دوست داشتی؟
رمان لبخند بی نهایت (جلد دومِ درباره گذشته ام مپرس) اثر Ki_Mi_Ya_Sh

رمان لبخند بی نهایت (جلد دومِ درباره گذشته ام مپرس)

  • به قلم Ki_Mi_Ya_Sh
  • ⏱️۱۹ ساعت و ۲۰ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 62.1K 👁
  • 52 ❤️
  • 37 💬

خلاصه رمان عاشقانه لبخند بی نهایت (جلد دومِ درباره گذشته ام مپرس)

من بالای پشت بام دلخوشی ام، به بادبادکِ آرزوهایم نگاه می کنم… بادبادکی که نخ ندارد؛ و تازه اگر هم داشت ، در دست دیگری بود… کسی چه می داند؟! که من برای رسیدن به تو چقدر نقشه کشیدم… و کسی چه می داند؟! تمامِ نقشه هایم بر آب شد… کسی چه میداند؟! شاید راه رسیدن به تو آنقدرها هم که می گویند پر دردسر نباشد… همۀ سختی اش آویزان کردن یک طناب از سقف است…!! شاید کمی بیشتر… کسی هیچ چیز را نمی داند امشب که آسمان بی ابر است ، چه حقایقی را می شود رصد کرد…

قسمتی از متن رمان لبخند بی نهایت (جلد دومِ درباره گذشته ام مپرس)

و همزمان که دست هایم را برای در آغوش کشیدنش به طرفین میگشایم، از ته دل میگویم: جانم؟!
به آغوشم هجوم می اورد و بغضش با صدا میترکد...
دست هایم را میپیچم دور شانه های لرزانش...
چنگ میزند به سینه ام...
اشک هایش پیراهنم را خیس میکند و توی سینه ام هق میزند: تو یه عوضی هستی... یه عوضی که اونقدر منو به خودش وابسته کرده... که اگه بخوام هم نمیتونم ازش دور بمونم...
فشار دست هایم را دور بازو هایش بیشتر میکنم...
لب هایم را به موهایش میچسبانم...
به سینه ام مشت میکوبد..
هق میزند...
گله میکند...
و من... فقط به موهایش بوسه میزنم و فکر میکنم:
" چی شد که به اینجا رسیدم؟! "
♦ فصل اول:
بازگشت
صدای گام های شتابانی که میشنوم، از فاصله ی دوری نیست...
صدایی که نوای برخورد موج های بزرگ و کوچک دریا با شن های کف ساحل، پس زمینه ی آن است...
بوی نم و شوری خاک زیر بینی ام میزند... و تابش پرتوهای خورشید را از پشت پلک های بسته ام میتوانم حس کنم...
جسم سخت و سنگینی روی شکمم قرار دارد و قدرت انجام هر گونه حرکتی را از من سلب کرده...
صدای گام ها و خرش و خرش برخورد کفش با شن های ریز و درشت روی زمین، لحظه ای متوقف و سپس شدت میگیرد...
_ مــامـــان... بیا پیداش کردم...
صدای نازک و جیغ آوا را تشخیص میدهم...
بیدارم... اما برای هشیاری کامل به چند ثانیه زمان نیاز دارم...
صدای مامان، از صدای آوا دور تر و و ضعیف تر است: ای خدا... این بچه آخرش منو میکشه... وضعیتشو ببین تو رو خدا... آخه اینجا جای خوابیدنه؟!
سنگینی روی شکمم، اندکی جابجا میشود...
سه ثانیه ی بعد، با هشیاری کامل چشم هایم را باز میکنم... که بلافاصله با برخورد نور خورشید، سریعا میبندمشان...
_ امیرحسام؟! بلند شو ببینم... این چه وضعیه؟! وای خدا... این یکی دیگه رو ببین... شما ها چرا اینطوری خوابیدین؟!
دومرتبه پلک میگشایم... اینبار خبری از نور شدیدی که چشمم را زد، نیست... سایه ی مامان روی صورت و بدنم افتاده...
خواب آلود لبخند میزنم: صبح بخیر...
مامان دست به کمر و با اخم نگاهم میکند... اخمی که کاملا مصنوعی است... تبسم محو روی لبش را که سعی در پنهان کردنش دارد، بیشتر دوست دارم...
_ واقعا که... امیرحسام؟! میدونی چند ساعته داریم دنبالت میگردیم؟!
پشت دستم را به پلکم میکشم: لازم نبود چند ساعت دنبالم بگردین... فقط باید از پنجره ی اتاقم، یه نگاه به بیرون مینداختین...
_ اوووومممم... سلــــام...
صدای سلام ضعیف و کشدارش با چاشنی خواب آلودگی، نگاه پر اخم و طلبکار مامان را از صورت، معطوف شکمم میکند... بلافاصله تغییر چهره میدهد و با خوشرویی میگوید: سلام عزیز دلم... صبح بخیر...
حرصم میگیرد... واقعا تبعیض تا چه حد؟!
سنگینی روی شکمم ناگهانی برداشته میشود... با کمک آرنجم نیم خیز میشوم و از دردی که توی کمرم میپیچد، آخی میگویم...
صدای مامان همچنان حرص زده است: بایدم آخ و اوخ کنی... چند ساعته با این وضعیت اینجا خوابیدی؟!
سخت مینشینم و خمیازه میکشم :نمیدونم...
_ اصلا برای چی اینجا خوابیدین؟! کی از ویلا اومدین بیرون که ما نفهمیدیم؟!
بی حوصله میگویم: نصفه شب بود فکر کنم...
و با حرص به موجودی که به شدت مورد لطف و عنایت مامان قرار دارد اشاره میکنم: خانوم هوس تماشـــای طلوع خورشید به سرشون زده بود...
آوا با خنده میگوید: طلوع آفتاب... چه غلطا...
مامان برای ختم قائله سری تکان میدهد: خیله خب... بلند شین دیگه... میخوایم راه بیفتیم...
این را میگوید و از ما فاصله میگیرد...
آوا هم پشت سرش روان میشود و میگوید: امیرحسام... تی شرتت چقدر خوشگله...
سرم را پایین میگیرم و به تیشرتم نگاه میکنم... دایره ای به شعاع حدودا 5 سانتی متر، دقیقا روی شکمم، خیسِ خیس است...
چینی به بینی ام می اندازم و با دو انگشت، همان قسمت لباس را از تنم فاصله میدهم...
_ فکر کنم به خاطر دوغی باشه که دیشب خوردم... سردیم کرده...
با اخم سر بلند میکنم... نگاه شرمنده اش، معطوف همان دایره ی خیس است...
آهی میکشم و از جا بلند میشوم... در هر حال دوش میگیرم... اما بدم نمی آید کمی سر به سرش بگذارم...
تمام بدنم خشک شده و حس میکنم شن های ساحل روی جای جای بدنم نقش انداخته... دستم را به طرفش دراز کرده با یک حرکت بلندش میکنم... صندل لا انگشتی سفیدش را به پا میکند...
رد سفیدی، از گوشه ی لب تا جایی زیر چانه اش امتداد دارد.. با انگشت به گونه اش میکشم: آب دهنت رد انداخته...
پشت دستش را روی گونه ی تپلش میکشد: حالا هی به روم بیار...
دست هایم را از دو طرف میکشم: میگم چرا همه ش بالش زیر سرت بوی بد میگیره... نگو... هووی... چرا میزنی؟!
_ هوی تو کلات... بی تربیت... هر چی هیچی بهت نمیگم...
با دست، جای ضربه اش، پشت گردنم را ماساژ میدهم: پارسال گاز میگرفتی... امسال پس گردنی میزنی؟! وحشی... آآآی...
اینبار محل ضربه اش پهلوی راستم است...
_ ساکت باش... بی ادب... خوب کردم اصلا... وحشی هم خودتی...
_ تویی...
_ خودتی...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان لبخند بی نهایت (جلد دومِ درباره گذشته ام مپرس)
  • الی

    1

    قوی تر جذاب تر بود قلمتون از جلد اول

    ۵ ماه پیش
  • خوب

    0

    قشنگه من باهاش حس خوبی داشتم

    ۵ ماه پیش
  • احدی

    1

    در جلد اول ناپختگی شخصیت ها خیلی مشهوده... ولی به جرأت میتونم بگم در جلد دوم تمام نقص ها از بین رفته و نویسنده با قلمی قوی داستانی زیبا خلق کرده... امیدوارم همیشه با همین سرعت و شجاعت پله های ترقی رو پیش برید💝

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    1

    یک رمان بسیار زیبا ، البته باید جلد اول خونده بشه ، هر چند جلد اول را زیاد دوست نداشتم و فقط بعضی تیکه های را رد می کردم اما عاشق جلد دومش شدم فوق العاده زیبا و هیجانی با عاشقانه هایی بسیار زیبا ، این اولین رمان تو رمانهاایی که خواندم که به مشکلات بعد ازدواج پرداخته شده بود

    ۱۰ ماه پیش
  • ....

    1

    رمان قشنگی بود و به شدت پیشنهادی امیر حسام قدرتمند و فعال 😂

    ۱۰ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    0

    جلد اولش رو بخونید متوجه میشید. جلد اولش طوریه که داستان توی سالهای هفتاد روایت میشه. اما فزای داستان کاملااااا امروزیه... رفتار جوونا پدر مادرا و ... اگر این مسأله نبود محتوای داستان خوب بود. با این حال بنده نظرمو گفتم و منکر زحمات نویسنده نیستم و بهشون خسته نباشید میگم. موفق باشید

    ۱۰ ماه پیش
  • moon

    1

    عجیب این رمان رو دوست داشتمم🥲 شخصیت غزل ،واقعا نماد صبوری و عاشق بودن بود !

    ۱ سال پیش
  • یاس

    0

    یعنی چی ک امیر بچه واقعیشون نیس؟ چطور شد؟ میشه یکی بگه؟

    ۲ سال پیش
  • نازی

    2

    جزء بهترینا رمانایی بود که خوندم عالی درجه یک مهیج تنها رمانی بود که نمیتونست کسی حدس بزنه آخرش چی میشه عاشقش شدم

    ۲ سال پیش
  • Aniya

    1

    به نظرم امیرحسام خیلی اشتباهاتش نابخشودنی بود،فقط حرص خوردم ازدستش،واقعاغزل خیلی صبوربود

    ۲ سال پیش
  • ..

    1

    امیر حسام بچه واقعی پریا و فرزاد نیست؟؟؟ میشه یکی جواب بده

    ۵ سال پیش
  • Aniya

    0

    نه نیس

    ۲ سال پیش
  • maed

    0

    خیلی رمان خوبی بود واقعا دستتون درد نکنه و اگه جلد سومیم داشته باشه ممنونتون میشم چون بی نظیر بود

    ۲ سال پیش
  • maed

    0

    خیلی رمان خوبی بود دست نویسندش درد نکنه امیدوارم جلد سومیم داشته باشه

    ۲ سال پیش
  • moon

    0

    دوست داشتم ،خسته نباشید میگم به نویسنده عزیز خیلی خوب بود و واقعا بعضی قسمت ها شک دهنده قلم زیبایی دارید

    ۳ سال پیش
  • سحر ۳۴

    1

    خیلی قشنگ بود

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!