاهت‌رو دیدم، ولی برام عادی نشده؛ هنوزهم از چشات می‌ترسم و جرعت مستقیم زل زدن به چشم‌هات‌رو ندارم!
بدون این‌که حرفی بزنم، یه پوزخند زدم و مشغول تماشای رقص شدم.
بعد تموم شدن رقص دخترها نشستن رو صندلی و مهمون‌ها شروع کردن به خوردن زهرماری‌هایی که دستشون بود.
منم از جام بلند شدم و رفتم یه جای خلوت و تنهایی نشستم؛ بعد هم مشغول دید زدن بقیه شدم.
با دیدن سایه‌ای که افتاده روم، صورتم‌رو گرفتم بالا و با دیدن یه مرد سی‌وپنج یا چهل ساله ابروهام خود به خود پرید بالا؛ چون تا حالا تو هیچ کدوم از مهمونی‌ها ندیده بودمش! و وقتی هم که فارسی حرف زد بیش از پیش تعجب کردم.
- اجازه هست اینجا بشینم بانوی زیبا؟
قاطع گفتم:
-نه!
یارو با این حرفم رسما ضایع شد، اما خیلی زود خودش‌رو جمع و جور کرد و لبخند ضایعی زد تا بیشتر از این ضایع نشه! بعد نشست رو صندلی، منم یه پوزخند زدم؛ چون اجازه خواست واسه نشستن و من هم اجازه ندادم، ولی بازم نشست. مسخرس واقعا!
- من شاهین هستم؛ شما هم نگاربانو هستین؟ همونی که به دخترا رقص یاد می‌ده!
سری تکون دادم و گفتم:
- درسته! اما شما من‌رو از کجا می‌شناسین؟
شاهین- این دیگه بماند...
شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:
- برام مهم نیست، فقط کمی کنجکاو شدم.
شاهین- باید بگم که کارتون فوق العاده هست! خیلی‌خوب به دخترا رقص یاد می‌دین.
چیزی نگفتم و سکوت کردم که ادامه داد:
- شما همیشه انقدر کم حرف می‌زنین؟
رُک گفتم:
- آره.
شاهین پاشد و مقابلم ایستاد؛ بعد دستش‌رو به طرفم دراز کرد و گفت:
- بانوی زیبا! من رو تو یک دور رقص همراهی می‌کنین و این افتخار رو بهم می‌دین؟
بدون توجه به دست‌های دراز شده‌اش جواب دادم:
- حوصله رقص ندارم جناب! ترجیح میدم تماشاچی باشم تا رقصنده...
با زور یه لبخند زد که معلوم بود ساختگیِ و بخاطر این‌که بیشتر از این دیگه ضایع نشه! دستش‌رو کشید عقب و گفت:
- هر طور که مایلید، شب‌خوش بانوی جوان!
پوزخندی زدم و گفتم؛
- شب‌خوش.
به مسیر رفتنش که نگاه کردم؛ دیدم که داره میره طرف جمال‌خانی که از وقتی شاهین اومد کنار من، نگاهش فقط به اینجا بود و با دقت نگاه می‌کرد.
بعد چند دقیقه که اون دوتا باهم حرف زدن، اعلام شد که خرید داره شروع می‌شه...
تک-تک دخترا داشتن به قیمت بالایی فروخته می‌شدن؛ البته که به خاطر این موضوع جمال‌خان هم حسابی خوشحال بود و به قول معروف کبکش خروس می‌خوند!
آره دیگه واسه چی خوشحال نباشه؟ این همه پول گیرش می‌اد، کیه که بدش بیاد؟
این صحنه‌هارو زیاد دیده بودم، ولی باز هم واسم تکراری نمی‌شد!
دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم حیاط تا قدم بزنم.
توی خیالات خودم غرق بودم که صدای جیغی رو شنیدم! صدا از ته باغ می‌اومد، کنجکاو شدم بفهمم صدای کیِ؟
همین‌طور یواش-یواش می‌رفتم تا کسی من‌رو نبینه، وقتی رسیدم دیدم دو نفر یه دختر رو دوره کردن... و دختره هم داره جیغ می‌کشه و باهاشون درگیره؛ ولی اون‌ها دوتا بودن و اون دختر یکی، واسه همین از پسشون برنمی‌اومد!
صداش آشنا بود! ولی نمی‌تونستم بفهمم کیه؟ و صورتش هم که دیده نمی‌شد.
بدون کوچیک‌ترین صدایی رفتم پشت نزدیکترین درخت، وقتی نزدیک‌تر شدم فهمیدم دختره رهاست! اون دوتا مرد هم از حرف زدنشون معلوم بود ایرانی‌ان؛ از پشت درخت اومدم بیرون که توجه هر دوتاشون به طرف من جلب شد و یکیشون به حرف اومد و سر خوش گفت:
- به-به ببین کی اینجاست؟! ناصر اون چیزی که من می‌بینم، تو هم می‌بینی؟ یه حوری بهشتی خودش پیشمون اومده؛ بیا عزیزم بیا که خوش اومدی!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عشق و اسارت
  • اسمش راز تلخون فصل د

    0

    اسم فصل دوم راز تلخونه دوستان

    ۴ روز پیش
  • Mahdiyeh

    0

    قلم خیلی خوبی بود لذت بردم از خوندنش

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    اول اینکه خلاصه رمان یه چیز بود و خوده داستان هم یه چیزه دیگه دوم اینکه هم غلط املایی داشت هم نصفه تموم شد داستان یعنی منظورم تکلیف لاوین و سایه و سامیار مشخص نشد .درمورد اینکه سایه خواهره بزرگتره ساحل هست یا کوچیکتر چیزی گفته نشد و چه طوری زنده موند .اگه فصله دومی داره بهتره بیشتر توضیح داده بشه

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    فصل دوم اسمش چیه

    ۲ ماه پیش
  • احمدی

    0

    چه ربطی داشت فقط به خاطر شباهتش *** کرد لاوین که آرام و دوست داشت ؟ چرا ادامه نداره ؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    فقط میشه لطف کنید اسم فصل دومشو بگید

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    بد نبود ولی خب نباید اینجوری تموم میشد غمگین بود من دوسش داشتم دست شما درد نکنه🌹♥️

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    5

    سلام با ایکنه خلاصه و خود رمان یکی نبود ولی خیلی دوست داشتم لطفا بگین اسم فصل دوم چیه یا کی ارسال میشه

    ۸ ماه پیش
  • مهسا

    0

    سلام نمی دونید اسم فصل دوم چی هست ؟

    ۴ ماه پیش
  • ماهورها

    0

    اسم فصل دوم رمان چیه؟

    ۳ ماه پیش
  • خیلی عالی بود

    3

    میشه که فصل دوم رو بزارید

    ۳ ماه پیش
  • نازنین

    1

    سلام خسته نباشید واقعا دارم اینو منی میگم که خیلیی زیاد رمان می خونم و دنبال میکنم... خیلی رمان قشنگی بود واقعا دوسش داشتم عالی بود ممنون واقعا بابت زحمتی که برا نوشتن این رمان کشیدید...من فقط به فصل اولش رو خوندم نمی دونم چند فصل داره ولی اولین رمانی بود که منو بیش از اندازه تحت تاثیر قرار داد

    ۳ ماه پیش
  • sajdeh

    1

    رمان جالبی بود ولی آخرش نباید اینجوری تموم میشد حداقل جریان یک شخصیت باید تموم میشه مخصوصا سامیار

    ۴ ماه پیش
  • آهو

    1

    سلام اول تشکر میکنم به خاطر رمان قشنگتون دوم اینکه این رمان با رمان درد آشام یکیه فقط اسمش فرق داره حتی متنی که آخر رمان نویسنده نوشته هم کیه و فقط اسم و خلاصه اولشون فرق داره نمیدونم چراا

    ۴ ماه پیش
  • ...

    2

    سلام رمانت عالی بود ولی توروخدا اسم فصل دوم رو هم بگو

    ۴ ماه پیش
  • ...

    1

    رمانت عالی بود ولی توروخدا اسم فصل دوم رو هم بگوووو

    ۴ ماه پیش
  • Sara

    5

    چرا خلاصه رمان با داستان خود رمان فرق داره؟ خلاصه یه داستان دیگس، خود رمان که میخونی یه داستان دیگه 😑

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!