لیست کلیه پارتهای رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 1
نیمهشب بود و خانه انباشته از سکوتی سنگین. باران بهاری نرم نرمک باریدن گرفت و صدای ضرباهنگ قطرات باران روی شیشهها بلند شد... لحظه به لحظه بر شدت باران افزوده میشد و قطرات باران محکمتر به شیشهها میخورد. نوری از صاعقهی ابرها تاریکی اتاق را درهم شکست و با صدای غرّش ابرها دخترک هراسان چشم باز ک...
بروزرسانی در : ۱۹۴۴ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 2
زهراخانم مضطرب پرسید: - مادر مطمئنی چیزیت نشده؟ خیلی محکم خوردیآ ! نسیم از جا برخاست و با چموشی گفت: - خوبم مامان، هیچی نشد. نوید گوشهی لبش را به دندان گرفت و رو به مادرش لب باز کرد: - میگم از دستهی مار و مارمولکهای میگید نه! اون از دستاش که همیشه سرده اینم از تنش که به هر جا میخوره ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۳ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 3
ظهر بود و مطب خلوت شده بود. تمام فکر بهزاد پیش دختری بود که امروز با آن حال بد و تن زخمی دیده بود. از جا برخاست و سمت منشی رفت. شهین منشی مطب، کیفش را برداشته بود تا برود. با دیدن بهزاد پرسید: - امری ندارین آقای دکتر.. بهزاد دست به سینه ایستاد و گفت: - یه سوأل دارم... تو میدونی جریان این دختره...
بروزرسانی در : ۱۹۴۲ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 4
قدمزنان مسیر مدرسه تا خانه را طی کرد. تمام مسیر به تنهاییاش در خانه و ترسش از تنها شدن فکر میکرد. کلید را توی قفل چرخاند و با ورودش به حیاط، ماشین پارک شدهی کیوان را دید. لبخند روی لبش نشست و خیالش راحت شد که در خانه تنها نیست. قدم تند کرد و وارد خانه شد. صدا زد: - کیوان... داداشی... کجایی؟...
بروزرسانی در : ۱۹۴۱ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 5
کیوان حلقهی دستهایش را دور عسل تنگتر کرد و دستش را نوازشگونه روی موهای دخترک کشید. با لحنی متأثر و آمیخته به ملامت گفت: - چرا اینکار رو کردی دختر؟ با روح و روان خودت چرا بازی کردی؟ حالا میدونی چقدر باید بگذره تا یادت بره و فراموش کنی؟ تا دوباره شب بتونی راحت بخوابی؟ اونم امسال که کنکور داری...
بروزرسانی در : ۱۹۴۰ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 6
نسیم مات و مبهوت به گوشی که بوق آزاد میزد نگاهی انداخت و صدا زد: - نوید... نوید که چند قدمی تا اتاقش فاصله داشت، برگشت و گفت: - جانم؟ - اینکه قطع کرد، چی بهش گفتی؟ شانه بالا انداخت و لب کج کرد: - هیچی، حرف بدی نزدم که ناراحت بشه. زنگ بزن خب. شمارهی منزلشان را گرفت اما بیپاسخ ماند. نوید ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۰ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 7
زنگ تفریح بود و حیاط مدرسه پر از هیاهوی دخترها، همهمهای به پا بود. نسیم برخلاف رفتار پر از شر و شوری که در منزل با نوید و ناصر داشت در محیط مدرسه کاملا آرام و منزوی بود. کلاس خالی بود و نسیم لبهی پنجره نشسته بود. از پنجره حیاط را تماشا میکرد که پریدخت با دو ساندویچ وارد کلاس شد. یکی از ساندویچ...
بروزرسانی در : ۱۹۳۸ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 8
مهدخت مثل برگی خشکیده و بیجان که از شاخهی درخت جدا شود، هماناندازه بیهوا و سبک، کنار دیوار سُر خورد و آهسته نشست. چهرهی کریه و نگاههای شبقآلود گودرز مقابل چشمانش جان گرفت و قطره اشکی روی گونهاش غلتید. مائده ابرو در هم کشید و گفت: - عه وا... این ادا اطوار چیه در میآری؟ مگه خبر مرگ دادن ب...
بروزرسانی در : ۱۹۳۷ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 9
آهسته وارد اتاق شد و زیر پتو خزید. چشم بست و هنوز پلکهایش گرم نشده بود که صدای ویبرهی گوشی بلند شد. حس کنجکاوی مانع از خوابش شد و دست دراز کرد سمت گوشی. صفحهی گوشی را روشن کرد و چند لحظه خیره ماند به صفحه. پیامکی از شمارهای ناشناس که ذخیره نشده بود. اما چقدر به نظرش آشنا میرسید. با یادآوری ش...
بروزرسانی در : ۱۹۳۶ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 10
لحظات به کُندی و عذابآور میگذشت. عسل بیقرار و متوحش، منتظر ملودی بود. صدای زنگ تلفن او را از جا پراند. آب دهانش را قورت داد و گوشی را برداشت. شمارهی پدرش بود. - الو ، عسل... سعی داشت ارتعاش صدایش را مخفی کند و جواب داد: - الو... جانم بابا؟ - چرا مدرسه نرفتی؟ الان بهم زنگ زدن! - چیزی نیست...
بروزرسانی در : ۱۹۳۵ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 11
طبق قرار، ساعت پنج عصر جلوی شهربازی بودند. نسیم با دیدن پریدخت و مهدخت، با ذوق گفت: - عه مهدختم اومده، چه خوب! همراه نوید جلو رفتند و احوالپرسی کردند. اولین دیدار بود بین مهران و نسیم، مهدخت و نوید! مهدخت لباسهایی ساده به تن داشت و دور از هر شور و شوقی بود. لبخندش بیجان و تصنعی و نگاهش سرد بو...
بروزرسانی در : ۱۹۳۴ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 12
بهزاد پا روی پا انداخته بود و با لبخند کمرنگی چشم به فریبرز دوخته بود. فریبرز با اخم غلیظی پروندهی پزشکی بهزاد را بررسی میکرد. سکوت بر فضای اتاق حاکم بود، فریبرز عینکش را برداشت و با همان اخم به بهزاد نگاه کرد، ملامتوار گفت: - بهزاد من بهت نمیگم استرس واست سَمه؟ نمیگم آرامش داشته باش؟ این ...
بروزرسانی در : ۱۹۳۳ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 13
جمال کمی فکر کرد و سر جنباند. باشهای زیر لب گفت و هردو سمت بهزاد برگشتند. دکتر، منتظر نگاهشان میکرد که جمال گفت: - والا فقط قضیهی بدهی نیست، ما میخوایم مهدخت سروسامون بگیره. بهزاد پوزخندی زد و لب به کنایه باز کرد: - سروسامون؟! با مردی که همسن پدرشه؟ مائده با غیظ لب جوید. - ببخشیدا آقای ...
بروزرسانی در : ۱۹۳۲ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 14
صدای تیکتاک ساعت دیوارکوب در فضای کوچک اتاق پیچیده بود. نسیم پشت میز تحریر نشسته و ذهنش درگیر مسئلهی ریاضی بود. صدای پیامک گوشی بلند شد. با دیدن شمارهی محسن، لبخند روی لبش نشست. - سلام، اگه به خاطر پیامک اون شب ناراحتی ببخشید. نسیم لب گزید و فورأ جواب داد: - نه، تو ببخش جواب ندادم. نمیدونم...
بروزرسانی در : ۱۹۳۱ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 15
عسل با پاهای لرزان و سست، قدم به قدم عقبتر میرفت و کیوان جلوتر میآمد. از بین دندانهای به هم قفل شدهاش غرید: - چه غلطی کردی تو عسل؟ چه مرگت بود که رفتی سمت این قرصای لعنتی؟! احمق میدونی ترامادول باهات چکار میکنه؟! اشکهای عسل گونههایش را خیس کرده بود و پشتش را به دیوار تکیه داد. لبهایش...
بروزرسانی در : ۱۹۳۰ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 16
- خودتونم دارین میگین غلط کرده، خب ناراحت نباشید دیگه. من قول میدم از اصفهان برگشت بشه همون عسل سابق! بهزاد سر کج کرد و با کلافگی گفت: - الان چرا نمیذاری برم توو اتاق؟! مگه میخوام چکارش کنم؟ میخوام ببینمش از زبون خودش بشنوم چکار کرده چی شده!؟ برو کنار پسرجون. کیوان ناچار کنار رفت و بهزاد ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۹ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 17
مهدخت نگاه از خواهرش گرفت، تا جلوی در رفت و باز برگشت. پریدخت هنوز ایستاده بود و نگاهش میکرد. آهسته گفت: - خداحافظ... از خانه بیرون رفت و در را بهم کوبید. با قدمهای تند و بلند ، راهی بیهدف و بدون مقصد را در پیش گرفته بود. بند کیف در دستش فشرده میشد و دستهایش خیس از عرق بود. به هیچ چیز فکر ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۸ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 18
مهدخت نگاهش را از بهزاد میدزدید و زیر لب آهسته خداحافظی کرد. از اتاق بیرون آمد و بیمارهایی که در سالن انتظار مطب بودند کنار گوش یکدیگر پچ پچ میکردند و نگاههای ملامتوار و تحقیرآمیزشان را به دخترک دوخته بودند. دیگر به این نگاهها عادت کرده بود و بیتوجه به آنها از مطب بیرون رفت. کوچه پس کوچهه...
بروزرسانی در : ۱۹۲۷ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 19
بهزاد وارد اتاق شد و مهدخت گوشهای سر به زیر ایستاده بود. آهسته سلام کرد و بهزاد با لبخند نرمی جواب داد. ظاهرش مثل همیشه بود، با همان کت و شلوار و عطر خوش همیشگی. روی تشکچهی کنار اتاق نشست و به مهدخت اشاره کرد مقابلش بشیند. دخترک با طمانینه نشست. سکوت سنگینی در فضای اتاق حاکم بود. بهزاد با صدای...
بروزرسانی در : ۱۹۲۶ روز پیش
-
رمان طعم تلخ زندگی | در انتظار آفتاب نسخه چاپ شده - پارت 20
نسیم نگاهی چپ چپ به نوید انداخت و کنار پریدخت نشست. مشغول خوردن شدند؛ پریدخت تند و با عجله میخورد که نسیم گفت: - وا... چه خبرته؟ یواشتر پری! پریدخت حینی که لقمهاش را قورت میداد جواب داد: - میترسم من نباشم مهدخت برگرده. میخوام قبل رفتن ببینمش یا شایدم بتونم همراهشون محضر برم. دوباره مشغول ش...
بروزرسانی در : ۱۹۲۵ روز پیش