طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت دوم :
زهراخانم مضطرب پرسید:
- مادر مطمئنی چیزیت نشده؟ خیلی محکم خوردیآ !
نسیم از جا برخاست و با چموشی گفت:
- خوبم مامان، هیچی نشد.
نوید گوشهی لبش را به دندان گرفت و رو به مادرش لب باز کرد:
- میگم از دستهی مار و مارمولکهای میگید نه! اون از دستاش که همیشه سرده اینم از تنش که به هر جا میخوره هیچی نمیشه.
صدای زنگ خانه بلند شد، نسیم دستپاچه گفت:
- ای وای پری اومد دنبالم، من هنوز آماده نیستم.
با عجله سمت اتاق دوید تا آماده شود.
***
عسل کولهاش را برداشت و از پدر خداحافظی کرد. با رفتنش بهزاد متأثر سر تکان داد و سمت گوشی تلفن رفت. شمارهی کیوان را گرفت. بعد از چند بوق وصل شد.
- جانم؟
- سلام کیوان جان، خوبی پسرم؟
- سلام بابا، صبح بخیر. ممنون خوبم. شما چطوری؟ چه خبر اول صبحی زنگ زدین؟ عسل خوبه؟
بهزاد با شنیدن اسم عسل، نفسش را بیرون داد و گفت:
- خوبم، راستش میخواستم ببینم اوضاع درسات چطوره؟ میتونی بیآی تهران؟
کیوان مکثی کرد و نگران پرسید:
- بابا چیزی شده؟
- میخوام بیآی با عسل حرف بزنی. خلق و خووش تغییر کرده. خیلی ترسو شده. شبا کابوس میبینه و حتی در طول روز هم جایی تنها نمیمونه.
چند لحظه سکوت بود و بهزاد منتظر جواب کیوان، لحظهای بعد صدایش در گوشی پیچید:
- چشم، برنامهی کلاسام رو یه نگاهی بندازم ببینم چکار میتونم بکنم. سعی میکنم بیآم. شما ازش میپرسید چرا اینجوری شده جوابش چیه؟
بهزاد با اخم ظریفی گفت:
- هیچی، هیچی نمیگه... فقط جوابم گریهاس و میگه خوب میشم بابا، چیزی نیست.
جوابهای بهزاد و فکرهای آشفتهای که به ذهن کیوان خطور میکرد، نگرانش کرد.
- پس حتما میآم. فردا تهرانم نگران نباشید.
بهزاد تماس را قطع کرد و سمت اتاقش رفت. کت ذغالی رنگش را از روی تخت برداشت و جلوی آینه ایستاد. حینی که کت را میپوشید نگاهش به قاب عکس همسرش افتاد که روی میز بود. نگاه چشمهای کهربایی ایران که حتی حالا و بعد از گذشت سالها از پشت قاب هم هنوز گرم و عاشقانه بود. انگشت اشارهاش را نوازشگونه روی قاب کشید و زمزمهوار گفت:
- ایران... کاش بودی، کاش کنارم بودی. حس میکنم تنهایی از پس تربیت بچهها بر نیومدم. کوتاهی کردم که از حال عسل خبر ندارم. پدر خوبی نبودم که بهم اطمینان نمیکنه و حرفشو نمیزنه. منو ببخش ایران.
نفسش را سنگین بیرون داد و با برداشتن کیف از اتاق بیرون رفت. با قدمهای بلند سمت در میرفت که لحظهای جلوی در اتاق عسل متوقف شد. نگاهی به در بستهی اتاق انداخت و باز با تکان دادن سرش و دور کردن افکار منفی به راهش ادامه داد. وارد حیاط شد و پشت رُل نشست. با ریموت در را باز کرد و راهی مطب شد. مطبی که خیلی دورتر از منزلش، جایی میان مردمی که اوضاع مالیشان چندان خوب نبود.
مطب سادهای که منشیاش دختر جوان و بزک کردهای نبود، بلکه زنی ساده و سرپرست خانوار بود. ساعتی از رسیدنش به مطب میگذشت و مریضها کمکم صندلیهای سالن انتظار را پُر کرده بودند. مشغول معاینهی یکی از بیمارها بود که تقهای به در اتاق خورد و منشی وارد شد. آشفته به نظر میرسید.
- ببخشید آقای دکتر، مریض بدحال داریم. بفرستمش داخل؟
بهزاد با اخم کمرنگی سر جنباند:
- چیشده؟ بفرستش؟
نگاهش به زنی با قد متوسط و درشت هیکل افتاد که دختر جوانی را همراهی میکند. دخترک رنگ پریده بود و خون از پیشانیاش راه گرفته و صورت و لباسهایش را خونآلود کرده بود. فورا از جا بلند شد و اشاره کرد:
- بخوابونیدش روی تخت... چیشده؟ تصادف کرده؟
مائده لب گزید و گفت:
- نه، از روی پلهها سُر خورده افتاده!
بهزاد بالای سر دخترک رسید، موشکافانه زخم پیشانی و صورتش را نگاهی انداخت. رو به مائده و منشی گفت:
- بیرون باشید لطفا...
زنها نگاهی به هم انداختند و از اتاق بیرون رفتند. بهزاد بیمار دیگرش را هم از اتاق بیرون فرستاد. با پنبه خونهای صورتش را تمیز کرد. روی گونهاش ردی از سیلی به چشم میخورد. از اینهمه بیرحمی قلبش به تپش افتاد و خون به صورتش هجوم آورد. لب گزید و پرسید:
- اسمت چیه دخترم؟
صدای ضعیفی به گوشش رسید.
- مهدخت.
- کی کتک زدت؟ هوم؟
نینی چشمان دخترک لرزید و گفت:
- هیچکس...
بهزاد با لبخند کجی لب به کنایه باز کرد:
- جای سیلی هیچکس روی صورتت رد انداخته، بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم.
مهدخت اما سکوت کرد و تنها قطره اشکی روی گونهاش چکید. بهزاد با تأسف سر تکان داد و به کارش ادامه داد.
زخم پیشانیاش را پانسمان کرد که تقهای به در اتاق خورد. مائده سرک کشید داخل اتاق.
- آقای دکتر، حالش خوبه؟ تموم شد؟
بهزاد با اخم گفت:
- این پلههاتون فقط سیلی زده و سرش رو شکونده یا بدنش هم زخمی شده؟ اگه شده بگو پانسمان کنم.
مائده با خجالت لب به دندان گرفت و وارد اتاق شد.
- چی بگم آقای دکتر، زبوندرازی میکنه پدرش هم بیاعصابه!
مهدخت با انزجار به مائده نگاه کرد و لب فشرد. اشکهایش سرازیر شد. بهزاد فشارسنج را برداشت و آستین دخترک را بالا زد. جای جای پوست سفید دستش هم کبود شده بود. با دیدن کبودیها عصبانیتش بیشتر شد و با لحن تندی گفت:
- نیاز به سِرُم داره... بیرون تشریف داشته باشید.
مائده بیرون رفت و بهزاد بعد از وصل کردن سِرُم، مریض بعدی را صدا زد.
زنی میانسال، چادرش را روی سرش جلو کشید و وارد شد. رو به روی دکتر نشست و با کنجکاوی به مهدخت نگاه کرد. دخترک چشم بسته بود و خواب به نظر میرسید. بهزاد با اخم پرسید:
- بفرمایید مشکلتون چیه؟
منتظر بود که زن از ناراحتی و بیماریش حرف بزند اما زن که عصبانیت دکتر را دید، نیم نگاهی به مهدخت انداخت. سرش را جلوتر برد و چادرش را پیشتر کشید. با صدایی خفه پچ پچ کنان گفت:
- واسه این دختره ناراحت نباشید دکتر! همه محل میدونن پالونش کجه... باباش حق داره اینجوری بزنش. نامزدش ولش کرده رفته. باباشم از مجبوری از این محل نمیره. دو سال پیش...
بهزاد با اخم غلیظی تشر زد:
- خانوم محترم این حرفا چیه میزنی؟ من گفتم مشکلتون چیه؟ اگر بیمار نیستید بفرمایید تشریف ببرید، بقیه مریضها منتظرن.
زن از رفتار تند دکتر یکه خورد و عقب نشست، تک سرفهای کرد و لبخندی تصنعی زد.
- سردردم آقای دکتر، آروم نمیگیره لامصب... امونم رو بریده!
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
1امیدوارم هیچوقت آروم نگیره،تا دیگه اینجور راحت کسیو قضاوت نکنی وشایعه پراکنی نکنی😡طفلک دخترای مظلوم و بی دفاع که همیشه گناهکار شناخته می شن 😭
۶ ماه پیششیوا
3نسیم مثل منو و اجیم همیشه دستاش مثل میت سرده😂😅 تابستون و زمستون هم نداره همیشه خدا سرده خیلی بده تو زمستونا دستامون کبوده از سرما و استخونای انگشتامون تیر میکشه باید فقط گرم نگه داریم😣
۵ سال پیشرویا
9تا الان خوب بود بی صبرانه منتظر ادامه رمان هستم اگه میشه پارتارو بیشتر کن فقط اسم نویسنده عزیزمون چیه
۵ سال پیششیوا
2نگار عزیزم
۵ سال پیشمهدیه
10متنفرمم از اونایی که هیچی نمیدونن بعد الکی حرف در میارن مخصوصا ما دخترا من نمیدونم گناه ماها چیه که همیشه یکی باید در موردمون نظر بده
۵ سال پیش....
19چقدر راحت آدم ها همو قضاوت میکنند بدون اینکه چیزی از هم بدونند مخصوصا ما دخترا رو
۵ سال پیشخورشید
36🍂ما گناه را نمی بینیم مگر آنکه زنی مرتکب آن شود🍂
۵ سال پیشعسل
5عسل عجب بابایی داره ها😅خوب جواب زنیکه رو داد
۵ سال پیشارام
12اره واقعا دخترا رو بدونه ابتکه متوجه باشن همیشه قضاوت میکنن😡
۵ سال پیششایان
18😬بهزاد خوب جواب زنه فوضول رو داد اخیش دلم خنک شد 🙃
۵ سال پیشاتنا
6تا اینجا که خوب بود منتظر پارت های بعدیم
۵ سال پیشدخی عاقل
11واقعا که اصلا چرا ما دخترا کسی نمی تونه درکمون کنه همش قضاوت ولی تقصیر خودمون هم هست ما باید از خودمون و حقمون دفاع کنیم
۵ سال پیشایلین
24مگه گناه کردیم دختر شدیم کسی قدرمونو نمیدونه کسی درکمون نمیکنه تازه قضاوتمونم میکنن مگع چیکار کردیم ماها واقعا اینه جامعه با این همه پیشرفت هنوز که هنوزه عقلشون به چشمشونه متاسفم واقعا😏
۵ سال پیشZarnaz
4عالییییی مثل همیشه ممنون نگارجون💜
۵ سال پیشتی تی
6عالییی بوددد
۵ سال پیشftm
10ایییییششش زنه فوضول رمانتون تا اینجا قشنگه منتظر پارتای بعدیتون هستیم
۵ سال پیشSahar
15آخی بیچاره مهدخت 😔صددرصد کتک زدنش زیر سر مائده اس بی صبرانه منتظر ادامشم
۵ سال پیشیه تنها
8عالی بود مرسی نویسنده جون
۵ سال پیشزینب
5تا اینجا که خیلی خوبه
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...
میم
1فقط عسل از خانواده شانس داشته، یه برادر خوب،پدرشم انسان کامله ومهربون،اونم قدر نمی دونه مشکلشو بگه از یه رفیق ناباب کمک می گیره🥺