پارت نود و پنجم :
نوازشهای دست کودکانهای پلکهای غرق در خواب پرهام را از هم باز کرد، نگاهش به لنا افتاد که با صورتی بشاش و چشمهایی که شیطنت از آن میبارید، بالای سرش نشسته و لب باز کرد:
- پاشو داداش پرهام، لنگ ظهره!
لبخند کمرنگی روی لبش نشست و گفت:
- قراره تو هر روز صبح اینجوری خراب بشی رو سرم؟!
لب ورچید و نق زد:
- لوس بیادب! بابامو که بیدار میکنم میگه چشم دختر گلم، ولی امروز در اتا
لطفا صبر کنید...

میم
2پریدخت خیلی در نسیم ظلم کرد،ولی دود تو چشم خودش رفت زندگیش نابود شد،نسیم خیلی سختی کشید ولی خیلی پخته و فهمیده شد ویه آدم اشتباه از زندگیش حذف شد 🤔