پارت سیزده :
اگر روز قبل شاپور خان را نمیدیدم، اگر دو روز قبل بود، لابد با شنیدن این خبر شانه بالا میانداختم و محض ادب میگفتم: خدا رحمتش کنه و از سر تقصیراتش بگذره. بعد هم در دلم میگفتم: بالاخره گذر پوست به دباغخونه افتاد. قاتلتم داره میره زیر خاک عمو!
اما دیروز دیده بودمش. در کت و شلوار شیکش، سرحال به نظر میرسید. آن چین و چروکی عقابی پیشانیاش یادم آمد. چه حالت ترسناکی داشت صÙ
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0عالییییی