پارت نود و هفتم :

حیاط کوچک خانه‌ی پدری مهدخت، پر بود از برگ‌های خشکیده‌ی پاییزی... هو هوی باد به گوش می‌رسید و لنگه‌های باز در و پنجره‌ها در هم کوبیده می‌شد. برگ‌ها خش‌خش‌کنان این سو و آن سو می‌رفتند. مهدخت با همان لباس‌های سیاه عزا، میان حیاط ایستاده بود و هراسان به اطرافش نگاه می‌کرد. هوا گرگ و میش بود، نه آفتابی بود و نه مهتابی... نمی‌دانستی شب به پایان رسیده و هوا روشن می‌شود یا خورشید غروب کرد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مینو

    1

    فقط دوست داشتم غم مهدخت تموم میشد تو رمان و از عاشقانه هاشون با کیوان بیشتر میخوندیم،باز هم ممنونم بابت رمان درجه یک تون❤️❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • مینو

    1

    ممنونم سادات عزیزم ،قلم تون محشره،به شما که دختر حضرت زهرا سلام الله علیها هستید و این قد جذاب مینویسید افتخار میکنم ،بعد از مدت ها رمانی خوندم که اصلا حس نکردم وقتم رو هدر دادم بلکه به جاش کلی درس زندگی گرفتم

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    1

    داستان قشنگی بود ، قلمتون مانا نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • ماری

    2

    خانم محمدی عزیز داستان در انتظار افتاب فوق العاده بود خیلی دوست داشتم قلمتون توانا سپاسگزارم از رمان خوبتون

    ۷ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزدلم. خوشحالم رمانو دوست داشتنی و سپاس از کامنت و انرژیت❤💚🥰

    ۷ ماه پیش
  • اشرف

    1

    سلام ممنون از رمان زیبات عزیزم خیلی لذت بردم فقط کاش انقد زود تمام نمی داد زندگیشون یکم می نوشیدندبازم منتظر رمانهای قشنگت هستیم

    ۹ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از لطف و همراهی شما عزیزدلم. خوشحالم به دلتون نشسته😍❤

    ۹ ماه پیش
  • میم

    2

    خیلی عالی بود مثل همه رمانهای نگارجون،پایانشم شاد هست در کل،ولی در طول رمان تلخی و شیرینی زیاد هست و خیلی واقعی و ملموس هست،توصیه می کنم حتما بخونیدش 👏👏👏🙏🏻🧡❤️🌹

    ۹ ماه پیش
  • م

    3

    لطفا رمانو تو بخش آفلاین قرار بدین برای من از هر پارت فقط چند خطش میاد با عکسا

    ۳ سال پیش
  • مینا

    4

    عالی بود خسته نباشید...

    ۵ سال پیش
  • دلبر

    4

    پایانس خوب آیا لطفا کسی بگه شاد پایانش یا غمگین میخوام بخونم انقدر رمان غمگین خردم افسردگی گرفتم ایا پایانش شاد

    ۵ سال پیش
  • ارو

    4

    ممنون از رمان قشنگت نویسنده جان ،واقعا خسته نباشید

    ۵ سال پیش
  • میم الف

    5

    وقتی رمان تموم شد یجور حس دلتنگی گرفتم:) دلم برای پریدخت و پریدخت ها خیلی سوخت... قلمت مانا نویسنده جان:)💥⚘

    ۵ سال پیش
  • مینا

    6

    رمان عالی بودقلمتون خیلی قوی بودفقط چندتا نقص داشت مثلا چطور محسن رفت چیکار کرد پریدخت و پریدخت چه شکلی مردخیل خوب میشد اینارم بگید نویسنده عزیز ولی رامانتون خیلی عالیه ومتفاوت اصلا همچین رمانی نبوده♥

    ۵ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان

    سلام به شما و همه ی دوستان عزیز، ممنونم از همراهی و نظراتتون،انرژی ها و همچنین نقدهاتون. حتما نقدها رو برای رمان های جدید در نظر می گیرم. با سپاس از همگی شما عزیزان

    ۵ سال پیش
  • نفس

    8

    سلام نویسنده ی عزیز لطفا فصل ۲روهم بنویسین حیفه این جوری تمام بشه

    ۵ سال پیش
  • صبا

    6

    آره انگار آخرش سرسری رد شدید و نقش عسل هم کمرنگ بود، مهدخت هم می دونست ازدواجش با بهزاد *** پس باید حد و حدود خودش رو می دونست، کیوان هم خیلی زود از«شما» به «تو» براش تبدیل شد.

    ۵ سال پیش
  • سوری

    7

    چ پایانی 😑🙁 بابا ما تازه داشتیم گرم میشدیم😂 دلم نمخاد تموم بشه عررررر😖😭😭😭☹️

    ۵ سال پیش
  • سارا

    6

    چیییییییییییی؟؟؟؟؟ آخه چراااااااااااا ؟ برای چی 😭😭😭😭 دیگه به این کلمه ی پایان آلرژی پیدا کردم دلم جررررر خورد💔💔🤧🤧

    ۵ سال پیش
  • هستی

    1

    اه پایان اه اه😑😑😑😑😑😑😑😂😂🤦🏼 ♀️🤦🏼 ♀️🤦🏼 ♀️🤦🏼 ♀️

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️